گاهی، گمان میکنی آنگونه که زندگی میکنی، در آن چارچوب بی تغییر روال شخصیتت، هرگز به پشیمانی، به گناه ندانسته، به تقصیر مُسلَم آلوده نمیشوی.

گاهی، گذشته می آید، تو را در بر میگیرد، فرازت میکند، فرودت میدهد.

گاهی، خودت را میبینی که معتمدی بوده ای و خیانت کرده ای.

گاهی، تصمیمی گرفته ای که شوربختی را امیر کرده ای.

گاهی، روشی را رفته ای که بیراهه را نشان داده ای.

سرنوشت به مانند زنگی مست، با شمشیری آهیخته در دستانش، از پی میآید، میایستم، تاوان اشتباهاتم را میدهم، زخم میخورم، به آنچه میخواهم میرسم.

وقتی حقیقت، خنجر روی گلویم می گذارد، میدانم که برای آرامش وجدانم، قربانی میخواهد، باید دست سفیدش را ببوسم، اگر چه آغشته به خونم باشد.

اینجا که ایستاده ام، میدانم که تا زندگی تنها یک آری فاصله دارم. وقتی آن آری را میخواهم، آن آری را میگیرم.

 

Et l'homme s'enferme sans attitude

Compte à rebours

Sa solitude

"Barreaux rouillés A cause d'elle

Ma vie se perd se sèche"

.....

پ ن:

1)       زمین! زخمی از خیش... من! زخمی از خویش

2)      نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست

3)      بانوی گل و قصه، بنگر که کجا ایستاده ای...

                                          

من و امروزهایم

    

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹ساعت ۱۲:۲۲ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>