حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو

ادامه داده ام.

گذشته، گذشته است. امروز هم، رو به پایان است.

فردا در راه است.

تو،

باز هم، تو.

این بار هم، تو.

گوشت و خونی از شوق، پوست و مویی از اشتیاق، جسم و جانی مشتاق، تندیسی از ماندگاری شده ای.

در این همه روزها، شرم آجین از رفتن ها، خجل از نرسیدن ها، رخوت آلود از نداشتن ها شده ام.

هربار، در مسیری به انزوا، هر بار در طول یک خیابانِ یک طرفه، رفته و رفته، نرسیده و نرسیده، در انتهای تکراریِ بن بست مانده ام.

و هنوز، در پهنای فراخیِ زمین، مردی برای نداشتن اش میجنگد.

هنوز خسته از طولِ بلندِ یک روزِ طولانی، تن مرده، کشان کشان، میرسد به این جویبارِ جاری، سپرده خود را به زلالی بی منت یک روحِ بلندِ نامتناهی، یک پیوسته در زمان، به آن رودِ امید، که به فردای روشن، خواهد رسید.

پیوسته اینگونه بوده است،

هرگز بیش از یکبار کسی را نخواسته ام، نخواسته ام که باشد، زمانیکه گفته باشد، رفتن را، وقتی که خواسته باشد، نبودن را، لحظه ای که رفته باشد، ماندن را و همیشه در سرانجامی که به خاک افتاده ام، درست زمانی که ترانه ی دوست داشتن بر لبم بوده است، همواره به آن نقطه ی غمگینِ برگزیدن خواستِ او که رسیده ام، از ورطه، خویش را برون کشیده ام، در گلوی خشکش از آن نوشداروی امید چکیده ام و به تیمارش پرداخته ام.

هر چه شد، هرچه بود، اينك اينجا ايستاده ام.

ای لولیان، ای لولیان، یک لولی ای دیوانه شد

چیزی هست در من، به روزنه ای میماند.

دور و ناممکن مینماید، اما همین که هست، همین که میفهمم، همین که درک میکنم، همین که امید دارم که هست، برای جهانِ شادیِ من کافیست.

برای شُستِ رنج ها، بَستِ زخم ها، برای لمسِ احساسِ عمیقِ زنده ماندن، کافیست.

دیدنت به اتفاق، بودنت به اتفاق، اتفاق ها را که کنار هم میگذارم، زندگی میکنم.

نَفَست با من است، هرچند در عرض مختصرِ یک جمله هر بار، آن هم محدود در چند بار، اما، با من است.

صبح شده است، خاطره ی دوش رفته است، درد تحمل شده است، مردی از خویش برون آمده است، به افق به دور و ناممکن، به لشکرِ خصمِ پیشِ روی، به کران تا کران تمامِ نداشتن ها در بندِ نبودن ها، به آن کوهِ بلندی که در آنسویش تو، در خرم بهشتِ خویش خرامانی، خیره شده است. کوسِ نبرد نواخته و در صور، آوازِ پیکار دمیده شده است. روزگار در فریبِ مستیِ ناممکن، به من میتازد.

مردِ ناممکن ها، من افسانه ام، من، خواستارِ تو ام.

می آیم، تا تو، تا آن برجِ مینوی بلندِ عظمتت، تا آن دشتِ فراخِ فریبائیت، تا آن استعاره ای که هستی، تا آن وارث زنِ مشرقی ای که هستی.

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

1)       إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

2)      از سر شوق بیا، وقتی تمنای مرا دانستی

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۱۵ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>