این پُست و این شعر مخصوصاً از باب دلتنگی برای آلفردوی بابا، خلیل، آورده شد.
یاد غروب روزهای خانه نقش هنر و همنوایی ما دو تن .....
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي، نه تاب سخن داريم
آوار پريشاني است، رو سوي چه بگريزيم؟
هنگامه حيراني است، خود را به كه بسپاريم؟
تشويش هزار آيا، وسواس هزار اما
كوريم و نمي بينيم، ورنه همه بيماريم
دوران شكوه باغ، از خاطرمان رفته است
امروز كه صف در صف، خشكيده و بي باريم
دردا كه هدر داديم، آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي بريم، ابريم و نمي باريم
ما خويش ندانستيم، بيداريمان از خواب
گفتند كه بيداريد، گفتيم كه بيداريم!
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم
برگرفته از كتاب : مجموعه اشعار حسين منزوي
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۴:۶ ق.ظ توسط مشرقی|
|
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
