شنبه ، ساعت 4:30 بعد از ظهر

پس از شبی که از همه دنیا بزرگتر بود ، در آرامش دریا ، غرقه در هیجان بودنت و ترس مبهم نداشتن ، از چه گفتم با ضمیر ناجور تیپا خورده ای که سالهاست در هجوم رفتن هایم همراهی است تا ابدیت جاری در من ...

تا صبح از بودنم لذت بردم و این شد که با لباس های رفتن ، خوابیدم

ظهر بود که مادر مرا بیداری آموخت ....

به سرتاپایم که نگریستم یادم آمد که در آخرین گذشتن از دلخواسته ها به شیوه ی سالهای اکنون ، داشتن دریا را به شور خواهشِ موج ها بخشیده ام تا در آمدن و رفتن های خشن ، بی ایستا و همواره ی موج ، ادراک عظیم لذت را چون حسی شگرف از سراشیبی بهشت اش بچشد.

.

.

.

حوالی خستگی خورشید بود و شاید دلتنگی برای ماه ، که گفته ای آمد از پشیمانی و از دوباره ها و از زندگی در جاری شدن امروز تا بلندای محال ، و من خواستم بگویم که این حس غریبی است لازم امّا ناکافی و اینکه نگاهت به داشته هایت باشد اگرچه غصه ی نداشته ها خوردن ، لازم است اما زیاده ، دل پریشان می کند و اطبا مکرراً بدین مقوله در زاد مسافران گیتی متذکر گشته اند ...

گفتم ، امّا نیک می دانم که در کوران حوادث گفته ها کمتر به کار می آید ...

آه که اگر می توانستم دستم را به خونت می آلودم ، هادی . مصیبتی است نبودن در غرب وحشی...

 

به احترامت لحظات سخت این روزهایت ، پُست بعدی را می گذارم.... همبستگی را بیاموز

 

مزه­ی سیب نه در خود سیب است نه در دهان کسی که آن را می خورد مزه حاصل رابطه است ، پیوند میان این دو

 

بورخس

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۵:۱۵ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>