به نشانه خواستن، به التهابِ داشتن، به روایتِ بودن، کنار دیوارِ غروب سپری میشوی.
بیهوده نیست اگر میتوانم فراسوی دیدار مژگان اندوهگینت، خواهش غمگین و سرد آرزو را ببینم که نگران، گذر زمان را سنگین و سرد میفهمند.
گیسوانت را برای شانه، به بادهای تاریک تنهایی مسپار.
زمانی که نشاط از چهره ات رخت برمی بندد، از گفتنِ خویش، محرومم مکن. بی گفتگو، فرصتِ ما شدنِ دو یکدیگر، خواهد مُرد.
وقتی هر دو در پسِ پشتِ نقابِ دوری، از خواسته هایمان شرح های غمبار میدهیم، لحظه ها، تکرار نشدنی اند. فرصتیست که بی بدونِ تعبیر شدنِ صفتِ دیدن، ذات یکدیگر را بهتر درک کنیم برای وقتهایی که همیشه شاید باشد.
به خود میپیچم چون گیسوپریشانِ قصه اندوه هزاره ها، با این تفاوت که گیس بریده، شیون نمی دانم و اینکه به کدام مرثیه گرفتارم. یکباره فرو آمدی از مستجاب آمال بشری. محیط گنگ است، به چیزهای تو می اندیشم، از سایه ات تا اخم ها و لبخندها و بالاخره تا خودت.
بزودی متلاشی می شوم از فشار انباشت گفته ها بر گُرده افکار.
میرسد وقت هایی که دلم تنها برایِ گفتنِ حرفی گرم، آکنده از دلهره، تنگ میشود، وقتی که همیشه، نیست، آن کسی که باید بیخواهش، همواره تنها به او، تنها او، بگویی: دوستت دارم
.....
تمام بغض من شبی، هزار پاره می شود
پ ن:
۱) همیشه وقتی شک داشتی، وقتی باید بگویی، بگو.
۲) چه بی رحم است، آيینه اي که کوچ کلاغ ها را به رخِ قناريِ در قفس ميکشد.
۳) سرمه سیاهت را پخش که میکنی، دامنم پر از هوای سیب میشود، آدم نمی شوی! باز خالق خوابهای گنگم شدی
You Are So Beautiful
Joe Cocker

You are so beautiful to me تو برای من بسیار زیبایی You are so beautiful to me تو برای من بسیار زیبایی Can't you see نمیتونی ببینی You’re everything I hoped for تو تمام چیزی هستی که امید داشتم برای من وجود داشته باشه You’re everything I need تو تمام چیزی هستی که من احتیاج دارم You are so beautiful to me تو برای من بسیار زیبایی Such joy and happiness you bring تو برای من لذت و خوشبختی آورده ای Such joy and happiness you bring تو برای من لذت و خوشبختی آورده ای Like a dream مانند یک رویا A guiding light that shines in the night مانند نوری راهنما که در شب میتابد Heavens gift to me قدرت پروردگار اون رو به من هدیه کرد You are so beautiful to me تو برای من بسیار زیبایی
You Are So Beautiful را دانلود کنید
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است Stacy. به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه Stacy . چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق، پسرت،John
پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من طبقه بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
شوره زده ام. پوسته گشته ام. تَرَک برداشته ام. تیپا خورده ام. بال پروانه زود میسوزد وقتی شمع نزدیک باشد.
روی بال اشتیاق، در حریق احتیاج، وبال شده ام روی دست های انزوا. یادم انداخته ای:
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
در حریم خاطره، مثنوی بافان در بستر نیاز، به عادت می اندیشم. یادم انداخته ای:
هنوز تا یک وصل، هزار فصل منتظر ظهورند.
......
پ ن :
۱) دلم شور می زند. فقط بالشتتیم به خدا
۲) شاید زمین، جهنم سیاره ای دیگر باشد.
کلمه:مهندس میرحسین موسوی تأکید کرد: جنبش سبز ملت ایران مستقل است و به هیچ وجه اجازه دخالت بیگانگان را در امور خود نمی دهد.
به گزارش خبرنگار “کلمه” مهندس موسوی که در جمع دانشجویان سخن می گفت افزود: دلیل اینکه به جنبش سبز با چنین شدتی هجمه می شود این است که روی مراجع، روحانیت و متدینین اثر بگذارند اما به صراحت اعلام می دارم جنبش به هیچ وجه به خارج وابسته نیست.
موسوی تاکید کرد نیرویی که امروز به صحنه آمده و تنها خواستهاش این است که به قانون و به ارزشهای اصلی انقلاب اسلامی برگردیم که یکی از آنها استقلال است، مورد تهمت قرار میگیرد که آیا به بیگانه وصل است یا تحت تأثیر آنها است یا نیست.
وی افزود: یادآور می شوم این هجمه ها نیز ما را در شعار دچار عدم تعادل نمی کند.
ادامه مطلب
زمان، سرد و سنگین میگذرد. به لُختی و کهولت، از نفس افتاده میشوم.
وقت ها، چه دیر میگذرند وقتی آینه از خنده های نرم خاطره ات، انباشتی از تهی ست.
کِی شعر تَر انگیزد، خاطر که حَزین باشد یک حرف ازین معنا، گفتیم و همین باشد
اینروزها، از هر تلاطم، از تبادل ناچیز ذرات محیط در تکرار بال سنجاقک تا هجوم حَجیم استمرار اندوه، دلم آشفته میشود. شاید، مشاعرم را از دست داده ام. انگار که خدایانِ فهم، از معبد دلفی اِدراک، شوریده احوال، به هرکجا، پراکنده شده باشند.
دیگرآنقدر نردبان گذاشته ام لبِ دیوار خاطره ها، که گاهی گمان میکنم، دیوار از شَرم فرو می ریزد و خاطره های لُخت، ترسیده و حیران، گنگ و تیره می شوند. شاید، خاطره واجب شده ام.
برای حضور در لحظه هایت، روزها در حقیقت بودنت، به شمارش سکوتها گرفتارند و شب ها در رویای داشتنت، در گذران فریادها اسیرند. احتمالات بالقوه درآستانه تحمل در خودداری از دلتنگی.
شیخم به طعنه گفت: برو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر، نمیکنم
به آسودگی، تلخی ممتد، مسلط میرود و میمانم با هرآنچه پُشته کرده ام از خواسته های مشروع که از همان لحظه ی انتها، به سبب جغرافیای متفاوت، نامشروع خوانده میشوند و تلمبار روی دستهایِ خواهشِ داشتن، وقتی که میخواهم و نمیخواهد، میبینم و نمیبیند، میگویم و نمیشنود، میشوم و نمیشود.
تقصیر کسی نیست اگر حافظه تو قاصدک دارد، اما برای امشب کافیست.
Non, Rien De Rien,
نه .نه هیچ چیز وجود ندارد
Non, Je Ne Regrette Rien
نه من هیچ تاسفی ندارم
Car Ma Vie, Car Me Joies
برای آنکه زندگی من و لذت هایم
Aujourd`hui Ca Commence Avec Toi
از امروز با تو شروع شده است
......
پ ن :
۱) به بغض مینشیند خنده، به نوار زخم بندیش، گر ببندی، رهایش کن، رهایش کن.
۲) قلب من هرجاي قصه که باشي، بي صدا عاشق چشمات مي مونه. خانم سهيلي
می خواستم نامه ای دیگر آغاز کنم
اما؛
برای تو که می نویسم
واژه ها،
کاغذ را میدَرَند
به من بگو:
آیا قول میدهی هنوز هم
در آغوشم،
بوی تن ات را جا بگذاری؟
فصل امتحانات که می شود، تیک تاک می شوم، لباس رزم میپوشم و ناپلئون وار، دیوانه گونه میتازم. خواب به میهمانی اقوام دور می رود و هوشیاری به هزار شیوه فریب داده می شود و پایِ تمرکز به هزار بند، دیوبَند می شود. تمامِ ترم، میچرخم و وقت امتحانات، سرگیجه میگیرم. این نیز بگذرد.
قلبم تا حلقوم بالا می آید، باز دلتنگی ...
همیشه، دلم برای خانه، تنگ می شود، برای مادری که همیشه نامش را با اشکهایم مزه میکنم، پدر را که سخت، فروتن و ایستاده به یاد میاورم و خواهرم،که اینروزها از راه دور نبض مرا میخواند.
همیشه میدانم که دورتر میشوم، هر روز که میگذرد، دورتر و عاقبت روزی که لابد میشنوم که نزدیک است که فراموش شوم. تمام عمر، نخواستم تبدیل به عادت شوم، لاجرم آنکه عادت نمیشود، خاطره ای میشود که روزی فراموش میشود. پدر از کودکی ام، راست میگوید.
خانواده،
برای مایکل، برای رهایی اش که زاده شهامت اش است و برای تمام رفاقت ها که بالاخره در این چندوقتها تِرِکوند برای سبب سازِ درکِ احساس دوستداشتنی که محتاجش بودم، (اگرچه، تفسیر امروزش، این شده است که برای هر مردی زمانهایی هست که مجبور میشود، تمام قسمتی از زندگیش را بیهوده دور بریزد. تمام زندگیِ آدم، قطار میشود، از روی ریل تنت، رد می شود، شبهای این قسمت را هیچوقت دوست نداشتم.) برای مردِ هم درد بودنش
برای آلفردوی بابا، برای در آغوش گرفتنش، برای تمام برادریهایش، برای تمام دیالوگهای اختصاصی اش، برای حس خوبی که در آهوی پُرکِرشمه پدید آورده، برای شعفِ یافتن و داشتن رویای معصومش، برای مردِ خانواده بودنش، برای خلیل بودنش
برای سانی، برای مردی که پرتاب شده در بوران زندگی و عین خیالش نیست، برای همه صمیمیتها و لمس تمام احساس مخصوص برادرانه اش، برای بوسه های مردانه اش
برای بوناسرا، پاره ای از چگونه بودنم، برای تمام آشفتگیهایش و برای تمام مختصات دست نیافتنی ابعاد نامحدود وجودش، که خواستنیترش کرده است.
برای تامی، دلم تنگ نمیشود، چون با او میخورم، مینوشم، پشت به پشتِ هم، میخوابیم و زندگی میکنیم و نفس میکشیم. تبدیل به یکدیگر شده ایم، تنیده دَرهَم. روزی برای او هم، دلم تنگ میشود.
و .... برای تو،
تمام یادآوردن ام، در دو گویِ مقدس و دو شیار مورّب، خلاصه می شود. انگار سالها به دیده، ندیده ام.
تمام باورم، در لازم بودنِ همراه داشتنت، خلاصه میشود.
تمام احساسم، در ابدی بودنِ دوستداشتنت خلاصه میشود.
اما، تمام اشتیاقهایم برای تو را، فرو میخورم. از قول تو: نباید. نشاید، نخواهد، نداند، نمیشود.
من به حسِ تو درگیرم، من به خواستنت و به بودنت و به داشتنت، مبتلا شده ام.
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگُسلیم وز همه بیگانه شویم
ترجیح میدهم، تمام نگاهم به تو باشد، باید، انگارِ زندگی ام را، رسیدن به تو ببینم، باید از همه چیز، همه کَس، همه نوع، همه، خالی شوم. باید ازینگونه امروزها بودنِ خود، خارج شوم. از تمام آنها و آنکه و آنچه روزهایم را بیهوده کشدار کرده اند، رها شوم. از ابتدا مهره بچینم، از ابتدا رویا ببافم، از ابتدا سقف آسمان آرزوهایم را بسازم. هرچه زودتر باید کوله بارم بسته شود، فقط خانه و خانواده را برای خودم برمیدارم، سبک، امیدوار، دلتنگ و سرود دوستداشتنت بر لب
تبدیل به باید زندگی من شده ای.
من، تمامِ همین سیب را، میخواهم، هبوط، اول راه است. تمامِ تاوانش هرچه باشد، میپذیرم
پ ن :
۱) مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست، راهی ار نزدیکتر دانی، بگو
۲) با همه، ای رشک پری، چون سوی من برگذری، باش، چنین تیز مرو، تا که بدانم که تویی
۳) تو که دنیا رو نوشتی، دل ما رو بنویس
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir



