ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا
و عشق، لاکرداریست که در رَوِش نیاید، از سرِ صلح نیاید، به سهولت نیاید، خوب میداند که بودنش را نیازمندیم، به نازش، نیاز میبریم و به ذِکرش، نماز میبریم.
براستی آیا فرصتی برای عاشقی نمانده است؟
آیا برای آنچه منطق و دلیل ندارد، برهان و علّت نمیخواهد، میتوان قیدی به نام زمان، فرصت و محدوده ی بودن، مشخص کرد؟
آنچه از بودن آغاز میشود و در خواستن ادامه می یابد و به داشتن میرسد، عشق است.
عشق جاریِ اطراف ماست، هوایی ست که تنفس میکنیم، ریه هایمان را از رخنه اش در عمیق ترین جای ممکن، حجم میدهیم، تن میدهیم به گردشش در مجاری انداممان و دل میدهیم به سرشار شدنش در ابعادمان، از او، پر و خالی میشویم.
عشق که نباشد، به زمین و زمان چنگ می اندازی، هر پناهی که بر سرت آواری میشود و ویلانه در یک سرگردانیِ بی پایان میشوی، در دهانت به جز گس بودن، طعمی یافت نمیشود و گونه هایت پی در پی نمناک و شور میشود.
عشق که باشد، در محیط، به منتهیِ سرخوشی، هیجانِ مفرط و شوقِ بسیار دچار میشوی، بی حرف و بی نگاه، بی بدونِ هر آنچه به اصالتِ ماده مربوط باشد، پر از اشتیاق میشوی، یارای سکون و توانایی جُمود نداری، اوج میگیری.
عشق به نمایان شدن، به اجبارِ شنیدن، به جبرِ گفتن، نیازی نداری، دُرست باید بود، آدم باید بود. آدمی دُرست، دُرست در جایی دُرست، دُرست در زمانی دُرست.
جدایی چیزی جز دُرست نبودن نیست، آدمِ دُرستی در زمانِ دُرستی نبوده ایم و یا در زمانِ دُرست، آدم دُرستی نبوده ایم. وقتی دقیق، سر جایی که متعلق به خودت باشد، نباشی، بیهوده مانده ای.
تا خاکِ شکست در دهانت مزه نشود، تا کوه غم بر شانه ات سنگینی نکند تا جدایی خودش را تحمیل نکند، آدمِ عاشقِ دُرست، دوستدارِ معشوقِ دُرست نمیشود.
اما عبور از جدایی و آغاز یک رهایی و شروع یک زندگی، ایجادِ امکانِ تجربه است، ایجاد موقعیت برای تکرار تمام خوب ها و بدها، تمام غم ها و شادی ها، امکان اتفاق تمام گذشته در آینده، اینکه بدانیم ممکن است دوباره تکرارش کنیم و نخواهیم که دوباره تکرارش نکنیم.
تمامِ روزهای گذشته، خواه ناخواه در آینده تکرار میشوند، بهتر است آماده باشیم، آنگونه چون گذشته شاید هرگز، اما در هیئتی دیگر، در حالتی متفاوت و در موقعیتی شاید جانکاهتر، تکرار حتمی ست، اما دُرست که نگاه کنیم، حتی میان آنهمه تلخی، یک مطلع، یک نشانه ی عظیمِ چشمنواز در بالاترین جای دیداریِ ممکن، هست که تو را با وجود تمامِ ناملایمات، در محدوده نگه میدارد و شاید، دلتنگی همان حرف ها و نقل ها، همان بحث ها و دلمشغولی ها، آدم را دچارِ دلتنگی میکند. زندگی با همین ها ساخته میشود و میگذرد، اگر بخواهیم کاری کنیم که هرگز دیگر اشتباه نکنیم، تا ابد هیچکاری نمیکنیم، ما با اشتباهاتمان بزرگ و عاقل و بالغ میشویم و گزاف نیست اگر بگویم زندگی با این ناهمواری هایش، ارزشمند شده است.
اینکه ندارمت، اینکه نیستی، اینکه تعلق در این رابطه معنایی ندارد، همین جدایی ها، همین نداشتن ها، همین بودن برایِ خودها، همین میل شدیدِ من به دوباره آغازیدن با تو، دوباره عبور از پایانِ خودم و دوباره از نو با تو بودن، زندگی همینهاست.
هرگز کسی رو دوست نخواهیم پنداشت، آنگونه شیدایش نخواهیم شد، که پس از سالها کنارش بودن، دوستش خواهیم داشت، دوست داشتن، متاعِ امروز و این ساعت و این لحظه نیست، اتفاقی نیست، باید در شناخت، در حضور، در سپری کردن لحظه ها پیدا شود، زائیده شود، رشد کند و زندگی کند.
آدمی در نداشتن هاست که ارزش داشتن هایش را درک میکند. آدم تا ویلانه روانه نشود، تا بی خواب و مست نشود، تا در او غم رسوب نکند، تا عَرقش در نیاید، عیارِ دوستداشتنِ آدم زندگیش را درک نمیکند.
کسی هست که در بودن و نبودن، در کشاکش است، میان تضادها معلق است، میان ندانم ها گرفتار است و در بند بایدها اسیر شده است، کسی که میخواهم رج به رج نزدیکش شوم، در کششِ جاذبه اش، خط به خط، خطوطم را بشکنم و واله و خواستارش باشم. من به این حس نیاز دارم. من به تلاش کردن برای داشتن تو نیاز دارم، حتی اگر تو مرا نخواهی، همین خواستنت، به من امید میدهد و مرا به آن خاستگاه پرشکوهِ متعالیِ دلخواهم رهنمون میکند. مرا به حسِ تمایل به جنگی خونین، به نشان دادنِ آن خودِ خود، به اثباتِ خود به خود، به میلِ شدیدِ زنده نشان دادنِ خود، راهنمایی میکند. من چنگ و دندان نشان میدهم، من اعلام زنده بودن میکنم، من بخاطر خواستن تو، حتی از خودم هم میگذرم، از خواسته هایم، از آرزوهایم، از اهدافم، من میدانم که شکست نمیخورم، این باورِ من است، این چیزیست که به آن اعتقاد دارم، بیش از اینها، تو آن عرشِ دلخواه، تو آن بزرگِ بی انتهایی، تو آن سلسله جبالِ تا انتهایی که منِ دگُم، منِ دلخور از روزمرگی، سرخورده از این همه شکست، منِ متمایل به خواستن و داشتنت را، منِ سرماخورده ی این روزها را، به آن آتشِ مقدسِ داشتنت، فرا میخوانی. فریبائیت را به رُخ دنیا میکشی و در وسعتِ این رزمگاه، هر لحظه عظیم تر، رساتر، فریادِ "هل من مزید" سر میدهی و مرا به آن خُرم بهشتِ حضورت، میخوانی، هر چه بادا باد، من به آن افیونِ تغییری که تو باعثش باشی، معتاد شده ام.
زمان، غارتگریست که شلخته درو میکند، همین را دوست دارم که آرام آرام، در من، این میزانِ انگیزه ی خواستنت را بالا ببری، مرا به آن درجه از تبِ خواستنت برسان که لحظه لحظه بمیرانی ام، چلانده شوم، به خاک و خون کشیده شوم و در تو خلاصه شوم.
هیچوقت هیچ کس در نگاه اول نمیتواند حتی به شراره نگاهش و یا به ظرافت ابعادش، در کسی ایجادِ حسِ خواستن کند، ممکن است خوشمان بیاید، ممکن است از آن بیشتر، ما را تکانی هم بدهد، ممکن است حتی ما را عاشق خودش کند، اما همه چیز یک موج خسته و رها شده از خیل امواج سهمگین دریا در آرزوی بوسه به ساحل است، همان کف کردنِ از نرمیِ شنزارِ ساحل است، همه چیز در محدوده ی نزدیک ساحل بودن است، میدانی ای معشوق، باید دل به دریا زد، ساحل همیشه هست، باید از ساحل دل کند، تا تو آمد، تا دورها رفت و در عمیق ترین جای دریایی که هستی، آنجا که نفس توانِ تنفس ندارد، به دنبال تو گشت.
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا می رویم
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
