من و خدا،
از قديم ايام، به تكرار تمام مخلوقان و خالق، سَر و سِرّي با هم داشته ايم.
از زماني كه خودم را شناختم، مثل دو خرس، در غاري تنگ، پشت به پشت هم ميخوابيده ايم.
صبح تا غروب كه هر كسي به دنبال كار خودش است.
هر شب كه قصد قربت ميكنيم كه كنار هم بخوابيم، زيلوي ناميزان ابتداي دلخوري ماست.
و مگر ميشود كه به هر بهانه ريز و درشت، به پشت هم خراش نيندازيم. بالاخره ما هم غروري داريم و جَهلي، بي غرولند كه زندگي صفايي ندارد.
ولي از حق نگذريم، حالا هزاري هم كه دريده باشيم، به روي يكديگر چنگ نميزنيم، ناسلامتي او خداست، هر چه باشد، قديميِ اين غار است. پيش از من بوده و احترامش واجب است.
وقتي اختلاف نظر باشد، بالاخره كسي كوتاه ميايد كه به فكر نبرد در آينده است.
اينگونه است كه ما به يك بده بِستان، به يك مرز مشترك، به يك تعادل نسبي ميرسيم.
از انصاف نگذريم، گاهي دست و دلباز ميشود، مثل پدرمان، گشاده رو ميشود، وقتي ميخندد، دندانهاي رديفش نمايان شده و گونه هايش سرخ ميشود. روي پاهايش مينشاندمان، دستي به سر و رويمان ميكشد، الطفات ميكند و حبه قندي در كاممان ميگذارد كه رسوب ميكند در دستگاه گوارشمان، طولاني خوش به حالمان ميشود.
اما امان از آن وقتي كه شب دير آمده باشيم، كسي را رنجانده باشيم يا منكري را مرتكب شده باشيم. البته دفترچه اي كه شب ها زير سرش ميگذارد و از جلوي چشمانش دور نميكند هم مورد وثوق ما هست. وقتي تند تند مينويسد، به فكر فرو ميرود و چند روزي ميشود كه همديگر را نميبينيم و ما چند خط در ميان خانه ميرويم، معلوم ميشود كه چوب خطمان پر شده، اصولا از غار كه بوي سوروسات و غذا كه نمي آيد، شصتمان خبردار ميشود كه بايد تاواني بدهيم، كه بوي خون ميآيد، كه قرباني ميخواهد، آنوقت است كه باز ميفهمم پشت ديواري كشيده در سراسر پيش رويمان رسيده ايم، كه بن بست پيش آمده است.
بن بست،
در قاموس خدا، مثل تمام رفتارهاي متعلق به ايشان، هر پيشامد هم، قواعد خواست خودش را دارد. مثل تمام معادلات اساسي و عادلانه، بر پاياپاي بودن استوار است. وقتي پاي خوشايندي در ميان است، چيزي ميدهي و بيش از وزنش، مواجب ميگيري كه اين اجرت است. اما وقتي پاي ناخوش باشي، آنچه را كه دودستي چسبيده اي، طلب ميكند. اينجاست كه انگار ميكني، انتهاي يك بن بست، پاي يك ديوار، تنها ايستاده اي، لباس فاخري بر تن داري و تنها راه ادامه حيات تو، گذر از بن بست است.
چه ميكني؟
من لباس هايم را در مياورم، لخت مادرزاد ميشوم، به ديوار چنگ ميزنم، راه آسمان را در پيش ميگيرم و عبور ميكنم و هرگز به آن متعلقات تا زمانيكه آنگونه كه بودند، بمانند، باز نميگردم.
همواره اينگونه رفتار كرده ام، در پشت تمام ديوارها، تنها با باختن، فقط با باقي نهادن داشته هايم، لخت و عور از بن بست عبور كرده ام و خدا به پاداش آن، از انتهاي غار چند وجبي مان، به بستر خويش، به شانه به شانه بودن خويش، رخصتم داده است.
اين مدتهاي نزديك كه اينجا ايستاده بودم، باز به يك ديوار رسيده بودم. اين بار لباسي كه بر قامتم پوشانده بودم، تمام وسعت احساسم بود، تمام آنچه متعلق بودن به ديگري و تعلق داشتن ديگري به خود، نام داشت. چيزي كه نامش را دوست داشتن ميگذاشتم. در حريرِ لطافتش، در عطرِ خواستنش و در گرميِ بودنش، احساسي فراي باور ديگران داشتم، اما، باد كه موافق نباشد، لباس به تنت، زيبا نمي ايستد، در باد ميرقصد و تا به خودت بيايي، با باد، هم آغوش ميشود. دور ميشود. ديگري را لايق آراستگي خود ميبيند.
اينگونه شد كه امروز، بي احساس دوست داشتن، در راهي به آسمان، اينسوي بن بست ايستاده ام. شايد فاخرترين زينتم را باخته باشم، اما آنرا به خدا واگذار كرده ام، جايش امن است. لااقل حالا ميدانم تكليفم چيست. لااقل دل خدا با ماست و ميداند كه شبهاي دور از غار را نه در بندِ احساس كه با جايگزيني به نامِ كار ميگذرانم.
ميخواهم جوهره مردانگي ام، آنقدر زياد شود كه غار خدايي اش را به اندازه تمام زمينش، وسعت دهم. ميخواهم روي زمين كه راه ميروم، تمامِ وسعت زمين زير پاي من باشد.
وآنك، من و كار و كار و كار
......
پ ن:
۱) من ميگم من رو شكستن، چشم فانوسم رو شكستن
تو ميگي خدا بزرگه، ماه رو ميده به شب من
۲) چند روزی بود پشتم میخارید
گفته بودم فرشته ام،
باور نکردی
امروز بـــال در آوردم
پـــــــــرواز کردم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
