گفتم اي عشق پدري كن نه كه اين وصف خداست * گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

..........................

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو * پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو

..........................

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو * ور ازين بي خبري رنج مبرهيچ مگو

..........................

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت * آمدم نعره مزن جامه مدرهيچ مگو

..........................

گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم * گفت آن چيز دگر نيست دگرهيچ مگو

..........................

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت * سر بجنبان كه بلي جز كه بسرهيچ مگو

..........................

قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد * در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو

..........................

گفتم اي دل چه مه ست اين دل اشارت مي كرد * كه نه اندازه تست اين بگذر هيچ مگو

..........................

گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است * گفت اين غير فرشته است و بشرهيچ مگو

..........................

گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد * گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو

..........................

اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال * خيز ازين خانه برو رخت ببرهيچ مگو

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۷ساعت ۲:۳۶ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>