اکنون به داغ صد غم و صد محنتم اسیر

آن مرغ خوشدلی که تو دیدی، پرید و رفت

گاهی هرچه میخواهی، هرچه میکوشی، هرچه بیشتر، کمتر میرسی.

گاهی که نمیتوانی، گاهی که نمیشود، تمام حسرتت در این خلاصه میشود که نخواست.

گاهی به آسمان میرسی، اما به آسمان راهت نمیدهند چراکه والدینت، آدم و حوّا هستند.

گاهی برای بودنت نگرانند، دوستت میدارند، اما نمیخواهندت چراکه کنار تو آینده ای ندارند.

گاهی برای خودم، دلتنگ میشوم. برای تنهایی ها، برای بی دردی ها، برای رها بودنم، برای تعلّق نداشتنم.

گاهی دلم چیزهای ساده میخواهد.

این گاهی ها، هر روز، کمرنگ تر میشوند، هر روز که تعلّقم بیشتر میشود.

گاهی دلم برای این تنگ میشود که دستانم، را در میان دستانت بگیری.

گاهی برای گفتن یک دوستت دارم، برای یک لبخندت، گاهی برای یک نفس عمیق تو، دلتنگ میشوم.

میبینی که سقف دلم را آنقدر بلند نساخته ام که نتوانی چراغی بر آن بیفروزی.

گاهی برای بودنت رمل و اسطرلاب کرایه میگیرند و عرفان بودنت را در هجوم تقدس مآبی، به هیچ میگیرند.

گاهی احساس افروخته ات را به گناه نکرده واصل میکنند.

گاهی تو را به سکوت به دوری به نمیدانم کِی ها، حواله میدهند.

گاهی به تو میگویند که دیر آمده ای، رسیده ای زمانیکه ارزشی نداری.

تقاص کدام دل نشکسته را میدهم، نمیدانم.

گاهی دلم میخواهد شهامت تنها بودن را میداشتم و میپنداشتم زندگی تنها زمانی خوب نیست که کسی را برای خودت داشته باشی. گاهی کسی را نخواهم چون تحمل از دست دادنش را ندارم.

روزی میرسد که فرمان نزول یافته اینروزها، این آیه های امانت نیز به دستان بالیاقت کسی سپرده خواهد شد و من این آخرین بار را نیز به سلامت سپری میکنم، سرنوشتم از مرد خاطره بودن، انباشته میشود، طاقچه ام از عکسهای یادگاری مملو می شود و دیگر اشتیاق تعلّق نخواهم داشت. روزیکه جایی خالی برای خاطره ای تازه نباشد.

نه اولین هستی و نه بی شک آخرین نفر

که نشناختند و یا نخواستند که بشناسند مرا

بارها در طول سال ها دیده ام کسانی را

 مثل تو

که هرکدام را دلیلی بود برای جدائی و دوری

از من

به توهّم، مثل آن ها

بدرود میگویم و میگویم متأسفم

که درک ساده گی من برایتان

دشوارتر از ادراک پیچیده گی دیگران بود

......

پ ن :

1)       وقتی مردی را یافتی که آنگونه که من تو را دوست دارم، دوستت بدارد، باخبرم کن تا بروم.

2)      کاش مرا یاری بود که چشمی برای دیدن و زبانی برای خواندن و گوشی برای شنیدن نداشت. شاید اینگونه، ساده تر، مرزهای رفتارم، نوشتارم و گفتارم را در مینوردید، شاید آنوقت راحت تر، از من دست میکشید.

 

Behind These Hazel Eyes    را دانلود کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۹:۱۳ ب.ظ توسط مشرقی| |

 

آن روز ناگزیر می آید

 روزی که گلها اجازه داشته باشند

 هر کجا که دوست داشته باشند، بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند، بشکفند

آینه حق نداشته باشد به چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید

روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گم شده در مه

از پشت لحظه ها به در آیید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۸:۵۱ ب.ظ توسط مشرقی| |

              گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند          جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد

روبروی آئینه می ایستم.

مردی جلو میآید، آشنایی مختصری میدهد و در دوردست، نقطه میشود.

انگار که نتوانم، صدایش نمیکنم، یادِ خودِ گذشته ام، در ذهنم کدر میشود.

هنوز از درونم صدای خُرد شدن میآید. انگار تمام ابعادم فرو میریزد.

همه چیز از آن روزی آغاز شد که در آئینه دیگری نگریستم.

دلِ آئینه ام شکست. هزار پاره شد و انگار که سرنوشت باشد، تا ابد، هر از چندگاهی پاره ای به دلم فرو میرود. یادم میآورد که جایگاه من، خاطره بودن است.

شکستن دلم، هیچوقت برایم اهمیتی نداشت، روی طاقچه دلم، شاید این آخرین تجربه را کم داشتم.

این روزها هر تصویر آئینه تازه، مرا غریبه تر میداند، دورتر میکند.

اين روزها من و آئينه هر دو از يك چيز نگرانیم و آن تصوير من است.

این روزها احساس میکنم  آئینه تازه، لااقل طاقت تصویر مشترک با مرا ندارد.

همیشه درک رفتارت ساده است، عاقبتِ نخواستنت، همواره به نماندنت میانجامد.

وقتی تصویری نداشته باشم، مجبور میشوم به تکرار حافظه دلخوش کنم، به گوشه انزوای قدیمی بخزم و با خودم ذکر بگویم که : وسیع باش و تنها، سربزیر و سخت.

بهتر از این متصور نیست: خدا، تا دیروز فقط سمت تو ایستاده بود، امروز تو را در آغوش گرفته است.

مجبورم میکنی که بازگردم به عصر قلم و دوات. میشوم فرهاد و با صدای تیشه ناله هایم را استتار میکنم، میشوم مجنون و خودم را در بیابان تنهائیم گم میکنم.

وبلاگ، بستر حرفهایی میشوند که گوش، شاید فرصت، حتماً طاقت شنیدنشان را ندارد.

از این وبلاگ نه، از خودم متنفرم.

آغاز همواره نفی آنچیزیست که با آن میآغازد.

ببین انحنای لبخند من تا به کجاست،

با این تعطیلهای همیشگی تو

......

پ ن:

1)   روزگاري بود كه يك لبخند  همه چيز را آغاز مي‌كرد. روزگاري شده است كه يك لبخند همه چيز را پايان مي‌دهد.

2)   واقعیت خوبی نبودم، کاش خاطره بدی نباشم.

 

                                      اینجا چراغی روشنه   را دانلود کنید

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۷:۱۶ ب.ظ توسط مشرقی| |

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان        همچون بر آب شیرین، آشوب کاروانی

   I Need Love   را دانلود کنید  


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱:۴۶ ب.ظ توسط مشرقی| |

                   

جلد هفدهم صحیفه امام، صفحه 90 ، 23 آبان 1361

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله علی آلائه والصلوه والسلام علی انبیائه و اولیائه سیما النبی الختمی حبیب الله صلی الله علیه و آله سیما غائبهم و قائمهم ارواحنا له الفدا.


اینجانب هیچ گاه میل نداشته و ندارم كه درباره نزدیكان خود سخنی بگویم یا دفاعی كنم . لكن علاوه بر آنكه در پیشگاه مقدس حق - جل و علا - مقصر و مجرمم و از درگاه متعالش امید عفو و بخشش دارم و تمام سرمایه ام اعتراف به تقصیر و عذر از آن است ودر نزد مسلمانان و ملت عزیز نیز اعتراف به قصور و تقصیر و از آنان امید عفو و طلب آمرزش دارم ، در پیش گروههایی و اشخاصی گناهانی نابخشودنی دارم و احتمال قوی می دهم كه پس از من برای انتقامجویی از من به بعض نزدیكان و دوستانم تهمتها كه من آنها را ناروا می دانم بزنند و به آتشی كه باید مرا بسوزانند آنان را بسوزانند و احیانا به صورت دفاع از من انتقام مرا از آنها بگیرند. و اكنون در حیات من گفتگوها و زمزمه هایی به گوش می خورد كه احتمال فوق را قوی تر می كند. لهذا من احساس وظیفه شرعیه نمودم برای رفع ظلم و تهمت ، نظر خود را نزد ملت عزیز اظهاركنم كه از قبل من در این خصوص تقصیری نباشد. یكی از آنان كه بیش از همه احتمال انتقامجویی از من درباره او می رود احمد خمینی فرزند اینجانب است . اینجانب در پیشگاه مقدس حق شهادت می دهم كه از اول انقلاب تاكنون و از پیش از انقلاب در زمانی كه وارد این نحو مسائل سیاسی شده است از او رفتار یا گفتاری كه بر خلاف مسیر انقلاب اسلامی ایران باشد ندیده ام و در تمام مراحل از انقلاب پشتیبانی نموده و در مرحله پیروزی شكوهمندانقلاب معین و كمك كار من بوده و است و كاری كه برخلاف نظر من است انجام نمی دهد و در امور مربوطه چه در اعلامیه ها یا ارشادها بدون مراجعه به من تصرف ودخالتی نمی كند؛ حتی در الفاظ اعلامیه ها بدون مراجعه دخالت نمی كند و اگر در امری نظری دارد تذكر می دهد كه تذكراتش نیز صادقانه و برخلاف مسیر انقلاب و مصلحت نیست و من اگر تذكراتش را نپذیرفتم تخلف از قول من نمی كند و من نیز اگر حرفش راصحیح دیدم قبول می كنم و امیدوارم حرف صحیح را از همه كس قبول كنم و اما در جهت مالی كه بعض مخالفان انقلاب گاهی نسبتهایی به او می دهند بایدبگویم كه ایشان در امور مالی من دخالت ندارد و ضبط و حفظ بیت المال در اختیار بعض آقایان مورد وثوق می باشد و اگر برای اشخاص وجوهی بخواهد پیشنهاد می كند و من بدون واسطه یا به واسطه آن آقایان وجه را می رسانم . و من اعلام می كنم كه احمد درهیچ بانك داخلی و خارجی و هیچ موسسه ای وجهی و سهمی ندارد و در هیچ جا درخارج و داخل زمین مزروعی و غیر آن و ساختمان و امثال ذلك ندارد و اگر بعد از من دارای یكی از این امور بود در داخل یا خارج دولت وقت با اجازه فقیه وقت مصادره نمایند و او را تحت تعقیب درآورند و امید است كه دولتمردان جمهوری اسلامی همیشه ضوابط را ملاحظه و از روابط احتراز نمایند. از اموری كه تذكرش خوب بلكه لازم است آن است كه یكی از تهمتها كه به او زدند این بود كه موزه عباسی را ربوده و به پاریس برده و چندی - علی المحكی - مخالفان وقت خود را صرف آن نمودند پس از آن معلوم شد خلاف آن . یا او در اطراف شمال زمینهایی خریده است و امثال آن كه برای مخالفت با من از او انتقامجویی می كردند و در امور سیاسی مدتی تهمتها زده شد كه احمد طرفدار منافقین است و من در طول مدت انقلاب مخالفتهایی از او می دیدم كه دیگران بر آن شدت و قاطعیت نبودند و دراین آخر كه قضیه زندان اوین پیش آمد و شكایاتی از آقای لاجوردی می شد ومخالفتهایی می شد [غیر] از احمد كسی را ندیدم كه بیشتر از آقای لاجوردی طرفداری كند و دفاع نماید و وجود او را برای زندان اوین لازم و بركناری او را تقریبا فاجعه می دانست یا مسئله طرفداری از بنی صدر، او مادامی كه من از بنی صدر به واسطه بعض مصالح جانبداری می كردم او هم گاهی طرفداری می كرد و آنگاه كه من پرده را بالا زده واو را بركنار كردم حتی یك مرتبه از او طرفداری نكرد و مخالفت شدید می كرد. یا مسئله خط سوم كه مدتی نقل مجالس مخالفان بود و تهمتهای ناروا می زدند و من او را امر به سكوت كردم و او هیچ گاه از خط انقلاب و اسلام خارج نبود و بالاخره اگر بواسطه انتقامجویی از من پس از من گروههایی به مخالفت او برخاستند من دین خود را به او به عنوان یك مسلمان و یك رحم ادا كردم و خداوند تبارك و تعالی حاضر و ناظر است ومن امیدوارم كه احمد به خدای تبارك و تعالی اتكال نماید و از غیر او از هیچ كس نهراسد و در خدمت به خالق و خلق به واسطه تهمتها و مخالفتها به خود تزلزل و تردیدراه ندهد و در خدمتها از خداوند متعال چشم داشت داشته باشد و برای بدست آوردن هیچ مقامی قدم برندارد و چون او را شخص مفید برای انقلاب می دانم امیدوارم در كناروفاداران به انقلاب و متعهدان در راه اسلام و هدف به خدمت هر چه بیشتر قیام كند. و بابرادران انقلابی و ایمانی در خط انقلاب و اسلام كوشش كند و از هیچ خدمتی مضایقه ننماید و پاداش از هیچ مخلوقی نخواهد و خدمت را در راه كشور اسلامی و اهداف الهی خالصانه و برای رضای خالق - جل و علا - ادامه دهد. و به مستمندان و مستضعفان كه حق تعالی سفارش آنان را فرموده بیش از دیگران خدمت كند و دیگران را به خدمتگزاری دعوت كند و هر چه مشكل در راه خدمت به هدف كه اسلام عزیز است پیش آید و هرچه كارشكنی شود، از كوشش برای خدا دست برندارد و برای هر خدمتی كه او را دعوت كردند و تشخیص داد مفید است اجابت كند و رضای خدا را با خدمت به خلق جلب نماید و اما در موضوع روحانیت كه گاهی احمد مورد تهمت واقع می شود من او را موافق جدی با روحانیت می دانم . اساس روحانیت چیزی نیست كه یك نفر مسلم با آن مخالف باشد و اما موافقت بی قید و شرط كه هر كس با هر عمل و اخلاق و ایده مورد تایید او باشد و لباس روحانیت به قامت هر كس اگر چه بر خلاف مشی اسلامی انسانی رفتار كندسزاوار و موجب لزوم غمض عین باشد از او و هیچ روحانی متعهد و مسلمان معتقد به ارزشهای اسلامی متوقع نیست و نباید باشد. و اینجانب كرارا گفته ام كه روحانی نمای غیرمهذب و در غیرخط اسلام از ساواكی برای اسلام و جمهوری اسلامی خطرناكتر است .در هر صورت احمد در این باره از خط اسلام و خط روحانیت متعهد پیروی می كند وامید است ان شاءالله تعالی در این خط مستقیم كه صراط الله است پایدار باشد. از خداوندمتعال دوام جمهوری اسلامی و عزت و عظمت مسلمانان جهان بویژه ملت شریف ایران و تعهد و پایداری متصدیان امور و قدرت و شوكت رزمندگان سلحشور و حضور ملت بزرگ ایران را در صحنه خواستار[م]. والسلام علی عبادالله الصالحین . (1)

یكشنبه 23 آبان 1361 / 27 محرم الحرام 1403

روح الله الموسوی الخمینی غفرالله له

- 1آقای سید احمد خمینی در زمانی كه اسناد وآثار مكتوب امام خمینی راجهت درج در مجموعه آثار امام بازبینی می كردند، در ذیل این نوشته امام خمینی ، چنین مرقوم داشته است : "جناب آقای حمید انصاری، بارها خدمت امام عرض می كردم كه دفاع از من در فرهنگ جنابعالی نیست و دیدیم هم نشدجز نامه ای كه در آن بدین معنا هم اشاره شده بود، فكر می كنم این دفاع هم با فرهنگ معظم له سازگاری ندارد، ایشان چون مظلومیت مرا دیده اند ناچار به عنوان دفاع از مظلوم این را نوشته اند، لذا این نامه را نیاورید و بگذارید آنچه راجع به من می گفته اند گفته باشند، خدا به اعمال انسان داناتر است .احمد خمینی" L3/12/73L

پس از رحلت یادگار امام ، از فرزندایشان ، آقای سید حسن خمینی كه به موجب وصیت پدر و مقررات قانونی ، تولیت موسسه تنظیم و نشر آثار امام را عهده دار می باشند درخواست كردیم اجازه دهند این سند ارزشمند كه گویای بسیاری ازرنجهای امام و فرزند و منسوبین و یاران ایشان است و پاسخی است به تردیدها و شبهه هایی كه غرض ورزان می افكنند،را منتشر سازیم و در مجموعه آثار امام نیز درج شود.

 "حمید انصاری"

...................................................................................................................

واکنش علی مطهری


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۹:۴۰ ق.ظ توسط مشرقی| |

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم
بی خبر از همه عالم شوم امّا نشدم
بود در پیرخرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم
هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم
تا به اسماء معلّم شوم اما نشدم
از کف دوست بنوشم همه شب باده ی عشق
رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم
فارغ از خویشتن و واله رخسار حبیب
همچنان روح مجسّم شدم اما نشدم
سر و پا گوش شوم پای به سر هوش شوم
کز دَمِ گرم تو مُلهَم شوم اما نشدم
از صفا راه بیابم به سوی دار فنا
در وفا، یار مُسلّم شوم اما نشدم
خواستم برکنم از کعبه‌ی دل، هرچه بُت است
تا بَرِ دوست مکرّم شوم اما نشدم
آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۶:۲۱ ب.ظ توسط مشرقی| |

                                      به نام مادر و آنچه به او شایستگی عطا نموده است.

خواستم از مادر بگویم. هرگز آنگونه که شایسته است، نمیتوانم.

 درک معنایش، وصف رفتارش براستی خارج از توان ادراکی من است.

کلامم به خویش میپیچد، پای اندیشه ام، در این وادی میلنگد. قلم، ساکن میشود در برابر بلندای وجودش، سربزیر میشود و در برابر عمق معانی اش، شرمنده میشود،

شایستگی را میشود در بردباری او خلاصه دید.

آرامش میان دستان اوست، وقتی حضورش را مینوشم و وجودش را در برمیگیرم، از التهاب تهی میشوم.

مادرم اگرچه حلقه واسط میان خواسته های پدر و ما بود، اما هرگز کسی را ندیده ام که اینگونه همواره عدالت میان قضاوت هایش بوده باشد.

مادر الگوی رفتار احساسی من است. مادر نماد عشق است، نماد خواستن، نماد دوستداشتنی که تو را به پذیرش ماهیت دوستدارت، هرگونه که هست، میکشاند. به پای او مینشاندت.

مادر، معیار انتخاب ایده الش را، با رفتارش نشان میدهد. دختری که فارغ از تمام داشته ها و تمایلات رفاهی، پشت کرد و به ساده زیستی همسرش، وفادار ماند. مادر، به احترام نگاه همسرش به سطح زندگی و اعتقادات او، از تمام خواسته هایش چشم پوشید و در این راه بی اعتنا به هر کنایه دوست و بیگانه، حتی فرزندانش، شد،(در طول این سالها، گاهی گفتار و رفتار دیگران درباره سیاق زندگی، مرا به جنون میکشاند) اگرچه همواره همسر او، فرد شایسته تر در مقام در محیط زندگیش بود، اما فخر فروشی او را هرگز به یاد ندارم. مادر، مادرِ تمام کارمندان پدر بود.

کودکی چهار ساله بودم، پدر جبهه بود. دیر به دیر میآمد. مادر درخواست دایی ها برای ترک شهر را نپذبرفت، حتی به خانه داییِ همشهری هم زیاد نمیرفت، میگفت آنجا امن است، عیب است پدرت زیر سقف آسمان بخوابد و ما را راحت زیر پتو بخوابیم. همیشه در همان ساعتهای اولیه، مرا به محله های موشک خورده میبرد. هر روز بیوقت تر از دنبال بازیِ کودکانه در کوچه، عبور هواپیماهای ایرانی و عراقی را در آسمانِ شهر میدیدم، صدایشان به همراه فروریختن شیشه های خانه، کابوس همواره ما بود. همیشه شایعه در شهر میپیچید که حمله شیمیایی محتمل است. مادر بالاپوشی از پلاستیک سیاه برایم دوخته بود که کاملاً مرا در بر میگرفت و در قسمت بینی و دهانش، ذغال کوفته شده، برای تنفس قرار داده بود. شب ها همیشه و وقتهایی که آژیر قرمز میزدند، تند تند میپوشیدم و به پناهگاه میرفتیم. شبها، بچه های محله از ترس من خواب نداشتند.

کودکی هشت ساله بودم، به همراه پدر بیش از سالی، از خانواده دور بودم و مادر، کلمه ای بود که من در شنیدنش تعجیل داشتم، هویتی بود که از دوری اش رنج میبردم.

نوجوانی ده ساله بودم، به همراه خانواده کمتر از سالی، از مادر دور بودم و مادر، سرآغاز تمام خواسته هایم بود، دعایی بود که ورد زبانم بود.

جوانی هفده ساله بودم، در یک قرارداد کاری تبلیغاتی، کاملاً ضرر کرده بودم، سفارش دهنده، از کار سفارش داده شده راضی نبود و هزینه را نپرداخته بود و سفارش گیرنده، زیربار نمیرفت و طلبش را میخواست، مستاصل، به زمین و زمان چشم دوخته بودم، یادم میآید پیر شده بودم. آنقدر دَرهَم بودم که آنروزها به خانه هم نمیآمدم و احوال خود را از خانواده دور نگه میداشتم. پس از چندروز بیخوابی، ظهر یک روز پرمجادله در شرکت، فرتوت به خانه آمدم تا زمانی که کسی در خانه نیست، کمی فکر کنم.  روی دفاتر و فاکتورها خوابم برد. یادم میآید فردای آنروز با صدای تلفن از خواب برخاستم، منشی شرکت بود، عصبانی بودم چراکه گفته بودم تا غروب کسی سراغ مرا نگیرد، نمیدانستم که یک روز کامل خواب بوده ام. دلبرانه گفت: باید بهم بگی چطور تونستی راضیشون کنی؟. غروب آنروز فهمیدم، مادر که به خانه میآید و حال نذار مرا میبیند، با شرکت تماس میگیرد و ماوقع را که میفهمد، کسی را میفرستد بازار، حساب مرا تصفیه میکند، سفارش مرجوعی را به همراه بیش از نیمی سفارش مورد تأئید، برای شرکت سفارش دهنده میفرستد و مجبورشان میکند تا حساب شرکت را تصفیه کنند.

خانم آقادایی ام میگوید، پیش از انقلاب، در خیابان میرفته که فردی با دوچرخه از کنارش میگذرد و مزاحم او میشود، مادرم که هم سن فرزند دومش بود، از دور او را میبیند و با فریاد آن مرد را دور میکند. مرد به راهش ادامه میدهد، اما مادر به همین اکتفا نکرده و به دنبال او میدود، گیرش میآورد و در جوی آب می اندازدش و مشغول زدنش میشود تا افراد ژاندارمری، نجاتش میدهند.

خوشبختانه، هیچگاه عصبانیت مادر را ندیده ام، اما امان از کلام کوتاهی که در زمان ناراحت بودن، با لرزش صدایش بکار میبرد، از چنین فرزند بودنی، شرمگین میشوی و تمام تنت عرق سرد میکند.

مادر، عاشق باباطاهر است. همیشه شعرهایش را زمزمه میکند.

مادر در تمام این سالها، با تک بیت های کلامش، مسیر زندگی مرا دستخوش تغییراتی کرده است که هرگاه اعتنایشان کرده ام (از بابت بی اعتنایی به بسیاریشان، شرمگینم) باعث خیراتی شده اند. دوستانی را که نگاه داشته ام، عشقهایی که دور کرده ام.

مادر، دوستت دارم.

مادر، روزت مبارک.

 

I wish l could make you.

ای کاش می توانستم نشان دهم،

derstand how l love you

که تا کجا دوستت دارم.

l am always seeking but

همیشه در جستجو هستم، 

                                                 Cannot find a way.          

اما نمیتوانم راهی بیابم...

  l love in you a something

به آن، آنی در تو عاشقم،

That only have discovered

که تنها خود کاشف آنم

The you which is beyond the

آنی فراتر از تویی که دنیا می شناسد،

You of the world that is

و تحسین می کند.

Admired and known by others

آنی که تنها وتنها از آنِ من است.

A you which is eapecially mine

آنی که هرگز رنگ نمی بازد،

Which cannot ever

وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱:۳۹ ق.ظ توسط مشرقی| |

چندروز پیش

آنقدر چراغهای دل تنگت را

روشن نگه داشتی

که فیوزش به من پرید و گفت :

حوصله ی انتظار بیجا کشیدن نداری 

زندگی به پیش میرود.

از بستر لغزان شن زارِ خواستن به پهنه صخره های نتوانستن میرسد.

در این لهیب زرق و برق های واجب، گمان باطل میبردم که نخواهم سوخت، حتم بود، دیر و زود داشت.

تقاص پس میدهم، که نمیخواهم وامدار کسی نباشم، که نیازمند کسی نباشم.

کیفر نداشتن هایی که مهم نیست اگر نگذاشتند، مهم اینست که ندارم.

شده ای میوه ای ممنوعه

از جنس حوا

برای دستهای آرزومند آدم 

گذشتن، حکایت تازه ای برای هیچکداممان نیست.

 تنها، دلایلش تعویض میشود.

گاهی هم واقعیت که جای حقیقت مینشیند، تفاوتی در اصل رفتن نمیکند.

خدا هم که باشی، تو را با عرش و جبرئیل و عزرائیلت میشناسند. بی آنها، خدا هم نیستی

نگران نباش

من دیگر بزرگ شده ام

آنقدر که فکر فردایم

نمی گذارد شبها خواب ببینم.

.......

پ ن:

۱)     بادبادكها  به خاطر وزش باد نيست كه پرواز مي كنند بلكه به خاطر مقاومتشان در مقابل وزش باد است که اوج می گیرند

۲)    دلتنگ که باشی، لالایی ِ چرا هم روضه تنهایی ست برایت

۳)   سرنوشت جویبار، گم شدن در تن سپید شوره زارِ تشنگی است

   

شکنجه گر    را دانلود کنید

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۸:۵۵ ب.ظ توسط مشرقی| |

چه صحرایی است

صحرای تنهایی

و چه جشنی به پا داشته است

آنچه نیست

 روز میشود.

از خواب برمیخیزم، جستجوی نور به پنجره میکشاندم، میگشایم، از پنجره، تنهایی در شولای تاریکی هجوم میآورد.

انگاری شب، چتر میگستراند.

دیشب،در کوچه باران بود.

همه، چترها را گشوده بودند، جفت ها، در هم، تنگاتنگ میرفتند.

امروز، در کوچه باد میآید.

همه چترها را میبرد، جفت ها، بی هم، آشفته میروند.

نمیتوانم پنجره را ببندم، ناتوانم.

تاریکی اسیرم میکند.

صدای باد، صدای خداحافظی است.

حالش که خوش نیست،

پیله‏ اش را تنگتر و تنگتر میکند...

که دیگر من را هم راهی نباشد، حتی

.....

پ ن:

۱)     گرچه سكوت بلندترین فریاد عالم است ولی گوشم دیگر طاقت فریادهایت را ندارد، كمی با من حرف بزن

۲)    به واژه هایم اتهام شعر نبندید، پاره های روح اند

                                                                        رعنا  را دانلود کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۳:۹ ب.ظ توسط مشرقی| |

                             به نام پدر و آنچه او را شایستگی عطا نموده است.

فرزند بزرگ خانواده که باشی، دلت که بخواهد خلف صالح پدر باشی، پدر، برایت نمادی از تمام حرفهای مقدمی میشود که بر تمام اندیشه هایت تقدم دارد.

با پدر که تنها زندگی کرده باشی، مصائب پدرانه را که درک کرده باشی، برخورد پدرانه را که دیده باشی، آنوقت است که پدر برای تو آنقدر مفهوم عمیقی می یابد که دچار سردرگمی میان برگزیدن رفتار زندگانی شخصی خودت و اعمال زندگی شخصی پدرت میشوی.

پدرم، نماد ساده زیستی در عینِ وجود امکان هرگونه ترقی ممکن در سطح سرنوشت رفاهی و شغلی است. پدر همواره توان زیرورو کردن زندگی ما را در تمام سالهایی که یادم میآید داراست، تنها لازم بود مقدار مختصری از عقایدش را نادیده بگیرد. وقتی پدر نمیخواهد تن به هرگونه گذران زندگی بدهد، کردار و گفتارش از دید بسیاری از آشنایان و غریبان، خارج از قاعده و خرق عادت مینماید. در زندگی خانواده، میپسندد فرزندانش را در سطحی نگه دارد که شایسته یک انسان مسلمان همدرد با قشر متوسط اجتماع خویش است، اما هرگز نخواسته آنان نیز اینگونه زندگی کردن را در سرنوشت شخصی خویش برگزینند، چراکه میپندارد هر خانه ای قواعد خود را دارد.

بزرگترین لطف پدر، وادار کردن ما به زندگی در میان سلایق و نژادهای مختلف بود. تا اندکی الفت با محیط میافتیم، پدر ترک دیار مینمود و ما محیط تازه ای را تجربه میکردیم. هرجایی که رفتیم برایم نمادی از سبک رفتاری تازه در سطحی متفاوت بود.

زمانیکه تازه کودکی شش ساله بودم، به خاطر برداشتن میوه درخت کاجی از حیاط محل کار پدرم، به سختی تنبیه شدم، پدر میگفت: این دزدی ست.

زمانیکه هشت ساله بودم، به خاطر نوشتن یادداشتی در برگه های اداره محل کار پدرم، به سختی تنبیه شدم، پدر میگفت: این طمع ست.

زمانیکه نُه ساله بودم، به خاطر خوردن ناهارِ محل کار پدرم، خارج از زمانیکه قرار بود در آنجا باشم، آنگونه تنبیه شدم که هنوز اثراتش همراه من است. پدر میگفت: این حرام خواری ست.

زمانیکه ده ساله بودم، به خاطر دریافت بسته ای، آنهم از سر ندانستن و حضور اتفاقی در یک مکان، به سختی تنبیه شدم. پدر میگفت: این رشوه گیری ست.

زمانیکه سیزده ساله بودم، بخاطر استفاده از ماشین محل کار پدرم، آنهم در روزیکه شدیداً مجروح بودم، به سختی تنبیه شدم. پدر میگفت: این خیانت در امانت ست.

در تمامی موارد فوق، پدرم شخص مافوق در محل کارش بود و من توانایی انجام هرکاری را در شهر محیط زندگی ام داشتم.

عادت کرده ام که در هر شرایط محیطی، پدرم را بهترین و موفقترین ببینم و این، تقدیر من است.

پدر، رفتار خاص خودش را در مواجهه با موارد مختلف دارد. عقیده ای دارد که خدشه ناپذیر است، نفوذ کلامی دارد که دلنشین است. استواریِ کرداری دارد که خلل ناپذیر است. آنچه پدرم را برای من والامرتبه نموده است، اینست که آنگونه که میخواهد زندگی میکند.

زمانی که در لزوم برآوردن آرمانهایش، تکلیف را در حضور خویش در آوردگاهی میدید که برای کوتاه کردن دستهایی که عشیره اش را به نسل منحوطی گرفتار در مسیر محتوم سرشتهای ناپاک میکشاند، مناسب است، تمام دستاوردهایش را در ظرف اخلاص خود به پیشگاه قوم خویش تقدیم کرد و هرگز تطمیع هیچ دریده ای را و تزویر هیچ سفیه ای را وقعی ننهاد که اندیشیده بود کار اصلاح به بستری مطهر نیازمند است و هدف هرگز وسیله را توجیه نخواهد کرد و بدینسان اگرچه شکست خورد اما خاطره او و همراهانش، در خاطر یکایک مردمان شهر، ذیل عنوانِ  اصحابِ رأی پاک  ماندگار شد. مردمانیکه دغدغه هایشان در فریادهای نیمه شب هاشان و در بردباری روزگاهان و در استقامت همواره شان هویدا بود. میدانستند که در هجوم آنهمه نیرنگ و تباهی، نخواهند توانست پیروز شوند، اما بگواهی نَقل هایشان، مفتخرند که توانستند پاکی سفره هاشان و صداقت رفتارهاشان و درستی راهشان را اثبات نمایند و مسرورند که همگان از برندگان و خیل بازندگان بر حقانیت کردارشان معترف شدند.

پدر،پس از نیم قرن زندگی، محاسن اش به سفیدی گرائیده و گَرد پیری بر چهره اش نشسته است، بیشتر زمانهای استراحتش، در میان خیل کتاب هایش گم میشود. وقتی وقت خاطره میشود، هنوز از مبارزه میگوید، به آرمانهایش می اندیشد و برای رسیدن به آنها از امکاناتش نهایت استفاده را میکند، اما زمانه ی ما را تیره میبیند، بارها به من میگوید: مؤمن که راهبر شایسته ندارد، به هنگام فتنه به زمین میچسبد، مجاهد نستوه باش اما نِفله نشو.

گمان میکنم میخواستم مانند پدر باشم اما نشدم، اگرچه هنوز وقت دارم، اما فهمیده ام که پدر، دلیل نرسیدن من به آنچه امروز مرا به دلخواسته هایم نمیرساند، نیست. شاید، کمتر کسانی، درصدی اندک از موقعیت های اجتماعی مرا داشته اند اما من، به شایستگی، نتوانسته ام لیاقت خود را برای افتخار خانواده اثبات کنم. پدر همواره میگوید: باید از نو تلاش کنی.

پدر، دوستت دارم.

پدر، تولدت مبارک.

.....

پ ن:

1)        زندگي زماني به اتمام ميرسد که قدمهاي تو بازايستد

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>