بانو

در این سپنج، در این گذرایِ بی وقفه، در این سو به آن سو رفتنِ بی هدف، در این تکرارِ مکررِ نامفهومی، در این سکوتِ مسکوتِ سکرآور، در این روزمرگیِ جانفرسایی که تا به آن لحظه گرفتارش بودم، هیچ تا هیچ، پوچ در پوچ، در انتهایِ گمِِ یک سیاهیِ بی پایان، در سردرگمیِ گرداگردیِ گودالِ عمیقِ تجرُد، در آن وهمِ دوّارِ دچار شده، در آن دهشتناکیِ پلیدِ تنهایی، در هوایِ سنگینِ محیط، مانده بودم، نه راهی، نه حتی بیراهی، نه چراغی، نه دیداری، نه حتی زخمی، سر در گریبان فرو برده بودم.

یادت هست؟

آن لحظه عظیمِ اتفاق بود. نمیدانم، نمیخواهم بدانم که میدانستی یا نمیدانستی، دستت یاری کرد، چشمانت، همراهی کرد و اراده ات، همتِ راه شد.

در خود بودی، بیخود بودی، نمیدانم، هر چه بودی، هرگونه که آمده بودی، آنزمان آمده بودی تا به آن چاهِ عمیقِ مسکنم، تا به آن دره ی شیبدارِ جانکاهم، تا به آن جایی که از آنِ من نبود. آمده بودی و این تقدیرِ مقدرِ من بود.

تصویر به تصویر، یادم هست. دریچه ی ناممکنِ دور، از نقطه ی اتصال به آسمان، کنار رفت. خورشید بود یا تو، هنوز هم میگویم، فرقی نداشت، برای اویی که آنزمان، در انتهای همه چیز بود، نورِ پیشانیِ تو حکمِ تابشِ آفتاب داشت، برای اویی که چشمانش بیش از سیاهی را باور نداشت، رخساره گلگونت، حکمِ بوستانی در بهار را داشت.

صدا به صدا یادم هست، تاریکی بود، شاید نمیدیدی در آن عمیقِ متعفن، کسی نشسته است، سنگ انداختی، و چاه، در انعکاسِ جستجویِ تو، پر شرر شد، فغانی از من آمد، سنگ، پیشانی ام را شکافت، خون از من چکید، حسِ زندگی بود.

از خویش به در آمدم، نشانی از زنده بودن، یافته بودم. یادت هست؟

گیسوانت را در چاه انداختی، ریسمانی از بهشت تا قعر جهنمی که بودم، خیلِ بافه ی زلفانت، چون سیلِ توفنده ای از اسبانِ وحشیِ سیاه، در طولِ خفقان و لزجیِ محیط، راست و سر راست، تا من آمدند. شرمگین بودم که در آنها آویزم، اما چیزی که هنوز هم، لحظه به لحظه در من افزونی میگیرد، به تو کشاندم، در مجعد مشکینِ موهایت، آویختم، خط نگاهت از آن دور چون دو مهتاب، بر سیاهی چاه، میتابیدند، روشنی بودند، راه بلد بودند، کشان کشان تا لبه ی چاه آمدم و آه، آه از آنچه دیدم.

جهان را به فراموشی سپردم، حریص دیدارِ انس و جن، نبات و حیات بودم، در انتظارِ خود، هزار هزار سخنِ ناگفته با جهان داشتم، اینکه برای هر نفس داستانها بسرایم، برای هر گل، نیازها ببرم، برای هرچه، هزار چیز بنویسم، اما، آن لحظه ی آغازِ دیدارت، در تو، جهان را دیدم، خلاصه بود. کافی بود، به کمال بود. متعالی بود، همه ی هرچه هست، بود.

این بود، که در تو، واله شدم، از تو، ویلان شدم، جز تو، پشیمان شدم، بی تو، هزار بار مرده شدم، با تو هزار بار زنده شدم. شکرانه اش رواست از آن ختن که از تو بوئیدم، از آن شکوه که در تو دیدم، از  آن شکر که با تو خوردم.

روی برگرفتی، از من گذشتی، یادت هست آی صیاد؟

بریدی و نبریدم.

مشتاق به ادامه راه به تنهایی شدی و مشتاق به خواستنت بی همه ی جهان شدم.

صید در پی تو روان شد، دوان شد، به صحرا، مجنون شد، به کوه کندن، فرهاد شد، به چاه اندرون، بیژن شد، بی پروا، بی بدونِ تعبیرِ صفتِ داشتن، بی حتی دیدن، بی حتی چشیدن.

در خویش نشسته بودم، در گیراییِ تو غرق شده بودم، در اندیشه ی تو بودم، در تنیدگی پرسشِ چراییِ نخواستنت، خود را سپرده بودم به خاطره بازی، به آن لحظه ی کوتاهِ دیدارت در انبوهِ شاهکارهایت، که آمده بودم تا پر شَوم از صدای تو، پاسخی کوتاه به آن خواستنِ بی حدت بدهم ، به آن خواهشِ داشتنت در هنگامه ی دو مسافری که بر در بودند.

بی فایده بود، این نشستن و فسردن و غمگین بودن، لاجرمِ من نبود، قسمتِ من نبود، نقشِ من نبود، میبایست که شولا  از سر برگیرم،  لباسِ عافیت به در آورم و جامه ی رزم بپوشم،

غسلِ میعاد کنم و فصلِ خواستنت را بیآغازم.

اینگونه بود که برخاستم به خواستنت، قیام کردم به قوامِ تو و دوباره آمدم، از سرآغاز، واژه به واژه، حرف به حرف، سطر به سطر، بند به بند، صفحه به صفحه، از طرحی برای زندگیِ با تو نوشتم.

از مرگ در انزوای آن سیاهی، رها کرده ای مرا، به زندگی نشسته ام.

به اتفاق در آنروزِ تباهی، رها کرده ای مرا، به تو رسیده ام.

به خود که نیک مینگرم، چشمانم، تلاقیِ همیشگیِ با چشمان تو را، شانه هایم، مجاورت همواره با شانه هایت را و دستانم، حلقه در نرمی دستانت را میطلبد. قلبم تنگ از دلتنگی تو بودن را ثابت کند و باور تعلق داشتنم به تو در زندگی ام جاری باشد.

بانو،

در آن لحظه ی وجودِ حیات، در آن نفسِ خدا در کالبد تو، خواستنِ من، تو را، نهان بوده است، در آغازین خواهشِ آدم از خدا، در اولین عصیانِ آدم بر خدا، در اولین عاشقیِ  آدمیان، در اولین اوراد، در اولین زبور، در اولین صُحُف، در اولین تورات، در اولین انجیل و در آخرین قرآن، در هر آتشکده زرتشت، در هر کنیسه و دِیر و محراب و منبر، به هر زبانِ گفتاری و شنیداری و کرداری، خواستنِ تو را زمزمه میکنم.

به رویای داشتنِ تو میروم.

در آن دم، که ميبودي و ميبودمي، زان لحظه كه دريافتمي كه  هستي، تو را به گونه ی نیلوفری پیچان بر ساقه ای، در بر گرفتمي و دور از همه دنيا گشتمي. بدین گونه در تو غرق شدمي و افزون از شادي شدمي و منگ از شوق شدمي.

در تو ميبايست كه رها گشتمي، تا نظاره گر ميبودمي كه خورشيدِ صبح در آنسوي ابعادت از فراسویِ آبشار بلند سیاهیِ کوهسارِ گيسوانت، فراز گرفتندي و از خاور چشمانت رخصتِ نور خواستندي و به شكرانه ي رحمت تو، غريوِ بيداري در آفاق زدندي و فرصت خودنمایی یافتندی و جهان گرم كردندي.

در تو ميبايست كه رها گشتمي، تا نظاره گر ميبودمي كه  مهتابِ شباهنگاه از پسِ منحنيِ  اندامت، فراز گرفتندي و از باختر چشمانت، نور خواستندي و به شكرانه ي رحمت تو، دشت هر سو ظلمت را، در نقره فامي رنگ كردندي و جهان را در روياي بودنت، فرو بردندي.

بانو،

آی عشق، معشوقِ من، قسم به گیسوان مشکینِ سیاهت که پلکان پیچانِ من است به آسمانِ بهشت و رهاننده من است از زمینِ جهنم، که من عشق را به نام تو، آغاز کرده ام و تا آن ژرفای عمیقِ رسیدن به بهشتی که جایگاهِ دوست داشتنِ توست، خواهم آمد و صعود خواهم کرد تا بلندای جهانی که ایستاده ای، باشد که کنار تو، زنده بودن را زندگی کنم.

اراده کرده ام، میخواهم درِ بهشت را بکوبم، امیدِ در دلم باش، قوتِ در دستم باش، همتِ در پایم باش،  تو آنجايي و میدانم مرا از این همه ویرانی ميرهاني و آبادم میکنی.

ب ا ن و ی  ِ آ ر ا م ش

یار مرا، غار مرا، عشقِ جگرخوار مرا

یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا

 

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

1)       إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

2)      دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱:۴ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>