هركسي را پناهي است، هر كسي را پناهگاهيست.
غبار اندوه كه در آسمان گردبادي از غصه ميشود، وحشتي كه از تنهايي تا عميقترين جايِ وجودت رخنه ميكند، به يك دورِ بي انتها ميبردت، به جايي كه نداشتنهايت آنقدر حجم ميگيرند كه دچارِ هيچ انگاشته گي ميشوي.
جهان سراسر تيرگي، پوشيده چشمي از ديدار ياري و فروبسته كامي از گفتماني شده است.
جهانِ زايش، جهانِ تازه شدن، به اسطوره اي مبهم و دور مبدل شده است كه هر روز، شَك از ديوار كوتاهش، سَرك ميكشد و قهقهه اي مستانه سر ميدهد كه: نو به نو شدنت كو؟
باد، ديوار به ديوارِ هر خانه، خواهشي تازه را نجوا ميكند تا آن لحظه كه شوق، برهنه از خواستن، از در، به در مي آيد و باد، آن باد افسونگر، نيست ميشود.
دلِ من به باد عاشق بود
به بادِ بي سامان
كجاست خانه ي باد
كجاست خانه ي باد
تا دوردست ترين جاي جهان، آن دورترين دورِ ممكن، آنجا كه آبشاري از محال از فراسوي هرچه هست ناممكن به حوضچه ي هرچه باشد اكنون و ممكن فرو ميريزد.
همين كه ميفهمي آنجا كه پس از هزار راه رفته، كنار شهري از اميد با ساكنيني هزار هزار زنده، سكني گزيده بودي، اكنون به دارالمجانيني با ارواح ناوجودي مبدل گشته خالي و هيچ، تازه ميفهمي كه سرنوشت منتظر تو و اخلاقيات مزخرفت نميماند، روحيات ناموزونت را ميبايست بگذاري براي رفتگر بيچاره تا در زباله داني از هيچ، تلمبار كند. خودت را بتكاني، در توشه داني از نور، عزمي از خلوص برداري و در جاده اي تا خانه ي ناكجاي آشنايي بروي و بروي و بروي.
ديگر گم ات نميکنم
وگرنه راه ميافتم
شهر به شهر
زنگ خانهها را ميزنم
و ميپرسم:
عشق من اينجاست؟
حرف حساب اينست كه از آن غروب ننگين تا اين طلوع غمگين، هيچ آخر هفته اي نشده است كه تحمل هواي مانده بي تو و ملول از بي تو بودن، ما را به اين شهر وصله بزند، در اين شهر نگه دارد.
آنروز گفته بودم كه سه دلتنگ داري، امروز ميگويم كه چهار چشم بر راه داري، جواد، حجر، من و اسماعيل خاله پسر، در راهي به دور بوديم كه گفت.
در آن سرزمين نيستي و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگي شناخته شده نيست
نفرت و گرسنگي معنا ندارد، همه با آرامش با هم زندگي مي کنند
همه با فراغ بال و بدون زحمت خيلي چيزها به دست مي آورند
حيف که در آنجا به خاطر نبودن غم، خوشي هم وجود ندارد
برباد رفته - مارگارت ميچل
دچار را دانلود كنيد
.......
پ ن:
1) روياهايم را به من بدهيد
كاغذم
مدادم
جواني انگشت هايم
و به من بگوئيد
نامم را از چه جهت مي نويسند.
2) تنها باشي
روز تعطيل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكني
بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
