پنج شنبه    26/10/1387                 ساعت 3:35 صبح

 

بسوی  زندگی  با تمام توان یورش برده ایم که چه شود ؟

چندی است شنیده ام که در حوالی راحتی نفتخواران، عده ای قلیل از خودی هایشان، روزاشب زجر داده می شوند و برادران جسمی، پوستی، عرفی، سنّی، خونی ، جنسی و جگرگوشه شان بازیچه لذت کشتن شده اند.

ما که همیشه داغ تر از کاسه بوده ایم، کاسه را چه شده است؟

.

.

آی خوب

بسوی تو نیامده ام و دلگیرم، مرا نخواسته ای که دلگیرم، مرا بخواه در شبان دیرپا

همان قصه قدیمی برقرار است :

زمین باران را صدا می زند، من، تو را

انتظار شهر به پایان می رسد و فردایی دیگر قدوم مبارکت، خاک شهر را عطرآگین می کند و مردمانِ منتظرِ گودو، چشم های از کاسه در آمده شان به تابناکی مشاهده سرو دلدار، روشن می شود و از میان آن همه، مرا به شلوغی دیدارت نیز راهی نیست.

خوب چگونه ، به کدام زبان بنالم که مرا بطلب، ای فدای تو همه بُزهای من

.

.

فصل امتحانات که می شود، عرشه رفاه به تکان می افتد و  آوارهای درس های نخوانده در لرزش وجدان هوار می شود.

رفته بودم چند روزی آمل که بخوانم الکترونیک و انصافاً خواندیم و شبی که فردایش صبح ناشتا، امتحان داشتیم، در منزل سامان، حوالی حرم لیلی، تا صبح سرمان بر حالات مدارات حیران شد و دلمان بر هواجات دلدار مجنون .

چند روزی دیگر تا بعدی وقت هست و شل شده ایم، درس خواندنمان نمی آید.

گفتیم که خودمان را به پایه تخت ببندیم، نشد.

.

.

آن مرد آمد. آن مرد با کلاه شاپو، آن مرد با لباس پدر خوانده آمد. آن مایکل آمد. هامون آمد...

دل تنگیده اش بود که رفته بود حوالی اَجنب و حسابی چسبناکیده، خاطره با خود آورده خروار خروار....

 قرار است خانواده به زودی خانواده شود.

به دیدارت آرایش جان کنیم.

.

.

آی ایها الناس

همان شبی که فردایش امتحان داشتم، حوالی سه صبح، ارتباطم با جهان، دیگرباره یک طرفه شد تا یک هفته و بعد اگر اسکن تامین نشود در سرازیری مرگ ارتباط به ته قبر بی خبری می غلطم، در عجب مانده ام که برادران مخابرات چگونه در آن ساعت مخوف که جز دو قشر مفلسِ مرغ عشقان و دانشجویان بیدار نمی باشند، همت کرده اند و شتران را رانده اند تا سرمنزل تقدیر که همان اداره وصلیات و قطعیات باشد.کاش زندگیشان همواره اینگونه غافلگیر سپری شود و متعهدانه و مسئولیت پذیر.

با شمایم ای بادهای همواره، مبادا طلاقم بدهید، چونان کنت مونت کریستو ، بازمی گردم.

.

.

این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت

هرکجا حال خوش افتاد ، همانجاست بهشت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۷ساعت ۳:۵۵ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>