خواب بودم.
انگار تاریک شده ام. کدر و مشوش از بیرحمیِ نیمه یِ حیوانی ذاتم. حریص بر نداشته هایم شده ام، شَرزِه و خشمناک که به محیط هجوم میبرم، جهان پیوسته یاری ام میدهد. زمین زیر پایم کوچکتر میشود. به مقصد که میرسم، انگار که دیر رسیده باشم، پیش از من، بسیاری به سورچرانی خویش نشسته اند. اینجا هم در میان این همه پلیدی، باز تنهایم. انگار تنهاتر شده ام، گاهی فکر میکنم وقتهایی، چشمانی مرا مینگرند در جستجوی لحظه ای که دندانهایی متصل، مرا به نیش بکشند.
بیدار شده ام.
در راه رسیدن که بودم، انگار که اینجا باران باریده باشد، مَرغزار دلم، سراسر خیس از طراوت است. آنچنان که پای آهو به گِل فرو می رود به دوستداشتن مبتلا شده ام، آنقدرها تهی شده ام که نزدیک است جان را لقا بخشم. واصل که شوم، شک دارم از آن فراتر، جان را فرصت حیات دهند.
بیشتر میبینم، کمی که بیشتر می اندیشم، پایم را عقب می کشم. ترسی شفاف مرا فرا گرفته است. من از اینجا فراتر نخواهم رفت. کسی درونم نجوا میکند، زندگی، کشاکش طناب دو طرفه ای است، از دست روبرو که رها شد، تو زمین خورده ای، تو بازنده ای. آنقدرها بکش که بتوانی برنده باشی.
بی پروا باش که با او باشی و بی پروایی مکن که با تو باشد.
آنگونه نخواه که یکباره باشد لحظه ای تند.آنگونه بخواه که همیشگی باشد، پیوسته و گرم.
نگو که بی او میمیری، بگو که زندگی را با او میخواهی.
مجنون باش و مجنونی مکن.
آن می ماند که آنِ خویش را از دست نداده باشد، هرگز، آنِ او را مگیر.
دوست من، وقتهایی هست که انگار می کنم، نمیخواهم از میان کَپَرهای انزوا به بیرونهای وَهم، قدم گذارم که شاید، طاقت آن جفاهای خویش که خاطرتو را خواهد آزارید و اندوه آن کمندهای رسیدن تا تو را که دلسردم می کنند، نداشته باشم. این خمیر بودن با تو که من به دستان خواهش خود، ورز می دهم، بی مایه اینکه تو نیز مرا بخواهی، فطیر است.
شاید امروزها که هر دو در پسِ پشتِ نقابِ دوری، از خواسته هایمان شرح های غمبار میدهیم، تکرار نشدنی باشد. فرصتیست که بی بدونِ تعبیر شدن صفت دیدن، ذات یکدیگر را بهتر درک کنیم.
آن وقتهایی که همیشه شاید باشد، که نشاط از چهره ات رخت برمی بندد، از گفتن خویش، محرومم نکن. بی گفتگو، ما شدنِ دو یکدیگر، خواهد مرد.
....
تو را، من چَشم در راهم، شباهنگام
که میگیرد در شاخ تلاجن، سایه ها رنگ سیاهی
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
