دلم هوس کرد چیزی بنویسم اما به شدت سردرگم شد.

توی زندگی همه مردها، سه زن وجود داره که بودنشون همیشگیه و هیچوقت فراموش نمی شن، مادر، اولین دختری که عاشقش میشن و همسری که بعدها باهاش زندگی میکنن. این وسطا بقیه بیخودی چشم انتظارند.

سرنوشت منتظر ما نمیمونه، نه میشه با سرگرمی های مبتذل حواسش رو پرت کرد و نه میشه پیش پاش ضجه و لابه کرد، اون، بیخیاله رحم و مُروتِ، سرنوشت به سوی ما می آید چونان مردی مست، با شمشیری آهیخته در دست. وقتی به سرنوشت خودم فکر میکنم، یادِ اون مرد آسیای دور میوفتم که خواب پروانه دید و وقتی از خواب بیدار شد، نمی دونست خواب پروانه دیده یا پروانه ایهِ که خواب دیده. گیج میشم بین این حماقت که سرنوشتم توی دستای خودمه یا این سرنوشته که من رو توی دستاش گرفته.

حرف درست اینه که تو فقط باید آدم درست رو در حالت درست پیدا کنی چون قسمت بزرگی از زندگی فقط شانسه. در عشق تو نباید بمونی تا انتخاب بشی، چون عشق یه موضوع تنظیم وقته، هر وقت شک داشتی یعنی انجامش بده، همین. در کار هم همینطوره، باید زمان درست رو برای دیدن آدم درست پیدا کنی.

مثلاً عشق:

خوب اگر من در اون شب، کار درست رو انجام نمی دادم و یکراست و پی در پی از عشق میگفتم، الان در جغرافیای متفاوت خودم، اینقدر حال عشقولانه ام، افتضاح و دوستداشتنی نبود. البته واسه من مهمه که یادکرد مفتضحی از خودم به جا نذاشتم (یاد سُرفه هات افتادم) که خاطر فریبایی رو مکدّر کرده باشم و مهمتر اینکه من یه عشق کوچولو اما طولانی میخواستم و شانس آوردم که الان دارمش و نگه میدارمش، تنها.

مثلا کار:

خوب من اگر اون پنجشنبه تا غروب با رئیس تربیت بدنی این شهر از هر دری گفتگو نمی کردم، نمیتونستم جلوی چشمش، خونسردانه، متن قراردادی که دو هفته روی میزش بوده رو عوض کنم و قیمتش رو سه برابر کنم. من توی وقتِ دُرست، با آدم درست بودم و مهمتر اینکه شانس آوردم که مانیتورکامپیوترش خراب شده بود و برحسب اتفاق، سهواً درستش کردم.

پ.ن:

1) وقتی سوالی نیست، جوابی هم وجود نداره.

2) حرفه همه زن ها، زن بودنه، بقول آل پاچینو: خدا برای خلقت زن، باید یه نابغه باشه

 (3لعنت به Kim Ki Duk  و همه فیلم هاش بخصوص  Bad Guy

4) کلی زحمت کشیدم که در دسترس نباشم و یادت هست که تمام شده، پس بی خیال

.....

سرزميني وجود دارد که مردم آنرا از روي ترانه ها مي شناسند

مردان و زناني در آنجا زندگي مي کنند که راه آنجا را يافته اند و هيچ گاه دوباره ديده نشده اند

در آن سرزمين نيستي و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگي شناخته شده نيست

نفرت و گرسنگي معنا ندارد، همه با آرامش با هم زندگي مي کنند

همه با فراغ بال و بدون زحمت خيلي چيزها به دست مي آورند

حيف که در آنجا به خاطر نبودن غم، خوشي هم وجود ندارد

برباد رفته - مارگارت ميچل

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۰:۷ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>