صبح میشود،
آسمان، غم گرفته است، شهر، اندوه اندود است، آدمها، خشمگین اند.
از خواب برخاسته ام، هزار کار نکرده دارم، هزار راه نرفته دارم، هجوم بی پروای زندگی به ذهن.
خودم را که پیدا میکنم، یادم می افتد که منتظری دارم، چشم به راهی، یک آنِ من.
میشود روز را بی دوستت دارمِ من، آغاز کند؟
میشود روز را بی میخواهمتِ من، آغاز کند؟
نمیشود که تو باشی و من قربان سرت نروم
نمیشود که تو باشی و من فدای چشمانت نشوم
همین که فرصتیست که بی بدون تعبیر شدنِ صفتِ دیدن، به زیارت تو از ورای یک "صبح بخیر" ساده بیایم، موهبتیست.
گاهی که سرشارم از خواستنت، انباشتی از نوشته ها در دلم و بسیار گفته ها بر لبم به سوی ویلانی در آرزوی وصال میکشاندم تا سرسرایت، با خودم میگویم، همین که دیدمش، ولوله در حجم شنیدارش میکنم از کلمه ی " دوست داشتنش" ، در بَر اش میگیرم، به سینه می فشارمش، کنده میشود از زمین، در آسمان چونان ستاره می نشانمش.
در هوای تو، شوریده سر، در انتظار تو، مشتاق، ترک بر میدارم از نیاز، تو می آیی، هزار تکّه ی گسسته ی وجودم را بند میزنی با سحر سرانگشتانت.
میدانم، سردی دستانت از آن روست که پیش از آن، همه ی گرمایش را به من بخشیده ای.
چند سالی هست که ندیده شده ای، حوالی پرچین دلم نیامده ای، سراغ مرا از آبادی نشینان نگرفته ای، محدود کرده ای خود را در عمق ناپیدای ندیدن، گم شده ای پشت نیامدن ها، رها کرده ای دیدارها را، بر عدالت برانم، آنقدرها گذشته است که یادم نمی آید شاید یک روزی شده باشد.
به یاد می آوری مرا؟
به یاد می آورم تو را، دو گوی مقدس چشمانت را که به من مینگرد زمانی از شرم، زمانی در جستجوی نشانی از عشق.
به یاد می آورم تو را، دو شیار مورّب لبانت را که مرا میخوانند، به نام کوچکم، صدا میکنی مرا و من شکفته میشوم.
و دستانت، مرا می خوانند، می فهمند، مرا میشنوند، می بوسند، مرا می خندند، مرا درک میکنند.
بانو، سرود دوستداشتنت بر لب، روی بوم درخشان صورتت، شماره افتادن نفسهایم را میخواهم.
چشمانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدميست هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
دو دور، دو نزدیک،
دو درگیر، دو رها،
دو کنار، دو هم، دو یکدیگر
دو همواره، همیشگی
در دو سوی حریم خویش
دزدانه در خویش بینا، پر شرم از در دیگری نگاه
اراده کرده بر قرار، همت گماشته بر تکرار
دو تن، یک خواهش
یکی، بر لب، دوستت دارمی میگوید.
هوا خوب است، زمان، اندک است، آسمان، ابریست، زمین گرد است، رختخواب زاویه ندارد، میشود غلطید.
یکی، در دل، بوسه میخواهد.
تن ها، عریان
آن دو، خواهشی را تفسیر میکنند.
در هم تنیده میشوند.
پرده های شرم کنار میرود و در اوجِ سکونت در حریمی امن، حماسه ی یکدیگر شدن، در میانه ای از تبِ بودن، گُر گرفته در هیاهویِ داشتن، پیچان در حریرِ خواستن، خلق میشود.
به سوی همدیگر شدن، مجاورِ یکدیگر، در مفهومِ آغوش، گم میشوند.
دو بلورِ دوار، در امتدادش، دو گوی سیاه، حلقه ی میانشان، یک جهان، مرواریدی در صدف نیاز، شکل میگیرد.
واژه، ترانه میشود، اَبرِ کلمه، بارور میشود، رگباری بهاری، روی برگ های شنود، شنیده میشود.
به یکدیگر تعلق داشته میشوند.
در این تعلق، جهان، جای بهتریست. دلیل آنچه است که تاکنون نداشته اند.
در جهانی قدم میزنند که تابحال ندیده اند.
از ریشه هایی بوسه میگیرند که تا بحال نبوسیده اند.
از بلور دیدگانی روشنی گرفته اند که تاکنون درخشانتر ندیده اند.
از عسل لبانی مینوشند که تابحال طعمی چنین شیرین نچشیده اند.
از عطر تن کسی مملو میشوند که تا بحال نبوئیده اند.
از انبوه دشت سپید تن، تا حیرانی در استغنای پس از فتح دو تپه ی گیرا و از آن پس، رها از بلندای آبشاری تا محال، سرتاسر شگفتی ست.
دستها در حلقه گیسو، دستها بر شانه احساس.
دست ها چون دو خط موازی، در نشیبِ ممتدی از یک سو به دیگر سو، بسان پیچکی در کَمرکِشِ ساقه، شکفته میشود، رَستن می آغازد. گرداگرد میشود.
لبها، در گیراییِ پیوسته، گرم و شیرین. گُم در هَم.
لب ها، شیارهای مورّب، مماس میشوند، خیس میشوند، خسته نمیشوند.
مرد را به خلوت شمع، راه داده اند، پروانه میشود.
زن را به فرشته، مانند کرده اند، فریبا میشود.
مرد، بندهای سست شرم را در دقایق وصال، یکی پس از دیگری میگشاید.
زن، در فوران اشتیاق، چشم هایش را می بندد.
مرد، دل میدهد به گریز از دِل دِل کردنِ شَرم.
زن، جامه از تن میگشاید، بساطِ بهشت را میگستراند، رام از پی صیاد، قرار می یابد.
مرد، در انتهای ویلانگی، ردا افکنده از دوش، گیوه هِشته از پا، جامه، کنده از تن، در طَلب، از صفا تا مَروه، حیران و سرگردان، سعیِ عشق مینماید.
زن، بر فنا رفته است چرا که به وصال رسیده است.
مرد، میان هر ضربان، در گیرایی هر نفس، در رسیدن به هر آژنگ، دوستت دارمی میگوید.
در مسیر نا متناهی دلخوشی، شراب لایعقل نوشیده و لول، رویا جوانه میزند.
میانِ بستر، در تنفسِ اعتماد، آرمیده در آرامگاه دوستداشتن، جهان، خواستنی میشود.
مرد، شوریده میشود، مجنون میگردد.
زن، آبستن از مهر می شود. زندگی را میزاید.
سه کبریت در شب یکی پس از دیگری روشن میشود
اولی، برای اینکه چهره ات را بی هیچ کم و کاست ببینم
دومی، تا چَشمانت را نظاره کنم
و آخری، تا تماشا کنم دهانت را
و تاریکیِ فراگیر، که همه آنها را به خاطرم بیاورم
وقتی در آغوشت می گیرم
..
پ ن:
1) این قلم، مخزن جوهرش رو از رسوخ به دل ما، پر میکنه
پایان، همیشه آسان است و طولانی
و آغاز، سخت است.
کوتاه است.
وآغاز، قواعدی دارد.
اولین، اتفاق است.
نمیدانی، شاید هم نخواهی بدانی، کدام روز، شب، دیر، زود، هرگاه
بالاخره، اتفاق می افتد، ساده، بی آلایش
دومین، نگاه است.
تلاقی بلورها، امتداد دو خط نور و به هم پیوستن در خط افق
سومین، کلام است.
واژه ها در هَم غلطان در ترنمی چون نوازش.
بَر من، که همواره در پایان بوده ام، البته، بی انصافیست که نگویم هر بار پایان، لاجرم آغازی هم داشته است، بودنِ همیشگیِ تا به اینک در حوالیِ پس از پایان، رنجوری و خستگی، غمگینی و تلخی در پی داشته است.
ممتد و طولانی، نفس گیر و نخوت آلود بوده است.
همیشه مانده ام، همیشه رفته اند و این خاصیت جدائیست.
چگونه این هم جدائی، چرا این همه تنهائی، ماوقع چطور بوده است؟
زندگی آنگونه که من زنده بوده ام و اینطور که من خواسته ام، پاسخی جز کلام ساده ی نیاز به آرامش نداشته است.
آ ر ا م ش
همواره مرا، برای آنی که داشته ام، کسی که میخواسته ام، سه شرط بوده است، حرام باد جز این، چیزی طلب کرده باشم.
خانواده، راستی و آغوش
و هرکسی آمد و دل ما به هوایش رفت، دست آخر پیرمان کرد، چلاندمان، تف کرد در اولین زباله دان خیابان و رفت.
ناز شصت انگشتاتون، گله ای نیست.
و من هنوز، همان ام.
جوان، تنها، سربه زیر و سخت.
در میان خیل مشتاقان، در میان این همه رنگارنگ، میگذارم تو بیایی.
بیایی و بنشینی آنسوی میز، سرنوشت، ورق ها را که میدهد، و من، به حکم آنکه همواره حاکم ام، تمامِ ورق های دستم را، همه ی داشته هایم را، همه ی هرچه زیر نامم، ستون میشود را، همان اول، رو میکنم، میگذارم بخوانی، بدانی و آنگاه، بازی کنی، فدای سرت اگر این بار هم بازنده باشم، بُرده باشی.
جز این، روش زندگی نمیدانم، نمیخواهم بدانم.
باز گردم به آغاز،
بازگردم به آن اتفاق، برمیگردم به آن نگاه، سراغِ آن کلام.
شبی بود، باز میگشتیم با خانواده، دلمان خواست برویم جایی، نمیدانم شاید آنچه آنجا، آن هنگام، در آن میان، در سرتاسر محیط پراکنده کرده بودی، جاذبه ای بود و حس خواستنِ گُر گرفته ام را می طلبید، کشاندش تا به آن گذرگاه و آن اتفاق و آن چند لحظه نگاه و همان کوتاه کلام.
چیزی هست در تو، شاید آن تضمینی که قول دست خطش را داده ای، که البته دیگر نمیخواهم بدهی، چرا که دارد رج به رج در من رسوخ میکند، چیزی که گم شده بود، هرکسی در طلب سراب اش، دواندمان و سر آخر، در حسرتش حیران و سرگردان، آواره گذاشتم میان هیچ تا هر سو هیچ.
هفت شب، هفت روز، زمانیست که داشته ام با تو، بوده ام با تو، خواسته ام با تو.
کنار تو که نفس میکشم، همان مرد ام، اما، پیری از من رخت بسته است، اکسیر بودنت را نوشیده ام.
کنار تو که می ایستم، همان کوه ام که هستم، اما، رشته کوهی شده ام با تو، کوهی در کنارم متصوری.
کنار تو، خوب است، کنار تو خوب ام
پ ن:
1) مثل چاقویی که به سیب فکر می کند
در انتظار با تو بودنم
حتی حریص تر
تیزتر
2) مرا بگیر در حریر بوسه ات
3) زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
