I could die right now…
I'm just … happy
I've never felt that before
I'm just exactly where I want to be
هفت سال.
هر لحظه، هر کجا، خط به خط، حرف به حرف، با تو بودن را داشته است.
حتی هفت ثانیه بودن در آن مرزِ دور، در آن حریم، در آن آستانِ جان، در آن پسِ پشتِ پرچینِ یک بوستان، رو به دریای وجودت، در پناه بلندای حضورت، میانِ گلزارِ ابعادت، آرزوست.
بنا ندارم که در گذشته بمانم، اما حسرتِ هفت سال، همواره با من خواهد بود.
بگذاریم و بگذریم.
هر روز که بر میخیزم.
چون سلحشوری در پهنه ی دشت، نشسته بر زینِ زندگی، بر تنم آن جوشنِ امید، در سر شهامتِ خواستنت، بر لب سرودِ دوست داشتنت، رو به انبوهِ ناممکن، نعره میکشم. غریوی در میدان، صدای سم ستوران، در گرداگردم، دمادم به صفیرِ ترکش غریبه ای زخم بر میدارم، به زخم اهریمنی، پاره میشوم، بند از بندم می گسلد، شرحه شرحه میشوم، اما، به تمنای وصال، به تماشای جمال، به سودای کمال، به سیرابیِ حجمِ خالی آن تنگِ عطش دارِ داشتنت، به این شهربندانِ خیلِ نخواستنهایت، هنوز می تازم.
هر روز که بر میخیزم.
تو در انتهای آرامِ رویای شبانه، در طلیعه سپید هر روز، با گشایش پلک هایت، به جهان سلام میدهی، رخصتِ آغازیدن روز را، فرصتِ شروعِ جنب و جوش تختگاه را میدهی، خنیاگران به شور میسرایند و رامشگران به شوق مینوازند، خوالگیران نیز به کوشش اند و تو، بر آن بارگاه، جلوس میکنی، بارِ عام میدهی و من، چون جان نثاری در پای جلوسگاه، به رکوع رفته ام، دلم را، در خون آغشته، کفِ دست نگه داشته، پیشکش میکنم به آن نرگسِ مست، که از خوابگه برخاسته، حمایل انداخته، به عشوه شتافته و بر من تاخته است.
سالهاست که در سفرم. در عبورِ اعصار، اینگونه بوده ام و این میان، آنقدر سالها بر من، بی تو گذشته است، که شمارش قرن ها به فرتوت بودنم، شهادت میدهد و تو، هنوز، نورس مانده ای. اگرچه پیرم اما تا زمانی که توانِ خواستنِ تو در من است، خورشید بر من خواهد تابید، ماه بالای سر من است، زمین زیرِ پایم سفت است و جهان مرا به داشتنِ تو فرا میخواند.
تو آن بُروز کرده، واقع شده، تو آن، رخ داده اتفاقِ بزرگی، میان این همه روزها و سالها و قرن ها.
میتواند هفت سال، یا هفت لحظه یا هر مقدارِ نامتناهی دیگری ادامه یابد، زمانِ تغییر، زمانِ بازگشت به خویشتن، زمانی برای مستی و راستیِ دیگرباره.
من، اینجا در انتظارم، در تب و تابم، در سوز و گدازم، اما آسوده ام، در آرامش ام، در پذیرش ام، من در مسیرِ خواستنت هستم.
در مسیرم، هر روز به آینه که مینگرم، چیزی از تو با من هست، یادآورِ تو است، وامِ من از تو است، قهوه ایِ چشمان، از آنِ من هرچند تیره، هرچند کدر، هرچند غمگین، اما از تو با من است، با تو میبینم، با تو میخواهم، با تو و از دریچه ی نگاهِ تو انگار به جهان مینگرم.
آنگونه به خواستنِ تو برمیخیزم، به بودنِ تو میکوشم و به داشتنِ تو می اندیشم که در آن دورِ نا ممکن، در انتهای طویلِ صفوفِ پیوسته ی مشتاقانت، در گذر زمانها، دیگر جز من، پس از من، کسی نباشد، همه پیش از من، آمده باشند، داشته ها گسترانیده باشند، به هزار دسیسه در تو رسوخ کرده باشند و در تو تمام شده باشند، از همگان، گذشته باشی و سر آخر، در آنسوی جایی که ایستاده ای در پسِ پشتِ آغاز، به پایان برسی و آن روز، من، آخرین در جهان، برای تو، برترین در جهان، لایق باشم. آن روزی که با برقِ چشمانت، اعتراف میکنی که هیچکس نتوانست اندازه ی من دوستت داشته باشد.
من هستم، دلم میخواهد که باشم، کار و کسب ام، بساط ناچیز زندگی ام را، جمع کرده ام و در مسیر تو، در کنجِ گوشه ای کم پیدا، گسترانیده ام. چراکه به همین اندک، همین ناچیز، در موازات تو زیستن، مفتخرم.
از ابرِ تو، بارانی از آرامش، هزار هزار قطره ی بی منت بر من باریده است.
از حضورِ تو، کوهی از وقار، بسیار بسیار رفیع، در کنار من ایستاده است.
از کلامِ تو، دانه دانه، شکر شکر واژه، بر کامِ من نهاده شده است.
روزهایی بود. با تو بودم، برایِ من نبودی.
با تو مینشستم، با تو برمیخاستم، با تو می ایستادم، با تو میخوابیدم، با تو بیدار میشدم، با تو میخندیدم، با تو میگریستم، با تو مینوشتم، با تو میخواندم، با تو میدیدم، با تو میرفتم، با تو می آمدم، انبوه با من، سرشار در من، مملو از تو بودم. در آنسوی ظواهر دنیا، پسِ پشت مکان ها، اگرچه با من نبودی، اما بر من خوش، بر من، متعالی، بر من، در نهایت، بر من در بهشت بودن، گذر کرد.
لازم نبود که بخشی از تو را ندیده بگیرم، لازم نبود آن سرکشِ رام نشدنیِ خودم را افسار ببندم، لازم نبود که برای خواستنت، خودم را تراش بدهم، برای تیمارِ دلم خواهشی کنم، برای آرامشم گدایی کنم، تحملت کنم و عمق دوست داشتنت را در لحظه اندازه بگیرم.
هر لحظه، درست مرا میبری به ابتدای خط، درست به لحظه ی عمیقِ خواستنت، به آن لحظه که در خود فرو میریزم از شرمِ آنچه هستم، آن قدر حقیر که تو را سزاوار نشده ام و لحظه ی بعد، امیدِ داشتنت، چنان میکند که خویش را باور میکنم و مرا به هم می پیوندد جزء به جزء،
میدانی اِی عشق، برای دوست داشتنت، به دلیل نیازی ندارم، من خویش را کنار تو، دوست دارم.
بانو،
در راهم، مسافرم.
دوان دوان تا آن دورها که تا به حال رفته ای.
سفرِ سنگ.
در آن لحظه ی دعوت ام، در آن زمانِ دیدارت، میانِ آفریده هایت، به دیده ی جان، در تو فروغی دیدم، بر من تابید، به آن عمیقِ سرد، تبلور بخشید، گرم شده ام.
در امتداد تو، روان شده ام، که محرم شوم، از خویش در آمده ام، به تو، خیره شده ام. در کعبه ی تو، به طواف تو نیاز برده ام. از تو تا حق، راهی جسته ام، باشد که با تو تا خالق، صعود کنم، وحدت یابم.
تو، سایه ی خدایی، من در حریم، به صفای تو، مروه میروم، از عطش تو پا بر سنگ می سایم، تا آنروز که به زمزمِ داشتنت، سیرابم کنی.
بگذار در عرفه ی تو، مرور شوم، به منایِ تو روانه شوم، در وقوف تو مسکن گزینم و در مشعرِ تو، نیاز ببرم.
مرا به تقصیر برسان بانو.
تا بینهایت گسترده ای و زندگی از تو زایش یافته است، زندگی در بهشت.
امروز تجربه اش با من است، سه روز بود و هفت سال نبود.
مدام، خودم را مرور میکنم، تو را مرور میکنم، میبینم چقدر سال و روز زندگی کرده ام، اما هرگز چون آن سه روز، اینقدر شادیِ بی پایان نداشته ام. سه روز غرق در تمامِ چیزایی که دوست داشتم، گرداگردِ هم، سه روز زندگی که همیشه در پیِ داشتنش بوده ام، اینکه در آرامشِ کنار خانواده باشم.
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
کنار هم نسلانم، کنار هم کیشانم، کنار هموندانم، کنارِ خویشاوندانم، کنار همه ی آنچه زندگیست، شادی ست، به شوق دمادم نشسته بودم، در اشتیاقِ پی در پی بودم، مشتاقِ زندگی بودم.
آری، حریصِ زندگی کردن شدم.
آ ر ا م ش بودی بانو.
زمانها بود که دغدغه در من لبریز بود، کار و کار و کار، درگیر و پر تنش، فرسوده شده بودم، اما ادامه اش میدادم، به بودنش به انجامش، نیازمند به آن حسِ رخوت بودم، به آن نیست شدنی که گم و گورم میکرد، از هراسِ زندگی به آن پناه میبردم، دچار بودم. از این رها شدم.
از هرچه غیرِ آنچه هستی، رهایم کن بانو
مرغ بی دل، شرح هجران، مختصر کن
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
