تو نیستی

باد کرده ام روی دست واژه ها.

سکوت کلام سنگینی است بر لبانت

 

مواظب باش که دلباخته چه چیزی میشوی.

همیشه، به تداوم تمام لحظه هایی که گذرانده ام، به شهادت تمام رویدادهایی که سپری کرده ام، دلباخته بوده ام،

دلبسته ام، بر هر محال، بر هر ناممکن، بر هر ناشدنی، بر هر آنچه بسیاری می پنداشته اند که هرگز نخواهم داشت.

زندگی من همواره اینگونه در خواستنِ حقیقت گاهی هرچند خالی از واقعیت استوار است.

همیشه حقیقت را در آغوش بگیر.

زندگی سیب است، گاز باید زد با پوست.

آموخته ام که منتظرِ آنچه نداری، باش.

از میان صخره ها، در مسیر رود، دردآلود زخم ها به سوی آغوش دریا، سفر کن.

همواره مهاجر بوده ام در مسیر آفتاب، سایه ای فروتن و همیشگی.

همواره در اقیانوسی به پیش برو که هرگز باد موافق تو، نباشد.

چون باران باش. بی خواهش، ببار

روزهایی نو بر جهان می گذرد.

همه در تکاپوی دیدارند. همه ندیدن های تلمبار شده را تند تند میبینند.

تنگِ یکدیگر در چند وجب جایِ تنگ، نشسته روی زیلوهای یکدیگر، با هم بودن را تصویر میبخشند.

خدا به اندازه یک چُرتِ کوتاه، استراحت می کند. این روزها کسی گلایه نمی کند.

تمام تلخی ها، به منتهی گوشه ها گریخته اند و خوشی ها در میانِ میدان به رقص و پایکوبی مشغولند.

 

وقتی دور از همگان بخواهی خواب عزیزت را برای آئینه تعبیر کنی،

معلوم است که سکوت، نشانه آرامش نیست.

 

در خانه ام، تنها.

گاهی گرسنه میشوم، خسته میشوم، دلتنگ میشوم، دلم آشوب را تفسیر میکند.

امّا به خود می گویم: وقتی قرار است در طوفان راه بروی، سَرَت را بالا بگیر.

من در میان این همه هَستی، کنج خانه، کنارِ نیستی، درس میخوانم به جبران تمام سالهایی که نخوانده ام.

تمام نوروزهای بعد از این را میشود شاد در آرامشِ هَست ها، گذراند اگر این نیست ها را به سلامت بگذرانم.

 

           همه چیز از هستی شروع می شود و هستی از نیستی         تائو  

.....

پ ن:

1)       اگر هم دوست میداری که تنها به حض تماشای چشمه دلخوش باشم، بدان که بی یک جرعه تو از این آب، باز در جوار تو خواهم مرد.

ای گُل، طلوع کن، تو نباشی، بهار نیست.
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ساعت ۸:۱ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>