خواستن، همواره به داشتن می انجامد.
رسیدن، همواره به سکونت می انجامد.
من که میخواهمت، برای داشتنت به رسیدن می اندیشم، رسیده که باشم، به ماندن میپیوندم.
لایقِ سکونت که بشَوی، مجاور میشوی.
پرده های محال می افتد، حماسه ی یکدیگر شدن، خلق می شود.
چَشم ها بِسان دو یَشمِ بلورین، در صدف عفیف خواهش، به تبسّمی تازه، پیرایش میشوند.
حرف ها بِسان دو پیچک نورسته، در کَمرکِشِ ساقه، سینه به سینه یکدیگر، به آغاز یک شکفتن ابدی میرسند.
دست ها بِسان دو خط موازی، در امتداد حجمی تنیده در هم، به آنسوی یکدیگر، پل می شوند.
... و شیارهای موّرب، در حریم اختفای شرم، مماس میشوند، خیس میشوند، بوسه میشوند.
روزگارم خوش نیست.
این روزها، شدید پرت و پلا شده ام. بدجور لول شده ام، ناجور شده ام. مانده ام روی دست خودم، نه عاطل و باطل که فاش شده ام از طراوتی که به جانم ریخته اند، از حلاوتی که به جانم داده اند، شهامتی که به جانم سپرده اند. در انحنای نامتناهی خوشی ها، سرگردانم، مَستِ لایعقل از این شراب همساله ام. منتظر به هر آوا، نگران به هر ندا، من از او سرشار زایش شادی ام. ناف خوشی هایم را نبرید، نمیخواهم زاده ی درد باشم.
به آسانی، در آستانه کهنسالی، به لطف آنچه که نامش دلبستگی ست، فریب میخورم، کودکانه، به فراموشی ایده هایم دلخوش میشوم، به گفتن دوستداشتن محتاج میشوم، به شنیدن دوستداشتن، نیازمند میشوم.
وفادار است که میپندارد به جادوی کلام، میشود بر جان ها حکومت کرد.
... امّا، میترسم. این همه داشتن، به خواب می ماند. اصحاب کهف هم بالاخره از خواب برخاستند. نه آنکه به پایان بیاندیشم، نه، از آغاز نشدن، از به انجام نرسیدن، میترسم. کسی در نشیب این صحرا، کسی در کناره این کوی، کسی در فراز این کوه، برای نرسیدن من، چلّه ننشسته است، کسی در کمین خوشبختی من نیست، کسی در کامم، زهر نمیریزد، کسی در اندیشه ام، پلیدی نمیکند. کسی جز خودم، نمیتواند تو را از من بگیرد. از خودم میترسم.
برای کشتنِ خودم، به عنایت کردگار (جج)، به لطف امام (ع)، به دعای تو محتاجم.
.... امّا، رویا میان بستر خویش، رها در هوای مطبوع اعتماد، آرمیده در آغوش دوستداشتن، از مهر آبستن می شود، زندگی را میزاید. امیدوار به آنکه تلاشِ دوست داشتن، زندگی را بسازد.
روزگارم خوشایند است.
بانگ شُعَيب و ناله اش، وان اشك همچون ژاله اش چون شد ز حد، از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمي بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت فردوس خواهي دادمت، خامُش، رها كن اين دعا
گفتا نه اين خواهم، نه آن ديدار حق خواهم عيان گر هفت بحر آتش شود من در رَوم بهر لقا
گر رانده آن منظرم، بستست ازو چشم ترم من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا
.....
پ ن :
1) به من گفت بیا، به من گفت بمان، به من گفت بخند، به من گفت بمیر. آمدم، ماندم، خندیدم، مُردم.
2) همین قدر که هَستی، برای هفت پُشت خواستن من کافیست.
3) هر که رفت، پاره ای از دل ما را با خود برد، اما او که با ماست، او که نرفته است، از او بپرسید که چه میکند با دل ما.
خالی را دانلود کنید
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
