با  پرنده غمگين  بخوانيد

فردا، هشتم اسفند ۱۳۸۹

                                          دل هايي كه برديم، همه سنگ از آب درآمد

در مسير طولاني يك خيابان كه در دو سوي ممكنِ ديدن، بي انتهاست، آشفته در خويش، ساكت، قدم ميزنم. كسي پيدا نيست اما سنگيني چشمهايي را از هزار روزنه، حس ميكنم. ترسيده ام و زير لب ميگويم: وسیع باش و تنها، سربزیر و سخت.

ترس كه مستولي ميشود، هميشه اولين كاري كه ميكنم، در ذهن، خودم را به گوشه امني از گذشته ميكشانم، لبه ديوار خاطره، گردن ميكشم و وراي روشن نشاط را مينگرم. اينبار هم ميرم به مختصاتي هزار كيلومتر آنسوتر، به بارگاه عامي كه در يك شبي از نيمه گذشته، اركان وجودم را لرزاند و با هر يادي، هنوز ميلرزاند.

همان شبي كه در ساعات انتهايي اش، رسيدن به ارادت وجود تو را به هزار ستایش مخلصانه به حمد خداوندگارت خواستم، داشتن مهر تو را در سبحان بزرگواري كردگارت به رکوع خواستم، تقاضای حضورت را به هزار ادعیه سر به مُهر، در سبحان اعلي به سجده خواستم، تکاپوی هبوطت را به هزار خواهش مکرّر، در  ربناي بخشش خواستم، به جان، تشهّدی به وصالت دادم، به لب، سلامی به دیدارت دادم و همه را در مائده ي همخوانش الرحمن مستجاب ديدم.

وقت آن است که مردی از خویش، برون آید و کاری بکند

صحن به صحن، دوش به دوش، تا وصلت آن لحظه، تا آستانه نور و قدس منور رفتيم.

لب هاي ما ميلرزد و رضا (ع) از وراي قرن ها، به زمزمه اي واضح، به نيازي حقيقي، به يك متوسل شدن، در ميان تمام آنهمه خواهش آن شب، گوش ميدهد.

گفتم: رضا(ع) به كدام رضا ؟

ميخواهد زبانم بچرخد به بيهوده گويي كه دندان به كام ميگيرم.

از لبه ديوار خاطره، خودم را به زور برميگردانم به حال، به اكنون، به همان جاده ممتد كه با هيچ جاده هاي رفته ي عمر، تشابهي ندارد.

خياباني كه بدون زاویه ای که بشود در آن آرام ترین بود.

بدون درب خانه اي كه، متعلقت به انتظار در وراي آن نشسته باشد.

بدون آن تنها، تنها همراهي كه لمس ظرافت دستانش، معيار جوانه زدن اعتمادش باشد.

و سرشار تلاقی فریبنده چِشمِهاي دیگر.

گاهي باران ميآيد، همه، چترها آورده اند، جفت هاي خيابان، در هم، تنگاتنگ تر میروند.

و همانموقع، در کوچه باد میآید.

باران را ميبرد به خياباني ديگر، همه چترها را هم میبرد، جفت ها، بی هم، آشفته میروند.

ذكام گرفته ام از اينهمه خيس و خشك شدن ها، اما حوصله چترهايي كه با باد بروند و جفتهايي كه آشفته بي هم شوند را ندارم، دوست تر ميدارم همان سرباز کوچکی باشم در آوردگاه نبردي براي داشتن تو، یک سوی پرتِ میدان، دور از خیل بهتران، انتهاي صف طويلي، تلاش ميكنم، مدام طرح میریزم و امید پیروزی دارم، حتي با اينكه به خوبي ميدانم در اين پورتره، بايد در چشم انداز نقاش باشم تا به چشم بيايم.

چرا ميان حجم دلم نگاهداشت ميشوي؟

هر آئینه، زمان به زمان، چنانکه در هجوم صد لشکرِ مَغمومِ نداشتن، کمین کرده در ماهورِ  سرنوشت، زخم برميدارم و هنوز، به رسم شیدایی،  همخوابه در حَریرِ لغزان چشمانم، نگرانِ براي شاكله ي تو مانده ام، کسی به راستی، به درستی نمیداند که دوستداشتن، چه تحمّل خواستنيِ عظیمی است.

آه رضا (ع) ي بي رضاي من، آن شهر هم براي تو، مانند اين شهر براي من، جايي كوچك است براي چيزهاي بزرگي كه ميخواهيم. غريب مانده اي ميان آنهمه زائر، طوافهايي كه ميشوي، بگو كه زمزمه ها و ناله ها خسته ات كرده اند كه چند در ميان از سر خالي نبودن عريضه و رفع تكليف، نيازها را در كارتابل، نيم بند ميدهي ببرند آستان حضرت باريتعالي، كه آن عظيم هم، حكمتش را بكند ميزان و از آن ترازو گاهي در هزار، كسي مثقالي حق طلب داشته باشد و فلفور اجابت خواسته اش انجام شود و به به و چه و چه اي بگويد كه رضا، چنان ميكند و چنان ميدهد.

رضا (ع) جان، برادر، نيازي به مدح و ثنا نداري، ميدانم. به گلايه ها هم وقعي نمينهي، حق هم داري. خود كرده ي من را تدبير نيست.

فبایِّ آلاءِ ربِّکما تُکذبان

ديدي رضا (ع) جان، گفته بودم تمام زندگی ام را برای داشتنش میبخشم. تا اينجا كه آمده ام، تا انتهايش هم ميروم، تو  نتوانستي کنار من قرارش دادهی، خودم کنار دلم نگاهش داشته ام.

برادر، يادت هست آن بوسه ام بر پيشاني اش، يادت هست بعد از آن به خدا گفتم:

یادم باشد، اگر لحظه ای نخواستمش، تمام زندگیم را بگیری.

یادت باشد، اگر لحظه ای نداشتمش، از زندگی ام خواهی رفت.

و آنك خدا،

ندارم و زندگي ام را گرفت، خواستم و از زندگي ام رفت.

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راهی ار نزدیک تر دانی، بگو

 

و يك سال قبل، هشتم اسفند ۱۳۸۸

وقتی که نیستی، کدام لحظه است که دل، تنگ نباشد، که دیده، تَر نباشد، که حافظه، سرشار خاطره نباشد.

مشهد الرضا (ع)

حریمِ تمام خواستن هایم شد.

دلیلِ تمام داشتن هایم شد.

ضامنِ تمام حرفهایم شد.

من، تمام فرصت نفسهایت را میخوام، تمام فرصت شنیدنهایت، تمام فرصت حرفهایت، تمام فرصت آرزوهایت، تمام فرصت زندگیت را میخواهم.

تنها کنار تو، تنها تو

 پ ن:

۱)   تمام گذشته همراهم را پاک کردم، این یعنی آغاز

۲)   مرا دگر رها مکن.

۳)   من به آغاز زمین نزدیکم.

........

پ ن:

۱)       تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همتی کن و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.

۲)      دوست داشتن دلیل نمی خواهد، دل می خواهد.

۳)     مهراوه ي همواره من، هرروز، دیگربار می آغازی.

۴)      دیگر دستِ خدا هیچکس را نمی سپارم

هر که را عزیز داشتم

دستانِ خدا را ترجیح داد و

رفت

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت ۴:۳۰ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>