زیبا،
تابستانِ چشمهایت، همیشگیست
پلکهایت را نبند
سردم میشود.
اگرچه از نگاهی، تنِ ریشه، به تیشه سپرده شد. ساقه به تنه مبدل نشد. بهار، نیامده به خزان رسید. اما هنوز تا ابدیت، فاصله فرصت رسیدن، یک عمر است.
برای نیازِ داشتنت که به نماز ایستادم، ارادت وجودت را به هزار ستایش مخلصانه، که به رکوع خواستم، تقاضای حضورت را به هزار ادعیه سر به مُهر، که به سجده خواستم، تکاپوی هبوطت را به هزار خواهش مکرّر، که به قنوت خواستم، به جان، تشهّدی به وصالت دادم، به لب، سلامی به دیدارت دادم.
از نیاز که برخاستم، از غیب، به دلم آمد که بیهوده، راهِ ابد میپیمایم، نهیبی به خود زدم:
به راه، دل بسته است، آنکه چشم از دیدارِ پایان برداشته است.
نقشیست به دل، هوسیست به جان، سخنیست به لب و تلاشیست به تن، وقتی قرارم این می شود که تو را در جغرافیایی متفاوت، از آنِ خود، بخواهم.
من از آب و خاکم، تو از آتش و باد، مرا از تو چاره نیست.
....
پ.ن :
۱) میخواهم زود نرسد، آنچه میوه فصل صبر است.
۲) برای رفع تشنگی، تکیه به تشنه لب مکن.
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
