بر بالینِ آقاجان، در غروبِ شبی از پیِ تمامِ یک روز لمسِ رویا، در خلوتِ راهروی بیمارستان، به انعقادِ کلام، مسرور در شعفِ هَماگوشیِ شبانه، آبستنِ عشق شدم.
خدا، مرا بیش از تمام وقتهایی که بنده اش بودم، بنده نوازی کرد.
میشود که مرد را به طنینِ خوشایندِ دوستداشتن، خطاب کنند و شوریده نشود.
میشود که مرد را به خلوتِ لطافتِ خواستن، میهمان کنند و سرگشته نشود.
میشود که مرد را به سودای وَصلتِ شمع، مژده دهند و پروانه نشود.
در گذار سرنوشت، زیر نقطه تیز پرگار، روی محورِ هستی، زیر بارشِ پُر خواهشِ بارانِ رنج هایش، دوستم داشت.
ببین چه کرده ای که قلبم تا حلقوم بالا آمده است ...
باید که تو را مییافتم، باید که به تو میآویختم، باید، تنها با تو، تنها تا تو، میآمدم، ویلانه، رَدا، افکنده از دوش، گیوه، هِشته از پا، جامه، کنده از تن، باید از صفا تا مروه ی تو، در طَلب، سعی میکردم.
همواره، به شرافتِ پاکی ات، کنارِ کوی تو، کلاهِ تباهیِ سالیان دور بر سر نهاده از شرم، گدایی عشق باید کرد، بانو
(دلم، سیب میخواهد. همین الان. روی همین صندلی پلاستیکی سفت، در همین بیمارستان شفا)
در ابتدایِ خوابِ تو، در امتدادِ بیداریِ من، به غصه ی نداشتن، قیامتِ بغض در حنجره ام، زهر میپاشد.
دلم، غرق شدن در وسعت دریای بی ساحل وجودت را میخواهد.
تمامِ ناتمامِ من، با تو تمام میشود
بغضم نمیترکد، سکوت در خَمِ خود میگیردم.
دلم، گریه میخواهد، عقلم، جیغ میخواهد.
در میانِ جوارح تو، میانِ هر ضربان، میانِ هر ساقه حیات، میان هر تار گیسوی تو، میان هر مُژه چَشمِ تو، چیزی برای خواستن، چیزی برای داشتن، برای پرستیدن، وجود دارد.
دلم برای تمامی آژنگ هایت، تنگ شده است.
مرد که باشی، با درد که هم قاقیه باشی، عاشق که بوده باشی، تحمل دوستداشتن که یافته باشی، بی چَشمداشت، سرشارِ آرزویی، برای یک خواهشِ گفتن، وقتی همیشه انتظار شنیدن داشته باشی.
وقتی این همه رویا در کوله بارِ من باشد، دروازه ی بهشت پیشِ روی من است، از آنسوی دیوار، تمامِ کَسی مدتهاست از من، تنها میخواهد قدم بردارم، مروت نیست اگر دَوان، تا طواف او، حَج نگذارم.
کوچ میکنم از میان این جنگل نداشتن ها، بِسانِ رود، به سویِ دشتِ داشتنِ تو.
در آنسوی دیوارِ بلندِ محالاتِ سر به فلک کشیده، بسان سیمرغ، آشیانه بر قافِ احساس تو، خواهم ساخت.
وقت آن است که برای تو، تنها تو، بمیرم که وادیِ قبل از وصال، فناست.
سه کبریت در شب یکی پس از دیگری روشن میشود
اولی، برای اینکه چهره ات را بی هیچ کم و کاست ببینم
دومی، تا چَشمانت را نظاره کنم
و آخری، تا تماشا کنم دهانت را
و تاریکیِ فراگیر، که همه آنها را به خاطرم بیاورم
وقتی در آغوشت می گیرم
....
پ ن:
1) از آن نترس که زندگانیت پایان پذیرد، از آن بترس که هرگز آغاز نشود .
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
