طرحي براي زندگي  - و آنك عيوق۱ 

از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی،

 اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه. می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟....

اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم.

اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم. این‌جوری خاطر جمع‌تره ۴ 

هميشه ميشود بهترين ها را برگزيد.

اما وقتي بهترين ها، ما را برميگزينند، چه ميكنيم؟

ميشويم برادر رمال، خواهر فالگير، ميشويم پيكي از محال آينده، ميشويم حاتم طائي و متاعي كه مي بخشيم، فرصتيست كه براي آرام گرفتن در خلسه يك هواي خوش، از خود دريغش ميكنيم، كه چه شود؟

او را برتر از خويش و لايق بهترين ها ميدانيم.

او لياقت تعالي دارد، تو به متعالي برس.

برادر، مي ترسيم كه تكرار كنيم سرگيجه خويش را، تنهايي مدام خويش را.

وقتي كه مرد ميشويم، از ميان گُرده مان، كوهي رشد ميكند كه سنگ به سنگ اش، را تجربه هايمان، انباشته ميكنند.

وقتي كه مرد ميشويم، از ميان گُرده مان، درختي رشد ميكند كه شمايل تنه ي پيرش، گوياي حكايت تجربه هاييست كه رشدمان داده اند.

اما حكايتي ديگر در بطن اين گذران عمر، گاهي ميشود سرمنشاء، ميشود مانيفست، ميشود پندار، كردار، گاهي هم ميشود عادتي لعنتي.

ميشود عادت باختن، ميشود عادت نخواستن، ميشود من، ميشود تو.

سرگشته ميشوي، حيران ميمانم.

سكوت ميكني، تنها ميشوم.

نميخواهي، ميروم.

هميشه پندار صحيح اين بوده است كه آدمهايي كه بنيان وجودمان را مسحور بودنشان ميكنند، بيش از آنچه ميبايست مورد علاقه قرار بگيرند، بايد دوست داشته شوند. بايد به احترامشان از جاي خود برخيزي، كلام به طراوتشان براني و انديشه براي داشتنشان به كار گيري.

تمام انباشته هايت از هر ماهيتي، ميبايست هر لحظه در اين جهاد، و الي المصير باشد.

حالا كه او را به سوي خود خواندي، حال كه مستوجب رفع بلا، در برابرت نمايان ميشود، وقتي ميشود نُقل در كام تلخ زندگي، حق نداري از گذشته، از آن عادت قديم، از آن اضطراب گنگ، حتي به مقدار جرعه اي، روي سفره مائده امروزت قرار دهي.

هميشه ميشود نگران آينده بود، ميبايست باشي، اما اينك، اينجا كه ايستاده اي، در دستانت دو نهال زندگي داري و ميبايست در طرحي الهي، آرام، تلفيقشان دهي،

پيوندشان بده برادر.

 مشتهايت را باز كن، كف دستهاي خالي ات را ميهمان گرميِ همواره كن.

 

زندگی مانند شبی است سرد، که آدمی آتشی برای افروختن نداشته باشد ۵ 

پ ن :

۱)       عيوق استعاره از پناهگاه است

۲)      عصر قهرمانان گذشته است رفيق، داش آكل توي قصه جا خوش كرده، جداً  بهتر است زندگي كنيم.

۳)      چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرم بجان رسید و به عیوق برشدم

۴)      خداحافظ گری کوپر، رومن گاری

۵)      سينوهه

 

بهشتی خه ون  را دانلود كنيد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت ۱۰:۵ ب.ظ توسط مشرقی| |

روزهايي هست كه بي ايستا، چونان مسافري بي قيد زمان، سوار بر تن سرد مكان، بي بدون خويشتن، پيدا و پنهان در مناسبات طبيعي محيط، در يك نبودن عميق، گرفتارم.

سير وقايع از سوختني در هيئت پروانگان در التهاب شمع، به جان كندني گرفتار در موم سرد فراموشي، تبديلم كرد. خودم را كه مرور ميكنم، ميبينم تمام سالهاي جواني، واجد شرايط حماقت بوده ام، اما انتظار باراني كه بي منت، از سر شوق سرشت آئينه وارش، از اوج همبستگي به فرود انزواي زمينيان ميباريد، هرگز، هرگز دلبستگي بيهوده اي نبود.

چندي خدا قهر بود، آسمان مأمور به تكليف بود، زمينيان، زبان در كامشان نمي چرخيد و در گلويشان در تَرَك تشنگي، گير افتاده بود، دلشان مچاله شده بود و قواي عطوفتشان تحليل رفته بود، بزرگي را، دغدغه پيش آمد، فرمان به دعاي باران داد و زمينيان بر بلندايي، قرباني بسيار آوردند و سرود خواهش سر دادند، شاعري هم در ميانشان بود، ناله انزوايش را به پيشكش، براي ذبح آورده بود.

يك دل بودند براي بارش باران، چه ميگويم، براي داشتن باران بود كه به وحدت رسيده بودند، اگرچه در ميانشان، شاعري هم بود كه بارانِ خودش را مي خواست.

جماعت به سوگ نشستند، فغاني برپا بود، گاهي برقي از آسمان ميجهيد و جمعي دوان رو به خانه هايشان، انگار ميكردند كه خدا به قهر خويش پايان داده است. بسياري ماندند و لاجرم به وعده خدا براي صبوري بندگان، ديده هاي خشكشان از نطفه ابرها، تر شد.

باران باريد، زمينيان به هوس، خويش را عريان كردند، نبات به گرد خويش پيچيدند، بنات به گيسوان خويش، شور بخشيدند، ساده بگويم: زندگي، عشق در محيط، سيال شده بود، جملگي سيراب شده و از بلندا، سرازير خانه هايشان شدند.

آنقدر بارانشان باريد كه دشت فراخ شد، نيلوفر، قد كشيد، نفس، تازه شد، ديگر راهي براي رفتن، هوسي براي خواستن و حرفي براي گفتن نماند.

و اما در وراي اين همه نشاط، آن شاعر هنوز بر بلنداي محال، بارانش را که نیامده بود، نيايش میكرد.

ميداني، بغض آشناي تمام نبودن هايت، تمام نيامدن هايت، تمام تر نشدن هايم، شاعر دشت هاي اميد بودنم را، هنوز، به لهيب تنهايي، به طف نااميدي ميكشاند تا جان كند و بميرد.

 باران، خارق عادت طراوت، از سر مروّت، بيا

                                                                   ......

پ ن :

۱)    بخشي از دعاي باران:

خدایا، بر بندگانت با رسیدن میوه ها منت گذار و شهرهایت را با شکفتن گل ها زنده گردان، و فرشتگان، آن فرستادگان بزرگوارت را فرمان ده، تا از جانب تو، باران سودمند و پیوسته که فراوان و گسترده و درشت بار، تند و زود است، بیاورند تا آنچه از زمین مرده را زنده گردانى و آنچه از بین رفته  را و آنچه روییدنى است را برگردانى و برویانى و در روزى ها، وسعت بخشى.

۲) دعايي از گذشته ها:

تو همان باران باش، کفایت است لاکردار. به قول ایرج میرزا: حب نبات است پدرسوخته

باران که باشی، گاو آهن برای هر تیزشدنی، دست بینوای پدری فرتوت را نمی آزارد که پیش از آن، تو، زمین سخت به چالشِ تر شدن، رام کرده ای

باران که باشی، برای گندم سفره هایمان نیازی به خوانین کور نداریم که چنان پَست، بر کرسی امارت نشسته و ارزاق میان مستمندان به عدالت به رسم منت، حواله کنند

کاش همان باران بمانی، اینروزها کم اند آنان که ماندگار خویشتن اند.

 

                                                        آسمون  را دانلود كنيد

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۹ساعت ۹:۵۴ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>