خانواده، باز هم دچار شد.

وقتهایی بود که مینشستی، آرام از آن که میپنداری، ، آنها که حسرت نداشته هایت را به صورتت میکوبند و برای داشته هایت، فعل از دست دادن را صرف میکنند، در دخمه های کور، طرح نفاق و رنج جدایی را نقش میزنند، در آنسوی پرچین داشته هایت، ایستاده اند. میدانستی تا وقتهاییکه سنگر وجودت را در پاکیِ بودنِ پاره های اعضایت، سرشار از هوس ساده باهم بودن صمیمانه نگه داری، هرگز این پلیدی که تو را در انزوای خود دچار میکند، امیر لحظه هایت نمیشود.

وقتهایی شد که برخاستی، ملتهب از این که میبینی، ضربه هولناک دستی را میهمان شده ای که زمانی، لمس ماهیت وجودیش، ظرافت لذت را هدیه میداد. گیج از زخم اندیشه های ثانی روحهایی میشوی که در همین روزهای نزدیک سپری شده، تلخی های دریافتی از دلتنگیهای تو را مبدل به شهد محسوس آینده ای باهم و خوش مینمود. تنگی آغوشی خفه ات میکند، که پنداشته بودی، امن ترین جای جهان است.

این خانه تاریک شد. آنها که دورها بودند و کینه هایشان عریان، امروز در دل خانه به سفره های دلهامان زودتر از ما، چشم غارت دوخته اند. ما کجا اشتباه کردیم؟

آنقدر دلم از گیجی، سرشار است که گمانم، قصه از آغاز، اینگونه نبود.

پدران، درددارتر از پسران شده اند. پیش از آنکه آنان در راه، تن شریفشان، به اعدام سرنوشت، دچار شود و شهید راههای دونفره شوند، پدران، بی آنکه شهید محسوب شوند، نفله شدند..

سانی، از آغاز، بُرده بود. ما پیش از او، باخته بودیم. او درپناه گذشته، آینده را نزدیک امروزهایش زاپاس دارد، ما در جوار آینده، روزهای امروزمان را هم نداریم. ما که سرشار شوق بودیم و فرازهایمان بسیار بود و تند، از لذت سرشار، ندیدیم که او پیوسته و متداوم، مسیرهای دونفره تا مرزهای همراهی را هرچند کوتاه تا کَرَج هم که شده، همیشه گی خواهد رفت و میرود، او پیش از آنکه داستانش روایت شود، به نتیجه رسیده بود و ما پیش از آنکه سطرهای اول را در پیشخوان مقدمه مرزهای همراهی روایت کنیم، ناتمام شدیم.

من، سردرگم شده ام میان همه هست های اندکی که از هر نبودنی، رنج آورتر اند و همه نبودن های سرشاری که از هست ها، شیرینتر اند. این راه که مشتاق رفتنش بودم، به گمان پیش از آغاز، بازگشت بود. این روزها، تحولاتی منجر به نزدیکی، ساده و نامنتظر پیش آمده اند، یکباره بی خواهش، در آسمان، ابرهای نوازش، باران بر صحرا بارانده اند و خیس شده ام از طراوت حضوری که هنوز نمیشناسم، ندیده ام و نمیدانم. ناچار شده ام بی آنکه هنوز دریافته باشم که در خواب، واقعیت دیده ام یا بیدار، رویا دیده ام. آهای غریبه، از گم شدن خودم، میترسم. مانده ام، میان آنچه میخواهم دوستش بدارم اما دستیابی اش، بودن اش، داشتن اش، خواستن اش،  هنوز در هاله ای از شک، متواتر نگرانم می کند. ترجیح میدهم، پای خدا را وسط بکشم، به او واگذار شوم، لااقل تنها اوست که تنها به عدالت فرمان میدهد. اینروزها، عجیب میترسم از خواسته هایم،که از سر دلخواست خودم باشد و در طرح سرنوشت مقدر، به ناجوانمردی، دخالت کنم، تصمیم گرفته ام به محاق بروم، تا روزهای سیاه امروزهایش در ابتدای سپیدی فرداها، طلوع کند. تمام شود، سپری شود، تا چه پیش آید.

بوناسرا، به خانواده که مینگرم، دلم برای او هم میسوزد. روزگار خانواده، او را هم اگر میتوانست سرنوشتی داشته باشد، اسیر در چینش رویدادهای ناخوانده کرده است. تپه های همزاد را که از میان برداری، هنوز نمیشود برای سالهای از دست رفته و حرفهای نشنیده، پاسخی جبران کننده، بیابی. بگو روزهایش را طی کند شاید او نیز از شرر تلخی ها رها شود.

آلفردوی بابا، الک درسها را آویخت، کیسه کار را برداشت و هنوز هم نمیتواند بی دلواپسی آینده، معصومیت دلخواهش را تنگ در آغوش داشتن بگیرد. آینده تردید بزرگیست، هرچند دویکدیگر، خواهان هم باشند. سردرگم این حکایت غریبست که کفتار روزگار، در حصار امن هم که باشی، زخمهایش را زوزه کشان، حواله لحظه هایت میکند.

تامی، رها در هوای سرخوش بیخیالی، اگرچه شاید اینگونه مینمایاند، اما هنوز برای بردن رنج ها و کشیدن دردها، فرصت رسیدن بسیار دارد. کاش هرگز آنگونه که بر ما گذشت، به او سخت و نامفهوم نگذرد.

مایکل، رسم همواره ایست که پدران، وارث پدرانند، کاش اینگونه نمی بود. به تقدیر من دچار مباش. خانواده، در رخدادی ناجور از شرمساری لغت تنهاگذاشتن، گرفتار شد. من و تو، چون همواره در تاریخ خانواده، در انتخاب خواهر خانواده اشتباه کردیم. وقت پذیرفتن اشتباهاتمان رسیده است.

فصل ننگینی را سپری میکنیم. کاش میان دانسته هایمان و دیدنهایمان، پلی از آرامش متوازن بود. کاش ندانسته هایمان، آنقدر دیر به شنیده ها تبدیل نمیشد. دوستداشتن، مفهوم پلیدی نیست، لااقل تا همین روزهای سپری شده نبود. از بودن، چیز زیادی نمیخواستیم، از داشتن، خواسته ای جز ماندن نداشتیم. پنداشته بودیم که روی زخمهای تنهایی، چسبهایی که از سر شوق برای تسکین لحظه هایی شگفت، چسبانده ایم که دلخوش از کاهش دردناکی محیط شویم، کارگر نشد. آن مبادا روزی پیش آمدکه نمکهای مُسکِن که راه عفونت می بستند، خود به جان، شرر رساند و سرطانی بختکوار روی آرامش دروغینمان شدند.

برای ساده حرفهای دلمان، جواب گنگی دریافت کرده ایم: بودنشان بدون داشتنشان

این، حق ما نبود.

عشق یه مرد بی ارزشه. این دیالوگ ساده ای بود در فیلم "دختر دیگر بولین" ، چه مردی بی خویش و درویش باشی و جه پادشاه انگلستان، بسیاری از زنها، معاوضه ات میکنند. میان خویش میگردانندت، به دیگری واگذارت میکنند و پای دیگری که در میان باشد، رهایت میکنند. ساده تر از چرخاندن سرت و دیدار تنهائیت.

وقتی کسی رو دوست داری، وقتی همه لحظه ها درگیر بودن کسی میشه، اونوقته که مجبوری اعتماد کنی، باید کلید تمام چیزهایی که در مایملک توست، به اون بدی، باید بذاری وارد خلوت تنگ پنهانت بشه. اگرچه گاهی، اعتماد مرگ تدریجیه اما مجبوری به قواعد تن بدی و اینه که امروز، تمام رنجه.

همه خوب می دانیم که چندوقت هایی که باهم بودید، گردبادی میان بودنهایتان پیش آمد اما زود پیش از آنکه جرئت و همت پیچش سرنوشتها را در لابلای ابعاد یکدیگر، داشته باشد، به گَردهای منزوی دیگر، متفرق و تنها مبدل شد..

امروز، تو مانده ای و حسرت این همه روزهایی که گذشت. یادت باشد، همه فرداها، دیروز نیستند، باید فکری کرد، باید منتظر اتفاق دیگری بود. باید تازه تری یافت. بهترین چیز برای فراموش کردن گذشته، این است که یک چیز جدید را شروع کنی.

اگر ما گریه کنیم که چیزی از دست رفته، اشکهایمان، جلوی دیدن ستاره ها را میگیرد.

تو دریانوردی، به همه دریاها، سفر کن.

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۴ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>