سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

شب است و سكوت چنگ انداخته روي ضربان حياتت، پر از واژه اي، سرشارِ كشيدن شده اي،  از دور هجوم سايه ها، در وهمِ آسودگي، رویِ در خواب رفتگان، مخملِ نرمِ بيخيالي كشيده است. ولوله ای از هوشیاری دیرزمانیست از غلغله فاصله گرفته است، فیتیله اش را کشیده است پائین و پِت پِتِ آخرینِ به مرگ نزدیکش را به تندی سپری میکند. دلت گویی خوش نیست، هوای شهرت، محیط ات، خانه ات، هوای اطرافت، دلگیر است، به تو آن آرامش، به تو آن رهایی، به تو آن فرصتِ خود بودن، درخشش، فرصت خلقت را نمیدهد، نمیگذارد زندگی کنی، نمیگذارد چون نگران است، چون تو را نمیشناسد، چون تو را نمیپذیرد، چون به انکار تو میکوشد، میدانم، بیهوده میکوشد، میدانم از میزان علاقه اش، از میزان دلبستگی اش، وابسته گی اش، از میزان ترس اش است اما، تو را انکار کردن، بند است به پای آن مرغِ بی دل، مرغی که در هیچ دامی، در هیچ قفسی، در هیچ چهارچوبی نمیگنجد، مرغی که به پرواز دلبسته است، به رفتن و رفتن عادت کرده است، مرغی که زخمِ دستی آشنا را رویِ بالهایش دارد و قدرتِ اعتماد به دست های آشنا را از دست داده است. او را بسته اند به سنگ پرانی های گاه و بیگاه، خسته اش کردند، تا به آن دام، در پایِ درختِ تعلق داشتن، به آن دانه های عشق، به آن میوه ی دوست داشتن، رهنمونش کردند و بر آن دام نشست، که لختی آسوده باشد، که لحظه ای خسته گی از جان، به در کُند، دام بسته شد، پتکِ دیگری بر او کوفته شد، دلِ مچاله شده ی سنگ شده اش، به ضربِ تیپای اغیار، تا دورها غلطید، خسته بود، رنجور شد.

بانو،

اما نسيم به سمتِ جايي كه هستي، در وزيدن است، نفسِ خداست، خنكي مرموزي كه عطرآگين است، به تو میخورد، در فضای سرت، از مخاطِ تنفست ورود میکند، از زمینت میکند، به آسمان میکشاندت، به آن تسلی بخشیِ فرموده ی الهی میرساندت. کافیست لحظه ای درنگ کنی، بگذاری تا خدا آرام آرام به نامت، به روایتِ هستی ات، به آنچه بایستی، میبایستت کند. کافیست اینبار، اگر خواستی دمی آسوده از دام، رها از ترس باشی و بال به هم بسایی و بر بامِ دلی بشینی، خودت باشی، دیده بگشایی و خوب، بسیار و هوشیار باشی.

بانو، به ترسِ دام، تا انتها پرواز نکن، آسمان را مسکن مکن، زمین زیباست، هنوز زمینیانی هستند که به شوقِ تو هر صبح که برمیخیزند، دیوارِ پرچین دلشان را آب و جارو میکنند، دانه های عشقشان را نو به نو میکنند، پیاله های شرابشان را پر و خالی میکنند، گوشه ای مینشینند زیرِ برق آفتابِ داغِ انتظارت، آفتاب سوخته و برشته میشوند و چشمشان به اسمان تا مرزِ سیاهی رفتن پیش میرود، بر لبشان از آن اوراد، از آن تذکره ی خواستن تو، ترانه ها، شمرده شمرده، با آب و تاب، به گوش میرسد. عرق کرده و بی توان، ناتوان و خسته، میشوند در غروب اما، هوسی در سرشان، آتشی در دلشان، به فردا، به انتظار در روزِ دیگر، مشتاقشان میکند.

 آه اگر مرا به تو راهي بود،

زير و رو، زير و زبَرم، هر جايي كه آمدم كه تو بودي، هر باري كه ديدارت كردم كه حس ات كردم، هر وقتي كه با تو بودم، هرگز بيش از آن دم، شادي نداشته ام، اينگونه اميد با من نبوده است، اين مقدار زنده بودن در من خواهش زندگي كردن نداشته است.  بانو، چگونه ممكن است كه از تو بگذرم، چگونه بی تو باشم، بمانم، ادامه دهم. بی تو، مبادم.

من همه را مجنونِ تو میکنم، هرچه در جهانست را شیدای تو میکنم، فتنه ی داشتنت را در جهان می پراکنم، منتظران را به انتظارت می کُشم، خفتگان را به هوشیاریت میخوانم، رفتگان را به بازگشت تو نوید میدهم، ماندگان را به دیدارت میرسانم، من همه را، بیش از آن همه، خودم را ویلان تو میکنم، تو را میبرم تا آن دورترین، تا آن بالاترین، تا آن نقطه ای که سرآمد است، که همه در تب و تابِ داشتنِ تو، در عطش وصالِ تو، در آن بیقراریِ خواستنِ تو، بی خاصیت شوند، هیچ شوند، پوچ شوند.

در آن لحظه ی شورانگیز، من، در انتهای صفِ به هم پیوسته ی مشتاقانت، همانجا که در پسِ پشتم دیگر کسی نمانده باشد که خواهانت نباشد، در همان کناری که ایستاده ام، به خواستنت، بودنت، به داشتنت، مغرور میشوم، مفتخر میشوم، آرام میشوم.

میدانی، زمان های دوری بود که در گیرودارِ این بودم که چگونه میبایست بود، آیا نمیبایست که در میزانِ عشق، به جبرِ میزان رفتار کرد، به ترازو نشاند و هر وعده، بخشی را فروخت، عطا کرد، به معشوق سپرد. هیچگاه کنار نیامدم با اینکه بخواهم کسی را درگیرِ خودم کنم، چون تشنه ای به دنبال خودم بکشانم، دست نیافتنی باشم، آنقدرها مغرور و دور که او را کشان کشان بیاورم، به طعمه حریصش کنم، به خودم معتادش کنم، این روشِ من نبوده است، این زندگی کردنِ من نبوده است. من برای زندگی کردن آمده ام، برای رهایی آمده ام، من با تمام داشته هایم به میدان می آیم، نه حتی یک گنج پنهان، نه حتی یک سیاهی لشگر پشت تنگه برای زمانِ لازم، من همه ی کارتهای بازی ام را آورده ام و چیده ام و نشان داده ام، من خودم را درگیرِ پایان نمیکنم، من با هر بازیِ کارتهایم، من با هر نبردِ سیاه ی سپاهم، من با هر قدمِ به سوی تو، با هر بودن در لحظه ی بی قراریِ دیدارِ تو، من با هر دیدار، با هر زمانِ بودنت، عشقبازی میکنم، زندگی میکنم. من اینگونه زندگی میکنم، من هرچه دارم، به پای تو میریزم، بی چشمداشت آنچه را که خدایِ تو به واسطه ی تو، به من بخشیده، به تو میبخشم، و همچنان که گام به گام در تو، در پیشروی در عشقِ تو، در عبور از مرزهای عشقِ تو میباشم، خودم را آماده برایِ فتحِ سرزمین دوست داشتنت میکنم، من به زندگی در خانه ای می اندیشم که تو مَلَک، ملکه ی آنی، و این خسته جان را هر روز ، زخمی و خراب، به خوابگاهت میکشانی، به گیراییِ چشمانت، فریبش میدهی، به کمندِ زلفانت، اسیرش میکنی، به بویِ تن ات، مست اش میکنی و در بوسه های گاه و بیگاهت، غرقش میکنی، این چنین برازنده ی من است، نیازِ من است، آنچه میبایستِ من است.

بانو،

معنی تو در زندگی ام چه بوده است، به تو که رسیدم، به سوی تو که آمدم، در تو که مسکن گزیدم،  در تو که قرار یافتم، به تو که دل بستم، از بی تو بودن که عبور کردم، زندگی ام آنی نیست که بود، آنی هست که می بایست باشد، میخواستم باشد، دوست داشتم باشد.

معنی تو در زندگی ام همین است که من بی تو، افزون از پوچ، هیچ ام.

معنی تو در زندگی ام همین است که من با تو، فراتر از هرچه هست، بسیارم.

معنی تو در زندگی هر انسانی، همین است که زنده بودنش را به زندگی کردنش، مبدل میکنی.

گفت که دیوانه نه ای،لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای وز طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش کشته وافکنده شدم

گفت که تو زیر کی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

1)       إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

۲)     ..... ....

 

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>