سه شنبه ، ساعت 9:33 شب
همه چیز از هستی شروع می شود و هستی از نیستی .... تائو
تائو تِ چینگ ، زیاده سخن نمی گوید اما همان اندک که به گفتن می آلاید ، چونان فرخندگیِ انجامِ انتظار بی پایان منتظران سخن عمیق و ماورائی ، جان شیفته می تراواند .
از آنجایی آغاز شده ام که تو پایان انتظارم شدی ، از میان نیستی تو ، نبودن تو ، در پنجه انتظاری که از میان هزاره های افسردگیِ سخت ضمیران در وجودم شکل گرفته بود ، از میان برترین سالها ، عُنفُوان برگزیده بود . خوش نشین بود ، لُژ نشین بود ، بود و بود .
.
.
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِسخن بود.
هزار کاکلی شاد در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان ِسخن بود !
.
.
من با تو در این وادی ، چه آشنایم . فریبی نیست ، سرابی نیست ، با تو انگار آسان شده ام .
چرا صبور نیستم ؟
مگر هوای خراب یادمان تو مرا می نهد ، مگر قرار می گذارد ، مگر توانم که از این به جانم رخنه کرده ، گریز یابم ، چه می گویم ، مگر مرا از تو راهی به در هست ؟
.
.
امروز کارگاه برق داشتم ، امتحان عملی و تئوری . مرا به ماکارانی سیم ها و شعرها در بر نگین نامان و در کلبه درویشانِ امیر ، مگر جای امن و آسایش می شود که بشود ؟
امروز این گردنده ی سرگیجه ، ساعت ، هر چه من رفتم ، او نرفت . به گمانم کمی تا اندکی نزدیک هیچ ، خوانده بودم اما همان نزدیک هم بواسطه مدار باز مدام در حافظه کوتاه مدتم فرار شده بود ، دیود های خاکستری بو می دادند و رله ی حرارتی عقلم از بس سرد و آتشین شده بود ، نیم سوز عمر می گذراند . شده بودم به گمانم آلزایمری .
امتحان می شود ، آن مرد با سوال آمد ، آن دانشجو با جزوه ای زیر کیف نشست ، اگر آن استاد می رفت ته کلاس ، آن دانشجو می رفت زیر کیف و بلعکس سر کلاس و بالای کیف .
تئوری تمام می شود و دانشجو تازه گیر می افتد . عملی و الباقی حفظ نکرده های مدارات و نه کیف و نه استادی که انگار بند تنبانش در نرفته ، که هی برود و هی بیاید .
استاد فکر همه جا را کرده بود و تمام روزنه های نشتی اطلاعات از تمام نواحی سوراخ گونه دیتاها را گرفته بود به جز : امداد الهی . راستش دلم به حالش سوخت . تا که رفتیم وسایل را بگیریم و آماده کپیدن در گل ندانم شَویم ، ناگهان آذرخشی و سیمین ساقی و گل عذاری چونان ساکن بهشتی از پله های معبد دلفی آزمایشگاه ها فرود آمد و بوسه ای (بی ادبی فکر نکنید ، زیر پوستی بود) و مدار بود که از آبشار دهانش بر کالبد در باتلاق رفته ی من فرو می ریخت و من خواستنی تر شدم . پاک شدم از همه ندانستن ، تازه شدم و امتحان با داد و بیداد و مخلفات خوب طی شد .
.
.
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد.
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
.
.
نازک اندام ، تن ساق گلم . لیلیوم ....
دوستی تو ، مرا کفایت مذاکرات است ، تطابق هستی است با اَشکال آفرینش ، جدایی سیاست از نامهری اندرونی و هم آغوشی دیانت با بی مهری برونی .
با تو آن جهان ، داشتنی تر شده است ، با تو این جهان سهل الوصول تر شده است . این را عابرانی در سرود هایشان می خواندند که هر روز و هر صبح به تکرار همیشه ، تمامی لزجی احساسشان را به جوی خیابان تُف می کردند . در ادامه می سرودند که عاشقانه خشم خویش فرو می خورند مبادا که پاگیر نظمیه شوند و فراق و تبعید و مرگ در غربت و جدایی نصیب شان بشود و بی کام داشتن بروند و نیایند .
.
.
کی شعرِ تر اَنگیزد ، خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
این روزها ، برای من انگار سالهاست که نیامده ای و باز هم نمی آیی و همان قصه واماندگی من میان داشتن و نداشتن ، تکرار می شود ، آرام ، سنگین و سخت
امروز فکرم به کجاها که نرفت ، پس پرده شرم های دیروز اتراق کرده بودم بی آنکه مرا حسی منفور فرا گیرد . بی آنکه به انتها رسیده و ندیده باشم . در قطار سیاست نشسته ام بی مقصد .
شعور سیاسی ام به آسمان رفته و هنوز پائین نیامده است معطل مانده میان معلق و تعلیق .
به گمانم گالیله دوباره توبه است . انگار یادش رفته زمین گرد است و ماه کوچکتر از زمین و زمین ، عدد جاذبه ای دارد و جاذبه ماه ، عددی نیست . گمان می کنم وقتی تو می باشی ، راست و چپ ام به هرزه می رود . انگار در همان دَم ها بود که دریافتم آبادگران به ناکامی های عادت کرده این سالیانِ هم آغوشی قدرت ، بی اعتنایند . اعتمادیان هم سایه سستی می شوند اگر چه نورس اند امّا بر پرتگاه نشسته اند بی آنکه پرواز بیاموخته باشند . با تو انگار نازی ها را به سفره بنی آدم راه داده اند و راحت فاشیست ها را تحمل می کنم و سادیسم ها را هم . بولشوئیک ها را برادر و لیبرال ها را دوست و اومانیست ها را همراه و مقدّسان را در خود تنیده . انگاریده ام که ولتر را بیشتر دوست می دارم و کانت را این روزها بیشتر امانوئل می خوانم و سارتر را قبول دارم و سیمون دو بوار را بهتر می فهمم . به گمان یقین که بیکِن را در خانه میبینم که ارغنون می نویسد و صبحگاهان نیچه را میبینم که صبحانه نخورده ، سر به بیابان می نهد در طلب اَبَر مَرد و نشانی از زرتشت ، دیشب دست نوشته هایش را دزدانه دیدم ، انگار بیهوده هر روز نمی رود . اسپینوزا را در کنیسه می بینم و دکارت را که با غزالی دوشادوش گام برمی دارند .. در خیال تو بود که ژاندارک را دیدم ، به گمانش متنبه شده بود که رویاهایی که به واقعیت نزدیک می شوند به صاحبانشان رحم نمی کنند (در سال 1428 ژاندارک شمار زیادی منجمله دوفین را قانع کرد که وی می تواند مورد الهام ارتش فرانسه برای کسب پیروزی واقع شود اما دشمنان او را به عنوان یک جادوگر و نه قدیس به شمار آوردند ودر سال 1431 پس از فروخته شدن به انگلیسی ها به عنوان جادوگر زنده زنده در آتش سوزانده شد . خود ژاندارک دو هدف داشت : یکی از بین بردن محاصره اورلئان و دیگری اینکه مراسم تاجگذاری دوفین را به عنوان چارلز هفتم در ریمنز (Rheimens) شاهد باشد . هر دو هدف تحقق یافت)
هملت هم ایمیل زده که ، عمو را بخشیدم و اُفِلیا را خریدم ، از من می خواست به زور این حرف را بکشد که ، در این معامله ضرر کرده است یا نه ؟
بودن یا نبودن ، مسئله این نیست . چگونه بودن ، مسئله است ..
اوباما میکِشَد و هیلاری می برد . افغان به طالبه می رود و عراق به فلوجه ، آیا کسی هست که نداند هر دو ول معطلند ؟ . یورو 2008 شده جَنگواره هزاره نخودِ گِرد ، نشان به آن نشان که رُم دیشب با تمام گلادیاتورهایش در آتشی که بوی نارنج نمی داد ، سوخت ، بی هیچ فریادی . آه ..
بیائید همه با هم در این جشن نیکوکاری ، دست در دست هم نهیم به مهر و نرون را بی تقصیر بدانیم و هیتلِر را درک کنیم ، به گمانم امروز که با تو هستم ، دلم برای چنگیزخان تموچین شده هم می گیرد و شاید بتوانم تیمورلنگ را ببخشم ،
می دانم هرگز مجبورم نمی شوم چشمانم را بر روی پَلَشتی اسکندر ببندم .
راستش گمان نمی کنم کسی بتواند به شعورم لگد بزند ،
مطمئنم من اسکندر را ، با تو هم ، نمی خواهم .
جهان به بیراهه می رود و در همین آشفتگی است که انگار من به تو بیشتر می اندیشم .
انگار مشرق از طلوع سرشار است و فارغ از هرزگی غروب شده است و غروب نیز از نوش خونین شامگاه سیراب نشده ، برای آفتاب سر ظهر فردا ، برنامه خونینی دارد.
.
.
خون سیب ، شهد انار .
تو مادر زمین و من پدر آسمان . برکت من ، به شهادت بودنت رجوع می کنم ، دلیل خواستن توست . من وقتی از نبودنت دلگیر می شوم ، دلم غمباد می گیرد و گلویم بغض و چشمانم اشک وقت باریدن است ، هنگامه افروختن است ...
از کوه مقدس ، فرود آی ، پیامبر قرن وجود .
من بر زمین دشت بودنت ، انتظار تو را می کشم ، در کاسه سر مردگانِ نگاهت ، در دهان کودکِ آشنای احساست ، در هیئت زنی که هستی ، در هیبت مردی که هستم ، در پَرِ هر طاووس زیبائیت ، در چشم هر گربه دیدگانت ، در کام هر بوته گیسوانت ، در شهد هر زنبق لبانت و در برگ هر اقاقی دستانت و در هر ساقه لیلیوم اندامت . بر بلندای تپه ونوس ، بر سراشیبیِ بهشت ، در اعماق جهنم تَنَت .
میچِکم تا همیشه ...
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
