شنبه ، ساعت 9:27 شب

چه کشیده ام ز هجرت کسی که خبر ندارد ، چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد.

.

.

از نبودنم  ناراحت نشوبد چون  به این زودی ها شرم نمی کنم .

مدتی نبودم ، مدتی نشد که بشود ، مدتی شعر نیامد ، مدتی شور نبود ، مدتی عشق نبود ، مدتی در این میان هیچ نبود ، مدتی احوال دگر بود ، مدتی دور بودم ، مدتی طبیب نبود ، هنوز نیست ، امّا می آید .

.

.

از آن روز که رفتی ، چند صباحی گذشت که در انتظار آمدنت بودم و دیدم که از  رو  نرفتی .

راستی دلت نمی گیرد ؟  چه می گویم ،  نمی تواند که نگیرد .

ای این روزها همیشه هر شبانگاهان چون دژخیم ، معشوقی که بی دغدغه  و چشم به دلباخته ی  هزارساله دوخته ، قلب عاشق دلتنگ می خواهد تا عطش تیغ آهیخته  غمزه اش را فرو نشاند .

 من کولیِ وِیلان پهنه سرزمین احساست ، بر فراز هر کاروانسرای وجودت در اُتراق شبانه ، آتشی از خواستنت با هیزمی از شرم و در پناه سایبانی از مهر برافروختم تا شاید تو ، آن دژخیمی که سرطان خودخواسته ام شده ، راه منزلگاه من را گم نکند . بیاید و قلب سرشار از خواستن مرا به نیش کشد .

قاصدی از کوی او سوی این پایتخت ِ در آتش محصور ، نیامد . نیامد که دریابد ، رامین  بی  وِیس ، چه غمبار می نفسد . مجنون با یاد لیلی چه خزان گونه می خرامد .

با این همه ، لاجرم ، بساط دلتنگیِ  گُر گرفته را بر دوش گرفتم و کودک احساس را به دندان و پنجه ی زخمین را بر جاده ی رسیدن به تو فشردم ، آمدم ، رفتم ، رسیدم .

یادت هست دیدمت ؟

 (اینجا بود که گفتم : بخشیدم ، همه دنیایم برای تو)

چون کودکی که آستان دامن پر مهر مادر را حتی آنگاه که او را از خود به جبر می راند ، رها نمی کند.

Je t’aime

.

.

مدتی است که پس از آن همه داشتن و بودن (کسی می داند که چرا نگفتم : بودن و داشتن ؟) سیریِ احساس ، ضعف کرده  است . نبودن تو ، مرا در خود خَلود .

دلم فریاد برآورده ، فغان از چشمانم فوران کرده است و ناله از گوشم به آفاق رسیده است . دلم سخت است ، دلم گرفته است ، دلم می خواهد که تو با من باشی .

دلم چون پمپ شوفاژ خانه که از بی برقی آب را دریغ می کند ، آرامش را می دزدد .

دلم از غم خون کردند ، دلم از کف بردند ، دلم از خانه به ویلانه مبدل کردند .

دلم ، وای پمپ زندگی ادامه بده ...

                                        آیا کسی هست مرا از این همه ویرانی برهاند

شاید باید می گفتم : این تقدیر ماست ، که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید و یا از دست می گریزد ...

اما یادم نمی آید هرگز پای از میدان نبرد خونین پس کشیده باشم و بیهوده نیست مردن ، وقتی به تو رسیده باشم . اگر سلاح می طلبم ، می خواهم تا از میدان فردا سربلند بیرون آیم و آرام و مطمئن مبارزه کنم  و امروز می ترسم تا پیش از آن تمام ترسم را کشیده باشم .

آه ای کولوزیوم Colosseum ، مرا در آغوشت بفشار . آه ای تماشاگران ، مرا به تلخند های  خود بیازارید . آه ای سزار مرا به زخمی پنهانی بر سینه ام ، مهمان کن و شمایان ، مرا اگر می توانید شکست دهید ..

آه ای دست های همیشه من ، به یاریتان محتاجم و ای پاهای استوار به جنبشتان امیدوارم .

مرا دریابید ، می خواهم در بهشت را بزنم . آنجا ، چشمانی که از زندگی عزیزترند ، انتظار مرا می کشند .

.

.

                         من تو را می خواهم ، این تنها چیز مهم تا اطلاع همیشه است .

 

 

 

 Don’t think about the bad times When you’re not here

من به لحظات تلخی که تو در کنارم نیستی نمی اندیشم  

 Only think of the good times When you are near

که تو کنارم هستی فقط به آن لحظات شیرینی فکر می کنم 

The times when you take away My sorrows, my fears 

وقت هایی که غم و ترسم را دور میکنی 

And I know I’ll never find another like you  

و من می دانم دیگر هرگز مثل تو را پیدا نمی کنم 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۷ساعت ۱۰:۵۲ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>