به نام خدایی که انسان یک شدن است رو به او
سرآغازِ این دیگر
سپاس دمادم زیبَد حضرت کردگار را در آنچه بگذشت و تمامی لحظه های پس از این تا انجام ، به جهت ارزانیِ منت دانستن . اوست که در این راه قدرت گفتن را و حکمت نگفتن را قرین راه نموده است. تن سپید از هیچ این سراپرده ی دانستنی ها را به تکرار چون دیگر، از بارش پاکی دانایی در وهم غبار نادانی ، غرقه ی مرحم خواهم کرد، باشد که ازین شگفت، ستارگان زمین سامان را ، درک بهره مندی کرده باشم. درخشش شعور از ذرات پر احساس هر کلمه ی این نوشته ها، چشم را در تمییز دادن، بصیرت می دهد، زبان را در گفتن، فصاحت می بخشد و اندیشه را در تعالی، استوار می کند. سرشار از اضداد می نماید که بی شک عزم همین داشته ام چراکه آنچه که جمیع اختلاف ها را شمول شود، برازنده ی ماندگاری شود که به جِد خواستار آنم.
و اين، اولين پست من در اين وبلاگ در تاريخ ۲۸ آذرماه ۸۶ بود.
اينروزها، وبلاگ من سومين سالگشت خود را سپري ميكند.
وبلاگ براي من حكم آينه اي در برابرم بود، نشانم ميداد كه بودم، كه هستم و تبديل به چه خواهم شد.
گاهي در هر انتهاي مكالمه، گاهي در پس هر شب تا صبح، گاهي در هر شگفتيِ داشتن، گاهي در وَهم يك نداشتن، به وَجد يا به اندوه، مينوشتم.
سطر به سطر خويشتن اين سه سال را در هر واژه از نوشته هايم، تشريح كردم.
موج ميزدم در سطرها، ميغلطيدم در واج ها، چكه ميكردم از رنج و ذوق ميكردم از داشتن ها.
ميشد در فراي آن، عشق كوچكم، دوست داشتن را، براي هميشه خواستن را، دردهايم، اندوه و شادي ام را ديد.
ميشد كتابچه اش كرد از فصلهايي كه ميگذرند، آدم هايي كه ميروند، سرشار از حرفهايي كه به شنيدن، آلوده نميشدند.
تمام نوشته هايم، در آغازين روزها، چهار محور داشت كه از معلم شهيد شريعتي، وام گرفته بودم: اسلاميات، پيرامون مسائل مربوط به شرع، اجتماعيات، درباره مسائل اجتماعي سياسي، كويريات، برگزيده سخنان گردآوري شده و شطحيات، نوشته هاي شخصي در انواع موضوعات. بر نوشته ها كه افزوده ميشد و زندگي ام را و احساسم را كه سروسامان دادم، جاي خالي حرفهايي كه مخاطباني خاص را قدرت ادراك بود، احساس ميشد، آنگونه بود كه خطي زاده شد به نام طرحي از طرزي زندگي، بستر شفافي بود ميان آنطوري كه زندگي ميكردم، آنگونه اي كه دوست ميداشتم زندگي كنم و آن طرزي كه مجبور بودم زندگي كنم.
ميشد به راحتي در تابلوي حيران نوشته ها، سير صعود و نزول احساس را لمس كرد.
ميشد رد حضور هركسي را در الگوي خاص نوشته ها، دور و نزديك نگريست.
ميشد تمامي اندوه، اوجِ لذت، عمقِ بيقراري، اندازه شعف و دوست داشتن ها را فهميد.
تمامي اين مخاطب هاي آشنا، امروز رفته اند، نه از ياد من، هرگز، كه از زندگي من، حتي اينروزها كه يكايكشان از ابتدا، بازميگردند اما ديگر در اين خانه كسي نيست.
(لعنت به وُلتر)
حالا نيمي از رفته ها كه بازگردند هم، اينجا ديگر حرفي براي دوست داشتن، رمقي براي عاشقي نمانده، حالا تمام همت خدا هم اين باشد كه به زندگي بازگردم، بازهم، آن آخرين نداشتن، آنقدر عميق و ريشه سوز بود كه اينجا نميشود درمانش كرد، نميشود دوباره پيوندش داد. نميشود دوباره به زندگي اش نشاند.
حالا ديگر، چيزي براي داشتن، چشمي براي ديدن و حرفي براي شنيدن، خواستني نيست، اينجا ديگر اميدي نيست، آنجا ديگر منتظري نيست، همه، جهان تازه اي برگزيده اند، سيب هم، لايق وسوسه اي از بهشت شده است. باران هم، تمام قد، روي بام ديگري ميبارد.
و اين سنگ در به در، پاي همان خيابانِ آخر در دل نيمه شبي كه لمس رويا، آهنگ آخرين دونفره اش بود، كنار مسيري تا انزوا، از جاي خواستني اش، غلطيد. از لهيب نداشتن، گداخت، از ميان غبارگرفتگي، مردي پيدا شد كه جهانِ خواسته هايش را پشت سر نهاد، مردي كه اراده كرد پس از اين، فراخيِ زمين زير پايش باشد بي آنكه بهره اي از آن خواسته باشد. مردي كه براي نداشته هايش خواهد جنگيد.
در اين مدت عمر، به گواهي تمام نوشته هايم، هرگز نخواسته ام كسي را رنجيده خاطر كنم، نخواستم كسي را براي خويشتن خودم اسير كنم و نگذاشته ام لحظه اي كسي مرا از آنِ خودش نداند.
دوستِ تمامي اطرافيانم بوده ام اما دوست داشتن را به هركسي نگفته ام، از ميان تمام همراهانِ تمام سالهاي جواني ام كه سپري شد، تنها به اندازه انگشتان يك دست برگزيدم. خانواده ام شدند و خانواده ام خواهند ماند،
هامونِ مايكل، آلفردوي خليل، بوناسراي اسماعيل، تاميِ حمزه و سانيِ حميد.
هميشه به ثنويت زندگي ام ايمان داشته ام.
زندگي كه براي ديگران ميبايست داشته باشم و زندگي كه براي خويش ميخواستم داشته باشم.
در زندگي ديگران با من، در زماني كه ميبايست باشم، چگونه بودنش اهميتي نداشت، بودم، همانگونه كه خواسته ميشد و زمانيكه خواسته ميشد كه نباشم، هرگز نبودم.
آيينه اي بودم در برابر، نه براي آنچه بود، بخاطر آنچه ميتوانست باشد.
فارغ از ثمراتش، هميشه خواسته ام اولين كسي باشم كه براي رفع هرچه باشد، بكار گرفته ميشود، احساس ميكنم كه وظيفه دارم اينگونه باشم، شايد هرگز نتوانم ديگرگون باشم.
در اين زندگي ام، نقطه شكستي نداشته ام.
در زندگي كه ميخواستم براي خويش داشته باشم، هرگز نگذاشتم لحظه اي بگذرد كه در مهرباني كم نهاده باشم و يا به انتهايش و ميزان علاقه متعادل رسيده باشم، هميشه معتقد بودم مي بايست هر لحظه به آن كه هست و ميخواهمش، بگويم دوستت دارم ولي هرگز نبايد بخواهم بگويد دوستم دارد، اجباري در خواستن نبايد باشد.
هرگز از كسي بيش از يك بار نخواستم كه بماند. معتقد بودم وقتي كسي تصميم ميگيرد اينجا نباشد، وظيفه دارم به احترام خواسته اش، از خواسته هايم بگذرم، مگر نه اينست كه آزمون دوستداشتن در برگزيدنِ خواست معشوق است هرچه باشد، حتي اگر خواستش، نبودنِ عاشقش باشد.
هرگز نگذاشته ام زماني كه حضور داشته ام، تنهايي، مجال رخنه در لحظه ها را داشته باشد.
مهم نبود هركه ميرفت پاره اي از دل ما ميبرد، مهم اين نبود كه هميشه ميدانستم وقتي كسي را دوشادوش خودت نگاه ميداري، زماني بعد، از تو پيش ميافتد و تنها ميشوي، مهم هرگز رفع تنهايي ام نبود، كه تنهايي با من زاده شده بود اگرچه هرگز تنها نبوده ام وقتي هميشه بيشماري در زندگي ام بنابه هر دليلي بوده اند، اما هرگز حضور هيچكس را زماني كه به واژه دوست داشتن ناميده ميشد، ساده نگرفتم، تمام زندگي ام را به شهادت تمام اطرافيانم، شيفت داده ام براي خواستن اش و داشتن اش، اما زندگي هرگز آسوده ام نگذاشت. وِرد انديشه ام اين بود كه کاش نزد من بماند تا وجودش را ميشناختم، ابعادش را ميآموختم، گام به گام تا بالاترين سطوح افکارش را ميپيمودم، دشتهاي فراخ درونش را ميکاويدم و از فراسوي قله هاي تسخير شده اش، به بستر اقيانوس احساسش، فرود ميآمدم.
سرانجام آنکس زودتر به خاک میافتد که زودتر میگوید دوستت دارم.
در اينگونه زندگي، هرگز پيروز نبوده ام.
هر چه شد، هرچه بود، اينك اينجا ايستاده ام.
هنوز اين وبلاگ نفس ميكشد هرچند همين نزديكي ها تا سرحد مرگ رفته بود، اما رستاخيز صاحبش حتي ميان جهنمي كه برگزيده است، جان دوباره اي به او بخشيد. براي سومين بار مسيرش را براي هويت بخشي به موفقيت هاي آينده، مشخص نمود و با تمام توان، ادامه ميدهد.
هميشه فكر ميكنم خوب است كه وبلاگ، مخاطب اندكي دارد، حلقه اي از دوستان سببي و نسبي كه همواره در هر مقدار از برون ريزي احساسم، با نشانه اي از مهر، پاي درخت بيداري ام، در ذخيره گاه فانوس انديشه ام، مايع حيات را از درياي معاني خود، دريغ نميكردند. همواره قدردان انباشت ارمغان خرد و مهرباني آنها خواهم بود.
همین که هستی
همین که لابلای کلماتم
نَفَس میکشی
راه میروی
در آغوشم میگیری
همین که پناهِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی مينالد
کافیست برای یک عمر آرامش؛
باش!
حتی همین قدر دور
مشرقي- مرد پاسدار شرق
........
پ ن:
۱) حال من خوب است،
اما دلم كسی را می خواهد كه مرا در آغوش بگیرد و بگوید:
نه عزیزم، تو خوب نیستی
۲) چه عذابآور است وقتی بخواهي نگاهت را در هزار صفحه برای دیگران توضیح بدهی
۳) داروگ، كي ميرسد باران
Self Control را دانلود کنید
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
