سه شنبه 7/3/1387 ، ساعت 10:44 شب .

 

خسته ام آنقدر که می توانم با یک کوآلا همزاد پنداری کنم . دیروز ، روز جالبی بود .

دوشنبه صبح امتحان الکتروتکنیک داشتم ... بله ...

جناب زعفرانی دیلاق که به گمانم بجای نوردبان در خانه استفاده مفیدتری دارد ...

آمدم که بروم رودهن ، روستای جَوَرد .

رفتم دوش بگیرم که در میانه ی لذت آبشار طهارت ، ناگهان برق رفت و بدین ترتیب شوفاژخانه به خواب بیهودگی فرو رفت و در امتداد آن ، آب هم به محاق پیوست و من کَف در سر ، به ناصرخسرو اندیشیدم که سه ماه بود شوخ از سَر باز نکرده بود ، اینکه شاید برقِ بصره هم رفته بود . یک ساعتی بدین منوال گذر کرد تا برادران غیور اداره محترم برقِ فاضلاب شده ، به یادشان اوفتاد که برقِ رفته باید به جوی بازگردد و بسیار با فاضلاب که باید به جوی رود ، تفاوت کلامی و اخلاقی دارد .

انگار در پی جابجایی های با دلیل این سالها ! که همه به کارهایی که به آنها ربطی ندارد ، می پردازند و کسی بر سر کار اصلی خود نیست ، عیال آب و فاضلاب ، در اداره برق آباد رحل اقامت گزیده اند و بدین ترتیب برق را چون فاضلاب مدام می برند به کجا ، نمی دانم شاید جوق بر وزن جوب . در تلاطم افکار ، همین را ربط دهید به جناب مستطاب الدوله احمدی ، علی آبادی رئیس الدوله ورزش که با اندکی بسیار ! کار در شهرداری ، داعیه اداره ورزشی را دارد که به نقل خودش حتی یک مسابقه آن را پخش مستقیم  ندیده است . اهالی خاکِ زمین خورده ورزش هم بروند چیز ، یعنی همان دَدَر . مستقیم که این مسیر را بروید ، کمی آنورتر بالاخره می رسید به فصل الخطاب رجال اطلیه و عدلیه و مخدره و نگهبانیه و ... زیاد .... آقای  الهام

و تو بخوان از این اندک ، حدیث مفصل .

از غصه حمام خانه کوچک ما تا قصه کابینه دولت نهم ، همه و همه

و همه چیزمان به همه چیزمان می آید .

بگذریم، هرچند با این گذشتن ، عمرمان هم آتش می گیرد ، هرز می رود و می گذرد .

.

.

هامونِ جان ، مرا خبری داد.

ما حافظه خرد شرق تهرانیم . باز هم به ایمانم به پارسی بان افزود .

باور دارم که ، جاودانه ایم .

جوانه ای نو ... دوستش می داریم

.

.

بالاخره راه افتادم به سمت رودهن تا در مراسم هفتمین روز درگذشت نامزد مهدی ، برادر دوستم ، هادی ، در رودهن - روستای جَوَرد  شرکت کنم که متاسفانه به موقع به مراسم نرسیدم و تنها توانستم بر مزار آن مرحومه فاتحه بخوانم . امامزاده ای مشهور به اتاق سِرِه محل مزار آن مغفوره بود .... بلند بود در حوالی آسمان .

وِسکاره رو هم دیدم . تا اطلاع ثانوی ، هوا ، هوای وِسکاره ست . اسکاتلند داداش

شب با هادی برگشتیم شمال .

در راه از آن گفتم .

با اندکی حرف به خواب رفتیم . از دلمشغولی هایم گفتم و اینکه مبادا آن لحظه رسد که نامت به گفتن نیالایم . بفهم که چه گفتم ، درک کن .

سه شنبه لعنتی همیشه می رسد .

بعد از ظهر تو در رختخواب بودی در آغوش خواب و من درگیر خسته گی و خمار خواب ، در آستانه تهدید استاد برق که درسَت حذف است ! خوب بود که اهل معامله بود و از اهالی امروز . دستی در بیزنِس داشت . حرفم را فهمید . 3 نمره بخشیدم تا از حذف رَستَم . نمی داند غیبت های اوایل ترم برای چه بود .

.

.

.

امشب تولد بود .

تو فردا نمی آیی ، نتوانستی و همه جز من ، خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند

.

.

برای تو که مسبب این اِتود هایی ، سبب ساز این نقش ها ، فرصت بودن ها ،

این طرح هایی که طرزهایی از زندگی کردنِ من است .

برای نازنین هایمان J (تو گفتی :  عسل ، نوید) (من گفتم : سوشیانت ، سورنا)

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد        در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد

 

مهراوه من ، سالها بود که نوشتن به چالش دلتنگی را کنار نهاده بودم ، از خویش به سبب این کَرده ، بسیار بَدَم آمده بود امّا تحمل دردهای روزها را آسان می نمود . نوشتن را حرمتی است ، هر واژه را عصمتی است .

حرفها را که به نوشتن می آلایی و به سپیدی کاغذ الصاق می کنی ، شرافت لحظه هایت را بازگو می کنی . آنچه می گویی ، تو را رسوای چشمانِ دزدِ دیگری می کند .

این همان دردی بود که مرا از آنچه آرامش را هدیه ام داد ، رها کرد .

می نوشتم تا رها شوم . آرام در حجم گس روزها و سیال در قامت زمان ، بی ایستایی را تجربه کردم . قلم به خاموشی نمی گرائید .

می نوشتم که در تَنگی لحظه ها ، مرا گنجایش باشد . از همه رها شوم . شاید سردی روح را و آرامش وجود را و شاید آسایش از درک دیگری را نثار می کرد .

یافته بودم خود را . در پی خدا بودم . خدایی که راه یافتنش از میان خلق می گذشت و تو با کوله بار وجودت باید به خدمت خلق در می آمدی تا به خلوت خدا راه یابی .

اینگونه بودم تا آن روز که عرفان بودنم ویران شد ،

خود را وارهاندم . خواستم تا دیگری را نطلبم ، نخواهم .

" برای تو نوشتن را چگونه وارَهَم ، نمی دانم ... نمی خواهم "

ابتدای ویرانی بود .

از آن پس تنها وقتی نوشتن را به انجام می رساندم که علتی داشته باشد .

امروز باز هم ویرانم با تو ، وِیلانم با تو . خروش درونم  می آزاردم .

صلابت بودنم را ، آرامش لحظه هایم ، نداشتن دغدغه ام را در غارت خود خواسته بودنت ، اسیر دستِ فراموشی کرده ای .

نمی دانم چگونه شده ام . به گمانم حوصله خودم را ندارم .

طلب کردن بی شرمِ هر لحظه تو ، به هجمه سرد ناامیدی گرفتار است .

همه عمر ، به هرجا که خواسته ام رسیده ام ، شاید ، چون سقف آرزوهایم را آنقدر بالا نبرده ام که نتوانم چراغی بر آن  برافروزم ، امروز در طلب تو :

نمی دانم چرا هر چه می روم  انگار به مثال بنی اسرائیل و در هیئت یهودی سرگردان و در پیراهن غضب گرفته ای ابدی ، هر روز که می روم ، شبانگاه ، وقتی دیگر ، انگار همان جای صبحگاهم . انگار باطل پیمود ام ، انگار نرفته ام .

وضعیت نادری است . گَردِ راه بر تن ، تاول راه بر پا ،

انگار خفته بودم و تو ، رویایی ، ناتمامی .

به تو نزدیک می شوم و انگار که زلف بر دست افشانده باشی ، از آن من شده ای ، فرصت آغوشت را حس می کنم و داشتنت را می چِشَم ... لحظاتی بعد ...

(با ستون فقراتم می نویسم ...)

دورم ، دوردست ترین جای جهان ، دست هایم به تو نمی رسد ، ندایم به تو نمی رسد. انگار نَدارَمَت .

چرا ؟

دلم در این تهاجم یافته های نیک و پلیدِ احساس ، آزرده است .

مهراوه من ، ببین .

بنگر با من چه کرده ای ،

بنگر به بزرگی هایی که به سخت فرجامی  گرد هم آوردمشان .

مرا آنسوی زمین آورده ای انگار ، غریبم با این احساس ... مشتاقم .

از همه آنچه مرا وسیع  و گاهی تنها ، سر به زیر و سخت نموده بود ، چه مانده است ؟ با تو انگار خالی ام از هرچه رنگِ دیروز خورده است و بوی کهنگی می دهد .

داشته های دوشینه ها ، پر کشیده اند به بام ناامنی ، به بام نخواستن ، به بام شَک .

آری آری ، سرزمین شک ، عزیز مهراوه من ...

این روزها به خود بی اعتمادم  ...

مرا به خود ، بازگردان ... آنگونه لایق ، که خود می خواهی .

می دانم که می توانی ، ایمان دارم .

حرفهايي هست براي نگفتن

         و ارزش عميق هر كسي


به اندازه ي حرفهاي است كه براي نگفتن دارد


و كتاب هاي نيز هست براي ننوشتن


و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي

"دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۲:۳۲ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>