خسته ام آنقدر که می توانم با یک کوآلا همزاد پنداری کنم . دیروز ، روز جالبی بود .
دوشنبه صبح امتحان الکتروتکنیک داشتم ... بله ...
جناب زعفرانی دیلاق که به گمانم بجای نوردبان در خانه استفاده مفیدتری دارد ...
آمدم که بروم رودهن ، روستای جَوَرد .
رفتم دوش بگیرم که در میانه ی لذت آبشار طهارت ، ناگهان برق رفت و بدین ترتیب شوفاژخانه به خواب بیهودگی فرو رفت و در امتداد آن ، آب هم به محاق پیوست و من کَف در سر ، به ناصرخسرو اندیشیدم که سه ماه بود شوخ از سَر باز نکرده بود ، اینکه شاید برقِ بصره هم رفته بود . یک ساعتی بدین منوال گذر کرد تا برادران غیور اداره محترم برقِ فاضلاب شده ، به یادشان اوفتاد که برقِ رفته باید به جوی بازگردد و بسیار با فاضلاب که باید به جوی رود ، تفاوت کلامی و اخلاقی دارد .
انگار در پی جابجایی های با دلیل این سالها ! که همه به کارهایی که به آنها ربطی ندارد ، می پردازند و کسی بر سر کار اصلی خود نیست ، عیال آب و فاضلاب ، در اداره برق آباد رحل اقامت گزیده اند و بدین ترتیب برق را چون فاضلاب مدام می برند به کجا ، نمی دانم شاید جوق بر وزن جوب . در تلاطم افکار ، همین را ربط دهید به جناب مستطاب الدوله احمدی ، علی آبادی رئیس الدوله ورزش که با اندکی بسیار ! کار در شهرداری ، داعیه اداره ورزشی را دارد که به نقل خودش حتی یک مسابقه آن را پخش مستقیم ندیده است . اهالی خاکِ زمین خورده ورزش هم بروند چیز ، یعنی همان دَدَر . مستقیم که این مسیر را بروید ، کمی آنورتر بالاخره می رسید به فصل الخطاب رجال اطلیه و عدلیه و مخدره و نگهبانیه و ... زیاد .... آقای الهام
و تو بخوان از این اندک ، حدیث مفصل .
از غصه حمام خانه کوچک ما تا قصه کابینه دولت نهم ، همه و همه
و همه چیزمان به همه چیزمان می آید .
بگذریم، هرچند با این گذشتن ، عمرمان هم آتش می گیرد ، هرز می رود و می گذرد .
.
.
هامونِ جان ، مرا خبری داد.
ما حافظه خرد شرق تهرانیم . باز هم به ایمانم به پارسی بان افزود .
باور دارم که ، جاودانه ایم .
جوانه ای نو ... دوستش می داریم
.
.
بالاخره راه افتادم به سمت رودهن تا در مراسم هفتمین روز درگذشت نامزد مهدی ، برادر دوستم ، هادی ، در رودهن - روستای جَوَرد شرکت کنم که متاسفانه به موقع به مراسم نرسیدم و تنها توانستم بر مزار آن مرحومه فاتحه بخوانم . امامزاده ای مشهور به اتاق سِرِه محل مزار آن مغفوره بود .... بلند بود در حوالی آسمان .
وِسکاره رو هم دیدم . تا اطلاع ثانوی ، هوا ، هوای وِسکاره ست . اسکاتلند داداش
شب با هادی برگشتیم شمال .
در راه از آن گفتم .
با اندکی حرف به خواب رفتیم . از دلمشغولی هایم گفتم و اینکه مبادا آن لحظه رسد که نامت به گفتن نیالایم . بفهم که چه گفتم ، درک کن .
سه شنبه لعنتی همیشه می رسد .
بعد از ظهر تو در رختخواب بودی در آغوش خواب و من درگیر خسته گی و خمار خواب ، در آستانه تهدید استاد برق که درسَت حذف است ! خوب بود که اهل معامله بود و از اهالی امروز . دستی در بیزنِس داشت . حرفم را فهمید . 3 نمره بخشیدم تا از حذف رَستَم . نمی داند غیبت های اوایل ترم برای چه بود .
.
.
.
امشب تولد بود .
تو فردا نمی آیی ، نتوانستی و همه جز من ، خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
.
.
برای تو که مسبب این اِتود هایی ، سبب ساز این نقش ها ، فرصت بودن ها ،
این طرح هایی که طرزهایی از زندگی کردنِ من است .
برای نازنین هایمان J (تو گفتی : عسل ، نوید) (من گفتم : سوشیانت ، سورنا)
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد
مهراوه من ، سالها بود که نوشتن به چالش دلتنگی را کنار نهاده بودم ، از خویش به سبب این کَرده ، بسیار بَدَم آمده بود امّا تحمل دردهای روزها را آسان می نمود . نوشتن را حرمتی است ، هر واژه را عصمتی است .
حرفها را که به نوشتن می آلایی و به سپیدی کاغذ الصاق می کنی ، شرافت لحظه هایت را بازگو می کنی . آنچه می گویی ، تو را رسوای چشمانِ دزدِ دیگری می کند .
این همان دردی بود که مرا از آنچه آرامش را هدیه ام داد ، رها کرد .
می نوشتم تا رها شوم . آرام در حجم گس روزها و سیال در قامت زمان ، بی ایستایی را تجربه کردم . قلم به خاموشی نمی گرائید .
می نوشتم که در تَنگی لحظه ها ، مرا گنجایش باشد . از همه رها شوم . شاید سردی روح را و آرامش وجود را و شاید آسایش از درک دیگری را نثار می کرد .
یافته بودم خود را . در پی خدا بودم . خدایی که راه یافتنش از میان خلق می گذشت و تو با کوله بار وجودت باید به خدمت خلق در می آمدی تا به خلوت خدا راه یابی .
اینگونه بودم تا آن روز که عرفان بودنم ویران شد ،
خود را وارهاندم . خواستم تا دیگری را نطلبم ، نخواهم .
" برای تو نوشتن را چگونه وارَهَم ، نمی دانم ... نمی خواهم "
ابتدای ویرانی بود .
از آن پس تنها وقتی نوشتن را به انجام می رساندم که علتی داشته باشد .
امروز باز هم ویرانم با تو ، وِیلانم با تو . خروش درونم می آزاردم .
صلابت بودنم را ، آرامش لحظه هایم ، نداشتن دغدغه ام را در غارت خود خواسته بودنت ، اسیر دستِ فراموشی کرده ای .
نمی دانم چگونه شده ام . به گمانم حوصله خودم را ندارم .
طلب کردن بی شرمِ هر لحظه تو ، به هجمه سرد ناامیدی گرفتار است .
همه عمر ، به هرجا که خواسته ام رسیده ام ، شاید ، چون سقف آرزوهایم را آنقدر بالا نبرده ام که نتوانم چراغی بر آن برافروزم ، امروز در طلب تو :
نمی دانم چرا هر چه می روم انگار به مثال بنی اسرائیل و در هیئت یهودی سرگردان و در پیراهن غضب گرفته ای ابدی ، هر روز که می روم ، شبانگاه ، وقتی دیگر ، انگار همان جای صبحگاهم . انگار باطل پیمود ام ، انگار نرفته ام .
وضعیت نادری است . گَردِ راه بر تن ، تاول راه بر پا ،
انگار خفته بودم و تو ، رویایی ، ناتمامی .
به تو نزدیک می شوم و انگار که زلف بر دست افشانده باشی ، از آن من شده ای ، فرصت آغوشت را حس می کنم و داشتنت را می چِشَم ... لحظاتی بعد ...
(با ستون فقراتم می نویسم ...)
دورم ، دوردست ترین جای جهان ، دست هایم به تو نمی رسد ، ندایم به تو نمی رسد. انگار نَدارَمَت .
چرا ؟
دلم در این تهاجم یافته های نیک و پلیدِ احساس ، آزرده است .
مهراوه من ، ببین .
بنگر با من چه کرده ای ،
بنگر به بزرگی هایی که به سخت فرجامی گرد هم آوردمشان .
مرا آنسوی زمین آورده ای انگار ، غریبم با این احساس ... مشتاقم .
از همه آنچه مرا وسیع و گاهی تنها ، سر به زیر و سخت نموده بود ، چه مانده است ؟ با تو انگار خالی ام از هرچه رنگِ دیروز خورده است و بوی کهنگی می دهد .
داشته های دوشینه ها ، پر کشیده اند به بام ناامنی ، به بام نخواستن ، به بام شَک .
آری آری ، سرزمین شک ، عزیز مهراوه من ...
این روزها به خود بی اعتمادم ...
مرا به خود ، بازگردان ... آنگونه لایق ، که خود می خواهی .
می دانم که می توانی ، ایمان دارم .
حرفهايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر كسي
به اندازه ي حرفهاي است كه براي نگفتن دارد
و كتاب هاي نيز هست براي ننوشتن
و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي
"دکتر علی شریعتی"
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
