بهار که می آید، تو، آن اتّفاق بزرگ دلم باش، که در جهان می افتی

 

در امتدادِ یک خیابان، در تقاطعِ دو زندگی، در خلوتِ یک جغرافیای متفاوت، در امتدادِ اِتمام حماسه دیدار، کنار انزوای دیوار، یک لحظه مانده به بِدرود میرسد.

 زمان می ایستد.

دو حجمِ متنافر، یکسان، به ناممکن، سلامی دوباره میدهند.

خدا، سوت زنان، خودش را به آن راهِ دیگر میزند. یاد تنهایی اش می افتد. کسی چه میداند، شاید تَر شده باشد.

در پاسخ به یک خواهشِ بیصدای سایه، آفتاب، تا پای کوتاهیِ سایه، خم میشود.

پیوند میخورد.

سایه را بوسه میدهد، سایه، روشن میشود. حاملِ نور میشود.

روز میشود.....

خدا، صبرش تمام میشود و سرش را برمیگرداند، زمان دیر میشود.

آفتاب می رود، سایه، باران میشود.

شب میشود.
امسال، بی دیدار آغاز شد، تنها ادامه دار شد، جهان سر تا سر، جَماد بود.

امسال، با دیدار تمام شد، باهم دامنه دار شد. جهانِ زیر و زِبَر، انسان شد.

نوری از انوار لایزال، سبب ساز شد.

خار، در پایان یک تنهایی ممتد، سرِ شاخه، به  شکوفه، سلامی دوباره میدهد. خار، خوار نمیشود.

سال نو میشود.

یک سالِ ..... سیب

 

دستانم

بوی فرشهای کهنه  می دهد

بوی خاک

دستانم

خانه تکانی عید می خواهد

.....

پ ن :

1)       نوبهار است، بر آن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گُل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر عاقل و زیرک باشی

در چمن هر ورقی، دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز حال همه غافل باشی

مجنون ليلي   را دانلود كنيد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۸ساعت ۹:۴۸ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>