خیره به او مینگرم.
صورت گِرد اش، به سیمای فرشته عشق میماند.
پی میبرم که چیزی در من ریشه میدواند. میفهمم که دوستش دارم.
زمان میگذرد، سخن به کلام آغشته نمیشود. جغرافیاهای متفاوت، زبان مشترکی ندارند.
رابطه ای نیست. چهره از خاطر کمرنگ میشود. تلاش میکنم راه دیگری بیابم.
تنها با نگاه کردن نمیتوانم به وسعتش پی ببرم، بلکه باید در او سفر کنم. باید افق ها را سپری کنم تا به ماورای آنچه پنهان کرده است، دست یابم.
به احساسم عمق میدهم، اشتیاق در من بال میگشاید. به همه ی داشتن هایش می اندیشم.
تعلّق،
وقتی در من جوانه ميزند، تمام خطوطی که بر اطراف خود تنیده ام، قوانینی که بر رفتارم نظارت میکردند را از دست میدهم و ضابطه ای تازه مرا در خویش میگیرد، از اسارت تارِ ارزشها رها میشوم و در آزادی خجسته میگردم و بهای نظارت ابدی اش را میپذیرم.
نیاز،
وقتی ترانه های شور و اشتیاق را در خود میکُشد، شیطان میشود. فریبت میدهد، به خویش میخواندت. به وَجد می آوردت. بدینسان در پیشگاهش، سُجده میکنم.
رقیب،
به سپیدی برف، به سرخی خون، به سیاهی آبنوس، الوان لطافتش به هر رنگی باشد، انبوه مشتاقانش، همیشگی اند. میپندارم، شگرفی را خواستارم که داشتنش را افتخار میدانم.
لذّت،
چگونه میتوان سرود خدا را در سرزمینی بیگانه خواند، سرمست از معجون سرخ رنگ در بیابان هلاک شد، از تپه بهشتی فرود آمد که به درّه ای عمیق منتهی میشود. هرگز نمیتوان در تن بیگانه، آرامشی یافت. لمس رویا، باید با او،تنها او، شکل گیرد.
عشق،
وقتی به یکی شان دل می بندی، تنها به یکی شان، در میان خیل بوستان که باشی، هرگز چشم از او بر نمیداری، هیج سرابی، سراب تو را در بر نمیگیرد. لاجرم به خواسته هایت، صورت واقعیت میبخشی و زندگی از نو زاده میشود.
وقتی دلتنگ میشوم از بستر حوادث به بستر او میروم، در لفافه مهر، آرامش او، مرا در بر میگیرد، که ترس گنگ مرا، در اعتقاد خویش منحل میکند. که ثُباتش، اثبات انتخاب مرا نشان میدهد، که بی نیازی اش، نیاز مرا به داشتنش بیشتر میکند.
خوشحالم که هوادارِ فرشته هستم. پرستیدگارِ نوری که در دل پلیدی سیاه شب، نماد پاکی روشنایی ست.
چیزی
در پس مردمک هایت پنهان بود
که حواس بادبادک دلم را پرت کرد
وگرنه محال بود
این طور گیر کند میان دست هایت
.....
پ ن:
1) هنر در سیمای یک زن است.
2) کوهنورد تنها هرگز به قله نمی رسد.
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
