رَستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
جهان در مرز انسداد، در دامِ رخوت است، مانده معطل میانِ این مردابِ ژرف، تکان نمیخورد، میترسد.
اینجا کسی، منتظر است.
آنجا کسی، آشوب است.
لحظه، در تکانش عقربه های معطل، گیرانده در مفهومِ هر حادثه، پیچ شده اند روی ایستایی نابخشودگی.
آن همه ساعتِ خوش، که غباراندودِ رویدادهای عظیم اند، پیوسته در استقبالِ دو انگشت مانده اند و تکانی میخواهند.
به قدرِ 9 دقیقه.
به اندازه ی 9 ماه.
تا امروز، تا این لحظه ی آمدن. تا این وقتِ بودن.
تو دل کنده ای از سراسر نور، در امتدادِ پیچانِ ناف، بند تا بند، آمده ای.
و حالا هستی.
هستی ات را اینگونه، امروز، در دورترین جایِ جهانی که هستی، میخواهم:
ادامه مطلب
بانویِ من،
عزیزترینم، درد تمام نمیشود.
درد مدام می زاید، زهدانش، بی وقفه در کارِ دیگری از پیِ دیگری ست، خوب میدانم که نسل اش، مداوم است، چه باک، من تا دیدارِ آخرین زادش در آخرین نفس هایم، منتظر میمانم.
سخت است.
سنگ به سنگ، رج تا رج، پُشته کنم از آنچه محصولِ تعلق داشتن است، که شاید در سایه سارِ استحکامش، تکیه گاهی باشد، که دمی آسوده از خیلِ جهانیان، بیاسایم و چون دو پلک، از خیالِ آرامش، به هم میرسانم، یکباره جهان زیر و رو میشود. هر چه پُشته ام به کُشته ام متمایل میشود.
این زیرِ هر آوار ماندن، آواره به هر باره، تکلیفِ من شده است، اما خوب میدانم که باید زنده بمانم تا باز، از این فرو، بیرون بیآیم، تنِ نحیف ام را تیمار کنم، تکانی به خودم بدهم و باز ادامه دهم تا در سایه یک دیوارِ دیگر، نعشِ زیرِ خروار بشوم.
درست است. من چون گلوله در پیچشِ خانِ تفنگ میمانم.
ماشه ی احساسم که چکانده میشود، اگر که توانِ چکاندنش با کسی باشد، چون گلوله شلیک میشوم، تمامِ توانم را تا هدف، اگر هدفی باشد، صرف میکنم و تا به حال، هر بار آنقدر رفته ام تا سرانجام، افتاده ام. تمام شده ام.
اندوه، سیری ناپذیر است.
هر زمان، گمان میکنی تمام شده است، میتوانی لبخند بزنی، به دنیا سلام بدهی و احوال اطرافت را بپرسی، خودت را در آیینه نگاهی بکنی و رضایتمند، از خودت خوشت بیاید، میخواهی دور شوی از تفکر زمانی که بر تو گذشته است و چه سخت هم گذشته است و چه بیهوده هم گذشته است. درست در این لحظه بزرگ عزیمت از غم به شادی، همیشه چیزی هست، گاهی ساده چون یک عبارتِ کوتاه، گاهی عمیق مانند یک نشانه ماندگار و در یک آن، ذهنت را به آتش میکشد، درست وقتی که گمان میکنی بهبود یافته ای، سدّی بر این تنگه ی یأجوج و مأجوج بسته ای، رودِ خروشانِ اندوه، خوابِ دریای آرامش ات را مواج میکند. هر بار راهی به لحظه هایت می یابد، چرا که برای بلعیدنِ آرامش، حریص ترین است و چون تا به آخرِ آرام بودنت را نوشید، خسته در احتضار رهایت میکند.
لعنت به من، تو با من بگو آخرین نقطه ی فصلِ صبر بر این تاراج، کجایِ این کتابِ قطور رقم خورده است؟
هرکسی روزی کم می آورد.
هر چه هست را می نهد، رها میکند و میرود.
فرقی نمیکند، اتفاق که بیافتد، عزیزترین ها، بی ارزش ترین ها میشود، آدم، جان به سر میشود، جهانش به تنگ می آید، جانش به لب میرسد، گمان میکند که تباه شده است، اینگونه لاجرم، سرکنگبین صفرا افزون میکند.
تو با من بگو، آیا با رفتنت، هر بار، به مقصودِ والایِ زندگی کردن در آرامش، رسیده ای؟
خوب میدانم، این درد، مرا از درون تخمیر میکند، از درون پاشیده میشوم، مرا میکشد، اما از آن رهایی ندارم، دلیل میخواهی؟
ساده بگویم، دوستت دارم.
خودم را بخشیده ام بخاطر زمانی که عاشقت بودم اما فراموش نکرده ام. که اولِ راه بودم، بی وقفه می پیمودم، اما درست زمانی که چشمِ کورِ عشق را باز کردم، که هر چه هست ببینم، که واقعیت را تا جرعه ی آخر چشیده باشم، که بتوانم دوستت بدارم،
و مدتهاست که من دیگر، دوستت دارم.
تو زادِ عشقی، مظهر مهربانی، تو لایق ترین به دوست داشتنی، و دوست داشتن در قاموسِ من، چیزی جز مسئولیت دیگری را پذیرفتن نیست. تو برای دوست داشته شدن، آفریده شده ای و من برای دوست داشتن، هویت ما و راه ما، مسئولیت ما و غایت ما یکی نیست، اگر چه هر دو انسانیم، اگر چه در پی احساسیم، اگرچه از عاطفه لبریزیم، قبول دارم که ما هردو حق داریم خوشبخت و شاد زندگی کنیم اما، تو میبایست گنج ببری و من رنج ببرم، این طبیعت زندگیست.
تو بی تاب میشوی و من تب میکنم، که مرد را با درد هم قافیه کرده اند.
تو، خودِ خوشبختی و آرامشی، اما من، جوینده و پوینده ی آن هستم، و در این میان، تفاوتی هست مثل تفاوت گلستان و باغبان، هویت من، تویی، آنچه مامور به خدمت به آنم.
باور من اینست که هیچ راهی برای رهایی از تو نیست.
بهترست به واقعیت برگردیم، تو، بانویی و برای معشوق بودن آفریده شده ای، من برای عاشق بودن، آنچه این میان زائیده میشود، احتیاج است، آنچه نماز برده میشود، نیاز است. تو معبودِ عشق میشوی و من در نیاز به عشق تو، نماز میگذارم.
فراغ هرگز پایان وصال نیست، آفت یک رابطه، درست زمانیست که ما دو تن، هر یک ماهیت خویش برنمیتابیم، تو طالب عشق میشوی و من تلخ ترین معشوق میشوم، من نمیتوانم عشق، آنگونه که روان از تو جاریست، بیافرینم، در مسیرِ ریشه هایِ تو بیفشانم و تو پژمرده میشوی، تو میمیری. و اینگونه است که من، هرگز در هیچ کجای زندگی ام، کسی را عاشق خودم نکرده ام. من بارها گشتم، من آغوش به آغوش رفتم، من زن به زن شناختم اما درست یک جا، فقط یک جا میتوانی درست و بهنگام، جان بدهی. درست در جایی که عاشقِِ تمام عیارِ یک معشوقِ تمام عیار باشی.
این ایمان من است و من محکوم به شکست نیستم. من روئین تنم از دوست داشتن، اینگونه باورش در من تنیده است که دوست داشتن، تنها راهِ خوشبخت زیستن، تنها راهِ زندگی کردن است.
من، آن سیزیف، سنگ بر دوش، من آن مشعلِ سوسو کننده میانِ بورانِ این سالها، برایِ نشانه ی راهِ خانه ام.
زندگی کردن برای من چه تفاوتی با زنده بودن دارد، اصولا من کدام وقت زندگی کرده ام؟
زندگی، درست میانِ آغوش کسی دیگر میگذرد.
دنیا به هر جا که برود، تنها یک جا آرام میشوم، بدترین روزهای زندگی سپری شود، تنها یک جا آرام میشوم، تنفر خالص از هر چه هست در من باشد، تنها یک جا آرام میشوم، از اندوه کبود شده باشم، تنها یک جا آرام میشوم، غرق در شادی بی پایان باشم، دلم برای یه جا تنگ میشود، بهترین اتفاق دنیا برایم افتاده باشد، دلم برای یک جا تنگ میشود، در اوجِ هر چه هست باشم، دلم برای یک جا تنگ میشود، فقط یک جا هست که همواره دلم برایش تنگ میشود و تنها یک جا هست که در آن مداوم آرام میشوم، دورترین جایِ جهان، کنار قلبِ عزیزِ تو.
زنده بودن، تنها زمانی زندگی کردن میشود که در آغوش تو سپری شود و بی شک، بی ارزش ترین رویدادِ عالم، زنده ماندن است.
یا دلیل المتحیّرین
خدانگهدار عظمت توست
تا بعد
پ ن
۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
۲) دوستت دارم
شب.
حتی این روزها هم، همواره شب است
دشنه،
به هر چه تکیه میکنی، که دمی آسوده بمانی، میانِ انحنایِ گرده ات، نشستنگاه اش میشوی.
خنجر،
با هر چه سخن میگویی، که واژه را چهچه بزنی، میانِ مسیرِ گلوگاه ات، بوسه گاه اش میشوی.
کابوس،
از هر چه دور میشوی، که کودک بیتاب آرامش ات به رویا برود، میانِ دشتِ آرام خواب، قدمگاه اش میشوی.
خاموشی،
در هر چه به دنبالش میگردی، که به اشاره از فهم تو لبریز شود، میانِ هجوم کلمه، سلطه گاه اش میشوی.
سیاهی،
هر بار که در گریز از آن هستی، که سرتا سر سپیدی شوی، میانِ چترِ وسعتش، شلاق خورده اش میشوی.
هیهات از این که بر تو میرود.
گریان از این که دچار شده ای.
در بسترت، خاکستر ابعادت انباشته است، بر ریشه هایت، آتش به سرکشی مشغول است.
آ ر آ م ب ا ش ب ا ن و ی م ن
آیه،
در این گم و گور شدن، پیدا شدن توست.
خدانگهدار عظمت توست
تا بعد
پ ن:
۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
۲) دوستت دارم
بر لبه ایستاده ام، هر لحظه، گمان میکنم در حال فرو افتادنم، کج و راست میشوم، اما عقب نمیروم. مثل زمانی که زخم دارم و انگشت در زخم میکنم، درد، مرا آدم میکند، درد مرا زنده نگه میدارد، درد مرا بزرگ میکند، درد مرا جاودانه میکند.
امروز، از آن نمیدانم چه روزها بود. خدا از حوالی نیمروز، دیگر نبود، اما مخاطم از بویِ تندِ متصاعدش، خلاصی نداشت، انگار همین جا باشد، که از نظر غایب و در بصر معلوم باشد، گمان میکردم رفته باشد به دنیا، شاید که خبری باشد در جایی از جهان و سرِ سرکشی نیازِ فروکشی داشته باشد، دلهره ام آن لحظه بود که سرگرمِ بستنِ انبانِ خدایی اش بود که ناگاه، نگاهش به تلاقی نگاه من افتاد، مثل همیشه آرام بود و در نگاهش، حرفِ تازه ای نداشت، اما در مسیرِ نگاهش، اشاره اش همان بود که هر روز بود، که سنگ برود تا اوج.
و این، کارِ من بود، از آن روز که در صِفرِ تو، سفرِ سنگ بودم. آنروز تا هر روز، خدا پیِ کارِ خویش بود و من به بارِ خویش، او خدایی میکرد و من بندگی، که او مقتدا بود و من اقتدا میکردم.
و چون هر روز، به ناگاه، چند قدم مانده به اوج، سنگ از دوش من فرو افتاد. این سرنوشتِ هر روز بود، میانِ خلق، رواج بود که این پادافرهِ آن بنده است که چشم دریده به حریمِ خداست، که کیفرِ هزار گناهِ اوست، باورِ دیگران بود که در نفرینم، اما ایمانِ من این بود که خدا، اینگونه میخواهد نزدیک خودش نگاهم دارد، که میداند اگر من بار خود به اوج برسانم، عاصی میشوم، طغیان میکنم، میروم و نیست میشوم و او نمیخواست.
شانه طاقت نیاورد یا سنگ، دلش با من نبود، شاید ذهن من این بار، پاک نبود و دست من میلرزید، کسی نمیداند سنگ که فرو افتاد چرا دوان از پی آن نرفتم، چرا این بار، مصمم و رها، چند قدم تا اوج را رفتم و باز، همان تصمیم، باز درگیرِ همان اندوهِ ناتمامِ بی پایانی، باز در آستانه فروپاشی ایستادم.
نهایتِ معراجِ من اینجاست، لغزیدن بر این لبه ی سقوط و از پیِ فرو غلطیدن، فصل دیگریست، این لحظه ی رهائیست، این فرارِ من است از آن نفرین که بر من مستولی ست، این تکفیرِ من است از آن ایمان که در رگهای من جاری ست. در من، چیزی در فغان است، برگ بزن این فصلِ برگ برگ شدنت را، که این پائیزِ کما به زمستانِ اغما، ترجیحی ندارد، گریزِ تو از ناگزیرِ خویش است، بمیر پیش از آنکه بمیری.
مدتهاست که عجیب دلم یک اوهام شسته رفته میخواست، که سرشارِ وهمِ یک آغاز باشد، که یک ناممکن، درست در لحظه درکِ امکان، حدوثِ محال یابد.
بر لبه ایستاده ام، تکانی میخورم، نسیمِ سقوط صورتم را نوازش میکند، به خواب میبردم، خواب تا خوابِ مرگ، خوب میدانم آن انتها، رویِ زمین، خواهم مرد، تمام میشوم و این برایِ هفت پشت عاشقِ سفر بودن، خوب نه، کافی ست.
دست و پا میزنم، باورم نمیشود که رهایی اینقدر سریع اتفاق افتاده باشد، چقدر زود رسیده ام، اما اگر به زمینِ سفت خورده ام، اگر مرده ام، اگر که در دم جان سپرده ام، تقلایِ چه میکنم، انگار خفه شده باشم، خفه خون گرفته ام.
بازویِ خداست، گردِ گلویم، از آنجا، از بَدوِ حیات، از راهِ نفس، نفسم را بند آورده است. میخواهم حرفی بزنم، لال شده ام، پس نرفته بود به دیدارِ جهان، که در کمینِ من بود، که خوابِ تشتّتِ من دیده بود و در لحظه، به وقتِ گم و گور شدن، مرا بازگردانده بود.
همیشه اینگونه بوده است، اوجِ بیچارگیِ من، چاره او بوده است، در این لاجرمِ نگرانیِ او، من رفتنی نیستم، لااقل تا او به من، در این عزمِ الهی اش برای چینشِ تقدیرِ تو، نیاز دارد، من مردنی نیستم، من رهاشدنی نیستم.
به راه می افتم، چه میگویم، دوان میشوم، چونان که نه بر دست و پایم ریسمان، که بر روانم بند انداخته باشد که بر گردنِ روحم، زنجیر بسته باشد.
بازمیگردیم و تو او را نخست، و مرا سر آخر، در آغوش میگیری.
آری، من، سیزیفِ من، افسانه است.
زندگی هرگز او را آسوده نگذاشته است. در این هر چه میگذرد، هزار آشوب از او گذشته است.
گاه سرتاسر در حلقه ی هزار شبگردِ قداره بسته میان، به خاک و خون نشسته ام، گاه میانِ هزار رفیقِ کمر به فرمان، نگینِ انگشتری بوده ام، گاه هر چه داشته ام به بادیه نشینانِ زردگونِ تن تو بخشیده ام، گاه در خارزارِ پیرامون بهشتِ تنت، آزرده شده ام.
تمامِ ما، آنچه برایِ من و خدایِ من است، کوهیست که در سراشیبیِ تندِ صعود، در میانِ دلِ فراخ و کبودش، غاری هست، که زمانی، برایِ بکر بودنِ تنهایی، به زخم ناخن، پدید آورده ایم و در میانش، فرش صخره ایست که تنها بر آن، با وجودِ خرسِ تنهایِ خدا، خوابِ تهی از گنج میبینم، خوابِ تهی از رنج میبیند، قرارِ ما در برقراری بود تا آنوقتِ آمدن تو، یادت هست، که شب از سر من در گذر بود و خورشیدِ تو نهان از چشمِ خلایق تا پناهِ خدا، صعود کرد، بی شک، خدا بود که چشمِ اغیار به صاعقه گرم کرد، تا تو نرم و رام به آن غار آمدی.
نمیدانم آن شب تا صبح، چند خوابِ عاشقانه ی خیالِ فردای خویش دیدم، اما هر چه بود، از صبح، سایه صفت، در پیِ تو بودم. نمیدانم چگونه آمینِ هزار شنیده ی در خواب گفته ی من شده بودی یا در طرحِ منتهایِ خداوندی، چرا مقصدِ انتها معین شده بودی، آنچه خوب میدانم اینست که خدا مرا به سفرِ سنگ لایق کرده بود، برگزیده بر این رنج، در پیِ گنج، که به اشتیاق خواستار بوده ام.
و صد البته، در زمانهایِ کدرِ خستگی، ناتوانم از گریز از این تقدیر، لااقل هربار که در رفته ام، دمی بعد، سکندری خورده و گردن خمیده، دم جنبانده ام و تقاصِ پس داده ام بدینگونه که از آغاز، در هر صبح، گرفته ام سنگ بر دوش تا اوج.
من، شهرِ بی دفاعم، در این همواره هر لحظه که بر من تازیانه ای از حضورِ ارابه ی طلایه دارانِ سپاهِ همواره فاتحت نواخته میشود و اینگونه میشود که سم ستورانِ مشتاقانت، ذره ذره خاکِ تنم را در معلقِ هوا، نعل میزنند، مردمانِ به ستوه آمده ی سرزمینِ تنهایی ام را به گماشتگی میبرند، به بازارِ بردگی میرسانند، به اربابِ تو از میل به صله ی شاهانه، میبخشند.
هر بار آمده اند و بر من تاخته اند، چه باک، در اینسویِ تاریخ، نامِ کدامشان برده شده است، اینجایی که من ایستاده ام، یادِ کدامشان یادآوری میشود و در حال، کدامشان در حافظه ماندگار مانده اند، هیچکدام.
من، بارها از آتشِ خشم، در سیلِ جدایی یا در ولوله رهایی، بر فنایِ یکباره رفته ام، ابعادم پایمال شده است، رویِ دستِ زمینِ بایر، بی هیچ امیدِ حاصلخیزی مانده ام، اما، نمرده ام، جان سالم به در برده ام، که از دوست داشتن، روئین تن بوده ام، که زنده به جاوید ناردانه هایِ سرخِ عشق، که سبز از رنگدانه هایِ وصال بوده ام، که هنوز پابرجا مانده ام بر آئینِ خویش، بر روشِ دوستداشتنِ خویش، آنگونه که هرگز کسی دیگر نتوانسته است، آنگونه که هرگز کسی دیگر نبوده است.
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
۲) 4. دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
