سوگنامه ای برای تمام روزهایی که هوس سبز شدن داشته ام

کذا و کذا ... این امتحانات ناگریز، این معلومات سنج باطل، این خرمهره کج مدار، این ثمره الکی خوش بودن اساتید، این مهر تائید نابخردی ما و این هرزنامه هایی که ما به رسم کیفر کردار گذشته سه ماهه خویش بر سپیدی لال  برگه های پاسخنامه به انضمام نامه های فدایت شوم استاد مزین به کشته های خویش می نگاریم بی ذره ای شرم از هرزواره بودن.

القصه که این راند ترس و احتمال هم، امروز به پایان رسید، چشم به راند دیگر که در راه آمدن است،  دوخته ام چون همیشه در امتداد این راندهای همواره که انگار تقدیر است که به عمر ما الصاق ممتد شوند.

پیش از آنکه در این برزخ وارد شوم، در بهشت شدّاد وطن، شاد از هوای خنک آزادی (امروز که نیک می نگرم برای چرای پروار شدن)، رها در تپه ماهورهای موعود خدا، همه اضلاع طبیعت را سبزواره میدیدیم و بی توهّم آینده، سرشار از سرور، سرود سرخوشی می خواندیم، در پس این بهشت شدّاد، قصابانی در لباس چوپان، (به سخن طنازی : همانها که چوب دفاع ما و نشان چوپانی ما و سگان محافظ رمه ما، پیش از این، به طمع بی خیالی، در اختیارشان سربه مهر داده بودیم)، به روز موعود ما چاشت و خورشت خویش اصلاح الگوی مصرف می کردند تا برای روز مباد دریدن ما، خویش را حریصتر نموده باشند. آن روز مباد آمد و جهان، سر به سر، جهنموار، پلشت و سیاه، درست پیش چشمان رمه، به مسلخ دندان مسلح چوپانان، مبدل شد. آنروزه اسمش را نبر، آمد و ماندگار بخت فرسوده ما شد. امیدی به رهایی نیست. یاران، بار خویش برگیرید که این خانه، خانه قشنگیست اما خانه ما نیست، ما خانه بدوشیم...

نمی خواستم، نمـــــی خواستـــــم که این قصه سر به مهر وطن، بگویم اما مگر می شود از تقویم گفت و روزهایش را قلم گرفت، تنها می شود تند تند ورق زد و تنها ردپای گذرشان را دید.

به خانه برمیگردم، کوتاه، مختصر و مفید. سرشار هوای شعف ام. دلم برای رج به رج محیط خانه دلتنگ است. تابستان است

پریزاد معلق مکان، به سالشمار رویداد تولدش نزدیک می شود و من آدم، مانده ام سر چاه معطل که به استمرار پرده نشینی خویش بپردازم یا که سنگ برداشته و شیشه پنجره آرامش اش را، کودکانه، بشکنم. هوای حوصله ابریست. تارک سیاه تارنمای ما، از اخبارات همان اسمش را نبر، سرشار است و من مانده ام و حسرت پروازهایی که به جرم آرزویشان، تخمیر شده ام در پیاده روی لاکپشت وار...

 و کافه شبح ، منوی خیال همگانی را پشت و رو کرده، از نو نوشته، بلکه لختی تنفس آسودگی از پس خستگی جیغ آزادی، به همراه یک لیوان لبریز شعر که جگر ملتهبمان را کوتاه خنک کند، بتواند، مسافران خسته را پناه دهد. گیرم که مسافران گاه به گاه را فریب دادی که انگار آسوده ای، ما که پاتوقمان، اینجاست، نخواه که انگار کنیم که نمی فهمیم که اگر پشت به تصویر نشسته ای، شولای سالخوردگی حوصله، در عنفوان جوانی، از کت و کول انداخته ای، ندانیم که دل شهرآشوبی را پنهان کرده ای که از فرط دلگیری، به انزوا، طعنه می زند.

و پرواز، که از فرط دلتنگی تنهایی در میانه نقشه دنیا، دلتنگی دیگران برای کتابهایی که تنها و بلند بلند می خواند، یادش رفته است.

و  باران ، که امروزها، تغییر مالکیت داده از آسمان به زمین و در پی تغییر مدیریت، نه در هوای شرجی شمالی که منم و نه در هرکجایی که هست، که در نوشته ها، گاه و بی گاه، می بارد و حضورش را مستدام کرده است بی منت ابر. مدام که در مرور دفتر افکارش، به یادش می افتم،بی اختیار به خودم می گویم، راستی چرا تا به حال از انقلاب تا آزادی، برای تفنن هم که شده، دربست نگرفته ام؟ شاید ریگی به کفش دارم(این ریگی با اون ریگی تفاوت دارد)

به به چی شد... بی جور و مواجب، شهر فرنگیست این توقفگاه، از زاویه لنز دوربین های گاه و بیگاه که دزدکی از پشت کومه ها تصویر برمی دارند که می نگری، انگار تمدن عصر جدید به دروازه هایش نرسیده و تا معلوم نیست کی نیز، میخواهد صنعت تصویربرداری سیاه و سفید را ادامه دهد البته از حق نگذریم، گاهی رنگ سرخی که به خون می زند، برای خالی نبودن عریضه، چاشنی تصویرهای اختناق می شود.

 نظیرش را هرجا یافتید، مرا از نگرانی برهانید، دلم می خواهد بدانم کجای دنیا و شاید دنیاهای دیگر، نظیر ما اندوهگینان، خط به خط، جفت جفت، کناردست هم، فوج فوج نشسته اند.

این سرنوشت ما نیست، این استحقاق ماست، که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم

در شب، همه چیز مجاز است

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت ۷:۱۹ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>