خوب میدانم که همین لحظه های دوری که انگارم می شود تو نیستی،عاقبت روزی مرا خواهند کشت.
این روزهای دشوار که نبودم، وقتهایی شد که هرلحظه اش می خواستمت، غریب بودند.
گرفتار هجرانی بودم که مسببش را نمی دانستم، نمیشناختم، ندیده بودم.
محتاج بارش طراوت تو بودم، سطر به سطر، حرف به حرف. کاش میتوانستم به جستجوی تو بیایم، پشت پرچین شعرهایت، روی زیلوی اعتماد مینشستیم و گوش به گوش، حرفهایی از جنس همدیگر می گفتیم.آنقدرها نزدیک که شمارش نفسهای گرمت، دقایق آرامشم را معین می کرد. کاش می شد هرگز از چشمانت، چشم برندارم.
بارانِ دلپذیر روزهای ابری احساسم، دلم، هوای گریه دارد، تو را می خواند، آنگونه که هیچوقت نخوانده است، هرگز نبوده است.
مرا بپذیر، آنوقت، در شبان دیرپا، کنار باروی احساست، خیس از هوای تو، خواهم ماند چون پاسداری کنار تیرکی، پاسدار آرامش کوی تو
کمی با من مدارا کن.
گفتا من آن تُرنجَم کَندر سخن نگنجم
گفتم به از تُرنجی، لیکن به َدست نایی
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
