دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن كه چنین خوب، چرایی
شرياني است از قلبم به عقلم، جويباري كه منتهي است از احساسم به منطقم، نشسته اي بر كناره اش، به ميراب ميماني، هرچه بخواهي، هر كه بخواهي، هر زمان، ميبندي، جاري ميكني.
بانو،
در گیر و دارِ تو ام.
ميخواهم دوان در پي سياه اسبانِ وحشيِ گيسوانت، غبارآلوده يِ تاختنشان شوم.
در گوشواره تو آويخته شوم و شنواي هزار راز سر به مهر تو باشم.
بانو،
در قهوه اي چشمهايت، ميشود فال خوشبختي مرا ببيني؟
رفته اي، به دنبال آن آرزوي پاكِ دلخواهت، در دل يك بوم، در کویرِ دور، زندگی را بسازی.
خوب، رنگ بزن، زیبا، طرح بکش، شاد، نقاشی کن.
بانو،
تو واجد شرايط هژموني زندگي مني.
همينكه به هر اشارت، تا دورهاي ناممكن ويلان ميشوم.
همينكه از آبشخورِ يادت، آهوي خيالم، عطش فرو مينشاند. به فريبِ دامِ نگذاشته ات، دلبسته است، به صدايِ كمندِ نكشيده ات، عاشق است. به نفيرِ تپانچه يِ آويخته ات، دلخوش است، همين كافيست كه هر صبح تا دشت سبزِ زندگي ات، دوان بيايد، تا شام، در انتظار بماند و مغموم از شكار نشدن، به فردا اميد ببندد، صيد در پي صياد.
از نظر غايبي، به ذاتِ خدا نزديكي، در كارِ آفرينشي، به ذاتِ خدا نزديكي، به هنر واقفي، به ذاتِ خدا نزديكي. خداگونه ای، به خدا نزدیکتری.
به خورشيد ميماني، همواره كساني به طلوعت محتاجند.
به ابر ميماني، همواره دستاني به خواهشِ بارش تو، در قنوت اند.
در این حیرانیِ طلب کردنت، مرا به كجا رهنمون ميكني اي ستاره ي پر فروغ در اين شب پر سياهي؟
من در انتظار تو ام، صبح كه برميخيزم، مشتِ آبي به چهره ام ميپاشم، در آئينه كه مينگرم، با قهوه ای چشمانِ تو که میبینم، تو را که به ياد مي آورم، با خودم ميگويم، امروز شايد روزِ آخرِ نبودنش باشد، رخت نو ميپوشم، مشتي آب به گلدانِ انتظارم ميفشانم، تا غنچه هاي ديدارت را بيدار كنم، تب كرده اند در شرجيِ خواستنت، اما هر روز صبح، دل مرا نميشكنند، خميدگيِ قامتشان را به هزار سختي، راست ميكنند، لب پنجره که ميگذارمشان، به هوايِ تو، نفس ميكشند، در هواي تو به روياي شكفته شدن ميروند. خانه تكاني ميكنم، اندوه را ميروبم، غم را ميزدايم، خاكِ كهنهِ باغچه را شخم ميزنم، گياه تازه ميكارم، درب را چهارطاق باز ميگذارم تا اگر آمدي، لحظه اي منتظر ورود نماني. يكراست بيايي تا اندروني، بي سلام در آغوشم گيري و بي هوا غرق بوسه ام كني.
گفته ای که دل، تنگِ واژه های من است، حاشا که من هیچ، من پوچ، من نیستم، نابودم تا آن که تو، از تو نوشتن را در من آغاز ميكني، در لحظه مي آيي، از ناپيدا عيان ميشوي، نزديك ميشوي، بر من تن ميسايي، لب به لبم مينهي، بوسه ميدهي، كام به كام من ميشوي، از زبانت به زبانم واژه ميچكاني، از سنگ وجودت بر سنگِ وجودم، چخماق ميشوي، جرقه ميزنم، گُر ميگيرم، ميسوزم و باد خاکسترم را در کوی و برزن، زوزه میکشد.
من پُرگويِ پُر ملالم، خواهشِ وصل در من است، اشتياقِ داشتنت با من است، دردِ نبودنت در من است.
مسجد اقصاست دلم، جنت مأواست دلم
حور شده، نور شده، جمله آثارم از او
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
