سراسر تا عمیق ترین، چیزهایی در میان است، من میبینم، گره هایی هست که بر این تاروپودی که هستی، کور زده شده است، آنکه روزی نشسته بر پایِ این پازیریک، آنها که یک به یک نشسته و برخاسته اند، رج به رج بافته اند و دَفتین بر تو کوبیده اند، به هر تار حرفی و به هر پود نَقلی گفته اند، تا اینجایی که بافته اند، فارغ از آنچه میبایست باشی و آنچه هستی، نیک میدانم که سُست بافته اند، به جان و دل نبافته اند، به حفظِ کرامتِ نقش ها، فضیلتِ رنگ ها و قداستِ جمیعِ آنچه میبافته اند، یقین نداشته اند، در سرانگشتانشان، نشانی از ترَک نیست، بر فقراتشان، نشانی از خمیدگی نیست، به چشمانشان بی سویی نیست، این را از نماندگی شان میشود فهمید، این را از پاینده نبودنشان میشود دریافت، گمانِ باطل بودند، شاید، اندازه ی عظمتِ پازیریک نبودند، نمیدانم، به تحلیلشان ننشسته ام، تنها میدانم که به بیهوده کاری ننشسته بوده اند، به سهل انگاری ننشسته بوده اند، پیدا بوده است که در آنچه می بافند، به آنچه که می آفرینند، چشمهایی در نگرانی اند، اراده هایی در کارند، باور دارم که نمیشود پایِ آفرینشِ اینگونه خلقتی در میان باشد تا این همه ماندگاری را یکجا در خودش داشته باشد و به دستانِ بیهودگان ساخته شود، قرار است که جاودانه شود. اینگونه نیست که هرکسی را خلعتِ خداگونگی و لاجرمِ آفریدگاری بپوشانند. اینگونه نیست که هرکسی را لایق نشستن بر آن تخت، نشستن بر آستان جان و رج زدن به حریمِ جان داده باشند، گیرم که اینگونه هم باشد، در آن که بافته میشود، در زندگی ای که چیده میشود، ماندگاری شرط است، بقا مهم است، لیاقت است که تو را نیک میگرداند، در حریم، مَحرم میکند، به جان نزدیک میکند.
بر آنچه بر این دارِ بلند، به رشته رشته ی جان بافته، در هم تنیده به اوج میرسد، کسی دلبسته است که شوقِ وصل ِتو را دارد، چشم انتظاری هست که به سوی تو گنگ میشود، به بوی تو گیج است، به موی تو لرزان است، به فریبائیت فریفته است، به خواستنت شهره است، خالق است که به مخلوق رغبتی دارد. اوست که نمیگذارد اغیار این فرش را تمام کنند، نمیگذارد تا به آخر تو را بی بنیاد ببافند، اوست که تو را حفظ میکند، میانِ همین سستی، در این آشفتگی، در مسیرِ این تندبادِ هرزِ دنیای پیرامون، سرپا نگه میدارد. قول داده است که تو را ماندگار و جاودانه کند و عاقبت به خیر نماید.
خدا، پیش از آمدنت به نامت، سوگند میخورد، به نامت، وعده میدهد، در نامت، گشایشی هست، طلبِ شادمانی هست که به روزنه ی آغازین نور در انتهای دورِ شب، میماند، به شعفِ همین امیدِ در انتهای ناامیدی، نامیده شده ای. آری، خوب نامیده شده ای، زیبا آفریده شده ای.
درست که از پیش از آنوقت که خودت را درک کرده باشی، بر تو نهاده شده است، از آنِ تو بوده است، اما میدانم که به اثباتش کوشیده ای، میدانم که به حقانیتش میکوشی.
و میانِ این همه عشق، عاشقیِ میانِ تو و خدایِ تو، من چه کَسَم؟ آینه ای در کفِ تو
اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ی ممتحنم
حکایتِ مفصلیست، به سی جزء، به یکصد و چهارده سوره، به پنج روایتِ متفاوت در زبان و مشابه در مفهوم، به یک آن، به یک لحظه، به سرتاسری یک عمر، به اندازه سرنوشت، طولِ زمانیست که او با تو است، در تو است، با اویی، در اویی، و میانِ دو تن و یک جان، لاجرم فریقی نیست، عاقبت جزء به کل پیوسته میشود، اگرچه در فراق اند، در جدایی به سر میبرند، به سوز و گداز نشسته اند، بسی افسرده، در گم و گور، اما در نهایت، به وحدت میرسند، به هم میپیوندند. پیدا میشوند، پیوند میخورند، یکی میشوند.
در این میانه، در این اواسطِ آنی که هستید، من چیستم؟ من کیستم؟
دورافتاده ام، در راه مانده ام، ناگاه آمده ام، بی گاه شده ام، هست نشده ام، نیست شده ام، پنهانم، ناپیدایم، هیچ و پوچ. در حریم نبوده ام، محرم نبوده ام، به تماشا نبوده ام، در ادراک نبوده ام، نه آنگونه که تو هستی به خدا نزدیک، نه آنگونه که تو هستی از غیر دور، نه آنگونه که نشسته ای به فرش عزیز، نه آنگونه که رفته ای به عرش مقرّب، نه چون تو زمینیان به پایم بوسه ها، نه چون تو بهشتیان به پیشانی ام بوسه ها، نه چون تو مقصودِ اهلِ دل، نه چون تو محبوبِ اهلِ صفا، نه چون تو وصفِ امید، نه چون تو صرفِ شعور، نه چون تو در سلوک، نه چون تو در مُلوک، من کم از آنچه تو هستی، من بسیار از آنچه تو نیستی، که تو بسیار نویدی اندک غمینی، من بسیار غمینم، اندک نویدم.
به دنبالِ چه هستم؟ آن حقیقتِ معطرِ دو یکدیگر شدن
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
مهم نیست چقدر طول میکشد، آنقدرها در انتظارِ آمدن بوده ام که دیگر یاد گرفته ام که آنچه مهم، اینست که همیشه عاقبت، تمام میشود، با نداری ها باید ساخت، با نداشتن ها باید پاخت، در این ساخت و پاختِ هیچ ها، درست در لحظه ی دهشناکِ ناممکن، در آن بلندای نادست یافتنی، در آن گودیِ عمیقی که از فراسوی آبشار، لبه ی پرتگاه، پیداست، خطر باید کرد، لغزید، رها باید شد، تصمیم باید گرفت، نگاهی و نیّتی و تکبیری و اِقامه کردنی، رها باید شد. سفر باید کرد، به سفرِ سنگ رفت، به داشتنِ تو، به همراهیِ تو رسید.
باید رفت و در او، به مشعرش مَحرم شد، در عرفه اش، واقف شد، به او نزدیک و نزدیک، او شد، بیخود، ناخود، همه، بی وقفه او شد، شاید که مقرَّب شدم، شاید که بر آستانه، به ساحتِ قدسی اش، بار یافتم، در نزدیکترین جایِ جهانی که هست، در دورترین جایِ جهانی که نیست، قرار گرفتم، قرار یافتم.
با تو باشم، به من خداگونگی بیاموز، مرا خداگونه کن.
همیشه زمانهایی هست که هرچه میکنی، نمیشود، هرچه میخواهی، نمیشود، و درست زمانیکه که میشود، با خودت میگویی که تابحال کجا مانده بودی یا با خودت می اندیشی، میتوانست در سالهای دورِ بعد بیاید، و شرمنده ی سوالت میشوی و خجل از اندیشه ات میشوی، که هر زمانی، آمدن، میتوانست شکل بگیرد، آنچه میبایست مهم باشد، اینست که درست در زمانِ درست بیایی، به آدمِ درست برخورده باشی، حوّای درست را ببینی، درست رفتار کنی، درست بخواهی، درست و درست و درست، برسی،
دل میگوید در زمانِ درست آمده ام و عقل میگوید در زمان درست آمده ای. آن دو درباره تو، در هماهنگی کامل اند. به من میگویند: دل قوی دار، سحر نزدیک است.
گاهی به خودمان میگوئیم: میتوان تا دورها رفت، دوان دوان رفت و مستقیم، تن ها را تنها کشاند تا هرجا، به دیگری، با دیگری، در دیگری، از دیگری، تا دیگری، نبود، اما آیا بی هرکدام از این بودن ها در گاه ها، میتوان گفت که زندگی کرده ایم؟ شاید زنده بوده ایم اما زندگی نساخته ایم.
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زين وقف به هوشياران مسپار يکی دانه
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) ..... ....
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
