بخش اول: پیشگفتاری پیرامون استبداد و موانع پرسشگری

 پیش گفتار:

استبداد در خاورمیانه متاسفانه میراثی چند هزارساله است که به سبب قدمت و تاثیری که در خلقیات، تفکرات و رفتارهای توده ی مردم در طی چندقرن، به جا گذاشته است به سادگی و به سرعت زایل شدنی نیست. نمونه ی بارز این مثال “انقلاب مشروطه” است؛ مگر نه اینکه ملت در آستانه ی این قرن با انقلاب علیه حکومت استبدادی قاجاریه تاریخ معاصر خود را آغاز کرد! مگر نه اینکه استقرار حکومت قانون را به جای حکومت استبدادی شروع کردند! مشروعیت قدرت را خواستار شدند! اما نتیجه چه شد؟ انقلاب مشروطه نتوانست از دستاوردهای خود دفاع کند وحکومت استبدادی پهلوی در کوتاه زمانی به قدرت رسید و استبداد را اینبار در شکل نوسازی شده ای تداوم داد. چرا؟! هنوز مانده بود تا زمینه های نفی استبداد و حذف میراث استبداد در ایران فراهم آید. زمینه ای که اساس آن به سرانجام رسیدن گذار از جامعه ی سنتی به جامعه ی متجدد است. استقرار تجدد(مدرنیته) همان زمینه ی اساسی لازم برای برای تدارکِ حذفِ بی بازگشت استبداد است.

پرسشگری چیست؟

بنیان پرسش، مواجهه با جهان است؛ چه جهان طبیعی و چه جامعه ی انسانی و هر مواجهه ی پرسش برانگیز، مواجهه ای نو است. مواجهه ی نو یا “برانگیزنده حیرت” می شود یا “محرک تردید”. بنابراین پرسشگری در انسان منجر به بروز دو حس خواهد شد: حیرت یا تردید. حیرتِ به پرسش درآمده موجب بصیرت می شود؛ اما حیرت زمانی که به پرسش درنیاید یعنی از طریق پرسش نفی نشود، به جهل و لاابالی گری فکری می انجامد. تردید را می توان تاثیر ذهنی و احساسیِ پاسخِ به بن بست رسیده، دانست. انسان با پرسشگری و پاسخی که به پرسش خود می دهد، با جهان و با خود، یگانه می شود.

 

موانع پرسشگری:

1-      پرسشگری در حوزه ی اجتماعی و سیاسی به نوعی تقلای ذهنیِ انسان برای نظارت برجهان و جامعه ی انسانی است و حکومت استبدادی به عنوان حاکمیت خودکامگی، با هرنوع نظارتی از سوی مردم در تضاد است. استبداد به نوعی “حکومت مطلقه” است. هرنوع قایل شدن به امکان تردید، یعنی امکان زندگی کردن در قلمرو نسبیت، که سبب می شود در مطلق بودن استبداد هم تردید به  وجود بیاید. انسان در جهان ناپرسیده ی سیاست، غربیه و بی پناه است. فرصتی برای هضم مفاهیم نو نمی یابد و بطبع، قوت پاسخگویی صحیح به رویدادهای جدید را ندارد. به قول “مونتسکیو”:

 انسان در حکومت مستبد “هیچ است” !!!.

2-     پرسشگری در شیوه ی زندگی، اعلام عدم رضایت کامل شخص از زندگی “روزینه” یا “روزمَرِّگی”  است. شیوه زندگی غوطه ور در عادات، آداب و سنن و “عدم تغییر در طول هزاره ها” تعبیر دلخواه زندگی اجتماعی جوامع استبدادزده است. حکومت استبدادی همه ی فضاهای عمومیِ زندگیِ اجتماعی را به ویژه آن قسمتهایی که شامل این روزینه ها نشود، به جهت بقا، می بلعد و حذف می کند. چراکه هرچه فرد، بیشتر در زندگی روزینه ادغام شود، اتکایش به باورهای جزمی بیشتر و غایتش، زندگی بی چون و چرا و شناسایی بی واسطه می شود. باور از نظر فکری و عادت از نظر عملی، محصول عدم پرسش اند و در چنین شرایطی زندگی آینده از بدیهیات خواهد شد.

3-     در خاورمیانه، به ویژه ایران، با سایه انداختن “کلام” بر فلسفه و “شریعت ایجابی” بر دینِ منطقی، تقدیرگراییِ شریعتِ ایجابی به مانع بزرگ پرسشگری در میان ایرانیان بدل شد. (این مساله زمانی ملموس تر خواهد شد که بدانیم غزالی از موضع “کلام” چنان بر فلسفه تاخت که تا تکفیر “ابن سینا” پیش رفت!!!). در حقیقت اینگونه باید گفت: “ انسان در جهان تقدیری، مواجهه ای نو با جهان ندارد”. شریعت ایجابی، انسان را رویاروی جهانی رازپردازی شده قرار می دهد، و انسان به جای حیرت به شیفتگی روی آورده و از واکنش منطقی به تمایل احساسی می رسد. از اینجاست که ایرانی در رد نگرشِ شریعت ایجابی از آن سویِ بام به دامن تصوف می افتد، اگرچه تصوف معرفت طلبی است اما در فقدان پرسشگری و عقلگرایی و از طریق تسلیم و عشق.

4-     ما ایرانیان هزاران سال در فضای مطلق زیسته ایم و “تردید” را به معنای “بی اعتقادی” درک می کنیم. برای ما اینگونه است که به آنچه اعتقاد مطلق نداشته ایم بی اعتقادیم!!! این یکی از دلایل سقوط شناخت علمی- فلسفی و نشانه ی سقوط پرسشگری در جامعه ی ماست؛ علم و فلسفه، در جایگاه صحیح خود، افراد جامعه را در حیرت، شگفتی و تردید را به گونه پرسش بروز میدهد و اما ما “انباشته ی شیفتگی و نفرتیم” . حتی اگر شکست خورده ایم-در طول هزاران سال شکست خورده زیسته ایم- شکست را به عنوان شکست، به موضوع پرسش در نیاورده ایم، بلکه آن را هم چون “تقدیر” پذیرفته ایم. و برای اینکه پذیرش و هضم این زهرِتلخ برایمان ساده شود، حتی در دهان چنگیزخان بی دین گذاشتیم که خود را پیش روی ما “دست تقدیر الهی” بخواند!!!!

بنابراین پرسشگری گذار از جامعه ی سنتی به جامعه ی متجدد است. اگر تجدد را ضرورتِ تاریخیِ بقای جوامع بدانیم، باید بپذیریم که یکی از دلایل تحقق نیافتن گذار از سنت به مدرنیته در جامعه ی ما، این بوده است که در این دوران گذار، مواجهه ای نو با خود و جهان خود نداشته ایم. هرچند چنین مواجهه ای را در صدر مشروطیت آغاز کردیم اما به دلایل بسیارِ داخلی و خارجی آن را رهاکردیم و به همان رویارویی سنتی خود با جهان بازگشتیم. رویارویی که در ماهیت همواره ایرانی، تقابل خودِ نیک در برابر بیگانه ی پلید قرار میگیرد.

 

پاورقی*

* با توجه به اینکه در این جستار، ریشه ی بحث در فلسفه و منطق جسته خواهد شد برای دوری از یکنواختی بحث در انتهای هر بخش مطالبی تحت عنوان پاورقی نیز ارائه خواهد شد.

 

اگر دوم خرداد را در ایران مسیری برای بازتولید جریان پرسشگری بدانیم و نظریات افرادی چون سعیدحجاریان و بهزاد نبوی و در سطوح پائینتر اکبر گنجی را به عنوان تئوریسینهای اصلی آن بپذیریم مواردی چند لازم به ذکر است که در زیر به اختصار از گفتمان غالب دوم خرداد جمع بندی شده است.

پایبندی بی قید و شرط و تعصب و کوته فکری- که می دانیم به جنون بدل میشود- به خطرناکترین شیوه با یکدیگر در ارتباطند

(اسطوره ی چارچوب/ به قلم کارل پوپر)

بخشی از مقدمه ی کتاب عالیجناب سرخپوش و عالیجناب خاکستری پوش/ اکبر گنجی:

1-      در تاریخ یکصد سال اخیر ایران چند شکاف فعال همواره نیروهای سیاسی و اجتماعی را حول محور خود به نزاع واداشته است:

شکاف ملت- دولت (یا قدرتمندان و فاقدین قدرت)

شکاف چپ- راست

شکاف تئوکراسی- سکولاریسم

شکاف مدرن- سنتی

شکاف اقتدارگرایی سرکوبگر- دمکراسی و آزادی

به گمان من فعالترین شکاف عرصه ی سیاسی ایران شکاف میان گروههای اقتدارگرایِ پوپولیستِ سرکوبگر از یک طرف و گروههای مدافع آزادی و دمکراسی از طرف دیگر است. اما فعالترین شکاف جامعه ی مدنی شکاف نوگرایی و سنتگرایی است. شکافِ نسلی ایجادشده طی دو دههه ی گذشته، اینک، جامعه را با نسل جوانی با مطالبات کاملا متفاوت از مطالبات نسل انقلاب روبرو کرده است. برای اینان آزادیهای اجتماعی در الویت قرار دارد و سبکهای زندگی متنوع و متفاوتی را دنبال می کنند که تصورش برای افراد و گروههای خط مقدم مبارزه ی مردم سالاری و آزادی عقیده و بیان بسیار دشوار است.

 

2-     اینان برای آنکه آرمانها و آرزوها و مدل مطلوبشان برباد نرود، خواهان کنترل فرایند دمکراسی و نتایج آنند و در واقع از “دمکراسی هدایت شده” حمایت می کنند. از نظر اینان قشریتِ تحمیلیِ ایدئولوژیک نباید به وسیله ی فرایند دمکراسی از عرصه ی خصوصی محو گردد. لذا “حق انتخاب” نادیده گرفته می شود که با اسطوره ها، تابوها و عرفها تعارض نداشته باشد. این رویکرد به گمان من ناشی از بدفهمی معنای دمکراسی است. دمکراسی روشی است معین برای رسیدن به نتایج نامعین. براساس این روش، حکومت بدون خونریزی و از طریق انتخابات مستمر تعویض میشود، آزادی اقلیت و مخالفان برای همیشه تضمین می گردد، دگراندیشان اندیشه های بدیل را بسط می دهند، و دگرباشان سبکهای مختلف زندگی را تبلیغ می کنند، قدرت توزیع می شود، حکومت حق مردم و مبتنی با رای مردم است. حکومت هیچ فرد، گروه، حزب، ایدئولوژی و مکتب از قبل تضمین نمی شود و اگر شهروندان نظام فکری خاصی را نخواهند با میل مردم صحنه را ترک خواهدکرد. التزام به دمکراسی، التزام به اصل بازی و قواعد آن است نه نتیجه ی بازی

 

3- پذیرش پلورالیسم (تعددحزبى، حکومت ائتلافى pluralism) معرفتی و اجتماعی، راهگشای پلورالیسم زبانی(لحنی) است. نمیتوان تنوع و تکثر آدمیان، ادیان، معارف، زبانها و غیره را پذیرفت اما راه را بر تکثر و تنوع لحنها بست. شاید بتوان لحنها را به تند و آرام و نرم و غیره تقسیم کرد، اما نمی توان مانع لحن تند شد. البته فحاشی و دروغپردازی اخلاقا و قانونا مذموم و محکوم است و اصلاح طلبان از این شیوه های ناصواب برای پیشبرد مقاصد استفاده نخواهند کرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۳ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>