I could die right now....

I'm just... happy

I've never felt that before

I'm just exactly where I want to be

 

هوا گرفته است. اندوه، انبوه است.

مه، بال گسترانیده، در پهنای زمین پوشیده شده، به خاکستری گرائیده، گرایش به غم نموده است.

محیط در وهم است، گُنگ است، چالشی است از ابِ کدر، زمینِ سوخته، آخرِ زمستان است.

لخت و عور است زمین، در آن لحظه ی پیش از هر چه، در آن بی زمانی، در آن شیارِ عمیقِ نفسِ آخر.

آن نفسی که مانده است، در آمدن گیر است، درمانده است میانِ هجایِ رهایی و امید، میانِ دو ناقوس، میانِ دو گونه از آغاز.

در اندیشه غرق ام.

زمستان است، آخرِ کار است، پیر و فرتوت ام، انشای گرسنگی در طلبِ خواستن، نوشته نمیشود، به اجبار ادامه دادن، در اندیشه ام که تا هیچ شدن بروم.

زمستان است، در پیش از بهار، دو قدم مانده به آمدن، در قبل از رسیدن، در آستانه ایستادن است، یک نفس تا رهایی است.

اینگونه است.

شخم زده شده ام، فصلِ تصمیم است، از چاره گذشته است، از تلاش رد شده ام، به انتها، به نقطه ی انتخاب رسیده ام، به آن فصلِ منتها، به آن نفسِ آخر رسیده ام.

در شیارِ انتهای زمین، در یک آن به آبهای کدرِ راکد مانده، در هجومِ بی امیدی، در سودای مرداب ام.

زمان متوقف شده است، زمین در خواب است، من گنگ ام.

نفیر میکشی، آمدنت به سوتکی میماند در ممتدِ انبوهِ سکوت،به یک صاعقه ی بی هوا میمانی، در بی انتظارترین لحظه آمده ای، در ان لحظه ی عمیق اضطراب، در آن هجوم سرد نخوت، در آسمان چون نوری و در زمین، ترس آفریده ای.

بیهوده چه میگویم، امید آفریده بودی، زندگی را زائیده ای.

چگونه بودی؟

به آن قوی ِ سرتاسر سپید، بی سیاهیِ مطلق، به آن زیباییِ بی زشتی، به آن مهاجرِ بی خانه، بی سکون میمانی.

و آن روز که رفتی، که دیگر نبودی، اراده کردی، خیز و دور خیز و پرواز.

زمین با تمامیِ جاذبه اش، با تمامِ به بهشت مانندی اش، با همه ی  فریبندگی اش، در آن لحظه ی زیبایِ دل کندنِ تو، دستاویزِ بالهایت شد، در تلاطم، به خواهشی میمانست، به دسته ی عزادارانی که بر سینه به سر میکوبند، که داغِ رفتنت دیده اند، که در قرارِ تو، بیقرارند.

به آسمان که میرسی، نقطه که میشوی، اوج که میگیری، تا ناممکن که پر میگیری، زمینیان، در سودای تو غوغا میکنند، به اوراد، پرستیدگارِ تو میشوند، در آرزوی یک لحظه دیدارِ دوباره ات، حسرت ها میکشند.

تو رفته ای، من در خاطره بودم، از تابستانی که داشتمت، از این بهاری که آمده بودی، تا آن پائیزی که خیالِ آمدنِ زمستانِ نبودنت، به آتشش کشاند.

اینجایم هنوز، زمستان است،

در انتظارِ بهارِ آغازِ تو یا در احتضارِ زمستانی پایانِ من.

 

مرغ بی دل، شرح هجران، مختصر کن

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

1)       إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

2)      دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۲:۴۶ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>