روزها تا فرداها، دوان گسيل شده اند.
ديرزمانيست كسي كه دوست ميدارم صبحگاهان با نسيم صدايش، خواب از من نميربايد.
ديرزمانيست كسي كه دوست ميدارم شباهنگام با نسيم صدايش، به رويايش نميكشاندم.
خط خطي شده ام.
روي نواري از هرچه هست و بيهوده مينمايد و زير آواري از آنكه ميبايد باشد و نيست.
نميدانم چشمهايت هنوز در اين بركه ي حقيري كه آبشار كلمات دلدادگي ام در آن سرازير بينهايت اند، به چشمداشت خواستنت در قطرات ممتد، تنگ در همديگر روانند، نگاهي از شوق ميكند يا اين شوقِ روان، ميرود تا دور، ميرود تا انتها، ميرود تا پايان، در مسير تنهاي دشتهاي انزوا.
كاشكي از آنسوي دور هم كه شده، گهگاهي كه موج گيسوانت را به نسيم ميسپاري، نگاهي كني حتي بي اعتنا به جويباري كه جاريست، خود را به دل سنگلاخ دشت زده، در پيچ و تاب حيران و آواره رها شده، شايد تو را بيشتر و بيشتر در پرتره اي از خواستنش نظاره كند.
درست كه دور از حلقه ي ديدارت، مانده در كشاكش پوچ اطراف، گرفته در غبار اندوه، شب تا روز و روز تا شب ميگذرانم.
درست كه تا حوالي هرچه پيش آيد، تا آنموقع نامعلوم، تا آن لحظه ي نميدانم، تا مجهولي از وقتي دير حواله داده شده ام،
من خسته نميشوم.
تا آنوقت كه بيايم، دوباره بگذاري كه بيايم، و از عشق با تو، در پيله ي تنگِ بودن، در هواي خوش دوستي، در زمانِ درستِ حوصله، در مكانِ يكديگرمان، درست زير نرميِ گوش، سخن بگويم.
ميدانم، يك روز مرا دوباره آغاز ميكني و پيچيده در گرداگرد تو، عشق اوج ميگيرد.
آنروز كه مرا به نام كوچكم بخواني،
آنگونه بخواني كه دلم گواهي بدهد كه خواسته اي كه آمده اي كه دارمت، كه خواهم داشتت.
آنگونه كه با هر بار گفتنش، بخشي از من كنده و به تو پيوسته شود.
آنگونه كه واله ام كند كه بياوردم به شعف و نگه ام دارد در انتهاي ناپيداي مشتاقانت، در دور در ابديت يك صف طولاني خواستارانت، انتهاي زمين، آخرين كسي كه ميتواند داشته باشدت، ماندگارترين كسي كه ميتواند خواسته باشدت.
بانو،
جواب ساده اي دارد خواستنت.
من با تو تا انتهاي هر چه بود، رفته ام.
در آنسوي آنچه با تو داشته ام، چيزي براي خواستن متصور نيست.
من ديده ام كه در آنسوي پيدايت، چقدر زيبايي.
من بوئيده ام از عطر گيسوي رهايت،
من چشيده ام از عسل شيار مورب سيمايت،
من بوسيده ام از پاكي اندامت،
من، لطافت مخمل احساست را در آغوش كشيده ام.
من با تو در غم، در فوران نمناك و شور دردها، بوده ام، من با تو در قهقهه مستانه ات شريك بوده ام،
با تو بوده ام،
بانو، آيا چيزي فراتر از زندگي با تو هست كه مرا پايبند خواستنت، در آرزوي داشتنت و در حسرت نداشتنت، نگه دارد.
هرگز.
.......
پ ن:
1) از تمامـ دنیا
یکـ صبح سرد
یکـ چای داغ
و یکـ صبح بخیر تو
برایمـ کافی ستـ
2) باز
بوته های علف مست کرده اند
سرشان را به هم می کوبند.
هر وقت بوی تو نزدیک می شود
داستان ما همین است.
3) سه راه بیشتر نداری
با من باشی
با تو باشم
یا توافق کنیم که با هم باشیم
4) يك روز اَرس گردم، اطراف تو را گردم
5) زیباترین لباسی که میتواند زني را بپوشاند، بازوان مردیست که دوستش دارد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
