طَرحی از طِرزی زندگی                           کوچه ی بن بست

بالاخره باریدم ...

امشب پس از مدتها که به خود از درد میپیچیدم و تحمل میکردم که مردانه بمانم و فرو نریزم، نتوانستم، نخواستم..

تقصیر  کوچه بن بست  بود که با این پُست آخر، نردبان گذاشت لب دیوار خاطره ها و منِ  بی جنبه، سَرَک کشیدم آنسوی یادواره ها. جلوی همه احتمالات بالقوه خودداری از دلتنگی، دیوار کشیدم.

تَر شدم.

به همین آسودگی،

وقتی که میخواهی و نمیخواهد، میبینی و نمیبیند، میگویی و نمیشنود، میشوی و نمیشود.

میرود و میمانم، با هر آنچه پُشته کرده ام از خواسته های مشروع که از همان لحظه ی انتها، نامشروع خوانده می شوند و تلمبار روی دستهایِ خواهشِ داشتن.

خارج از زندگیِ تو، برای من فرصتی نبود، تو به آسمان پیوسته ای و من به زمین چسبانیده شده ام،

آره که جغرافیای ذهن ما همرنگ نیست، حافظه تو قاصدک دارد، تو سپیدی، من سیاهم

کوفته میشم به نقطه پایان خط و اینطور می شود که مرا به میهمانی غارغار کلاغها در سَرِ سرخوشیِ صبحگاهان هم، راه نمیدهند که نه حتی پَرسیاه که بخت سیاه شده ام.

حالا که رفته ای، قول بده که درون پیله ی وجودت، پروانه ات را زنده نگه داری تا وقت پرواز ...

وقت آن شد که به تدبیر تو دیوانه شویم

بند را برگسلیم، از همه بیگانه شویم

دلم از این همه دلتنگی ضعف می رود، انگار برای امشب کافیست، ما زمین میخوریم که بیاموزیم چگونه برخیزیم.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>