به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
تو، سرشارم از تو.
نفوذ میکنی، از چشمهایم ورود میکنی، در هوای سرم، غبار میشوی، در پرده ی پلکم، طلوع و غروب میکنی، در دهانم، طعم میشوی، بر لبانم، عسل میشوی، در شانه هایم قوت میشوی، در سینه ام، نفس میشوی،در دستانم، گرم میشوی، در پاهایم، همت میشوی.
پیوسته ام به تو، از همه سلسله بگسسته، به تو افزوده، در تو فرو رفته ام، ناپیدا، گم و گورم.
صبح که می آیی، طلوع که میکنی، هر زمان از وقت که باشد، سپیده است، خروس خوان است، سرآغاز است، به دنیا، رنگ می پاشی، بومِ جهان، از تو زیبا میشود.
رنگین کمانی تو.
در سر انگشتانت، نور روزنه میزند، در محیط شفافی.
تو، از جنس آینه، پاکی تو.
از حریر، لطیفی تو.
شب که به خواب میروی، غروب که میکنی، به رنگِ گیسوی سیاهت، به افشانیِ جعدِ مژگانت که بر جهان رنگ ظلمت می پاشی، به آن بلندترین، دورترین، درخشانترین ستاره میمانی، سرتاپا سیاهیِ خالصی تو، پیچیده در شب، اما به رخ، از جنس ماه، چه میگویم، مهتابی تو.
من اما، عابر، من، مسافر، من، مقیم، من به زانوی ادب نشسته در این شعرخوانیِ بودنت، گوشِ جان سپرده به این شاهکارِ خلقتی که هستی، در حسرتِ سیاهی لشکری بودن در این حماسه ی مکررِ نگاهت ، رهرو در طولِ ممتدِ این سکوتِ خواستنت، در این بی پایانیِ طراوتت، در این هولناکیِ نداشتنت، در این، تمامِ آنچه هستی، به تماشا نشسته ام.
عطش دارم، آن شهدِ گوارایی تو.
تب دارم، آن نوشدارویِ درمانی تو.
شک دارم، آن حکم به یقینی تو.
تمام نمیشوی، ناتمامی، چگونه از تمامِ تو گفتن را تمام کنم؟
مباد.
گفتم که رفیقی کن با من، که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
