من، از خدايان، از اينكه نشسته بر اُلمپ، ميانِ ناز و نعمت، كنارِ ساقي و ليلي، وقت بگذرانم، متنفرم. من از تفاوت در اخلاقِ خدايان، تفاوت در عدالتِ خدايان، از آنچه برتري بي بدونِ شرط نام دارم، متنفرم.
من در تنگناي هيچ دليلي نميمانم، من در حبسِ هيچ اگري نميمانم، در اعماقِ هيچ امّايي نميمانم، من رهايم از هرچه دستگيرِ من است، پاي بستِ من است، آن دليلِ نگفتن و نشنيدن و نفهميدنِ من است.
من، سيزيف ام.
من هبوط ميكنم، اسرارتان فاش ميكنم، آتش تان را ربوده به بندگان ميسپارم، از سرخوشيِ ميانتان به شادمانيِ ميانشان ميگريزم. من در طغيانم، من طوفانم، من نيست ميكنم، هست ميكنم، من افسانه ام.
اينگونه بوده ام، اينگونه خواهم بود.
و تو بانو، چيستي؟
سنگ، باور ندارم.
زماني بوده است، از دورهاي دور تا همين نزديكي هايِ دور، دختري چون بهار، چون آفتابِ سپيدي دم، در طلوعگاه حيات، در آستانه ي به زندگي نشستن، هم راهي بوده است تا ديروزها، به جان و جهانش، با تمامِ زندگي اش بوده است، تمامِ خويشتنش را ميان نهاده است و چه دريافته است؟ امروز، به آفتابِ نيمروز رسيده، پخته چون تابستان، به ميوه نشسته است اما، چه تندبادها كه بر او گذشته است، چه تندآفتاب هاي سوزان كه گذرانيده است، چه عطش ها كه كشيده است، چه سراب ها كه ديده است.
تو، آن حوّايي كه لبخندت را به مشت كوفته اند، دستانت را به بند بسته اند، پايت را به دام گرفته اند، تنت را به سياهي كشيده اند و دلت را، آه از دلت، همان سرپنجه اي كه بوسيدي، ربوده است.
تويي كه با جانت بودي، با روانت بودي، با همه ي آنچه داشتي، خويشتنِ كاملت، بودي، و دلت را، همه ي آنچه دارايي اَت بوده است، توانايي اَت بوده است، در ميانِ دستانت گرفته و به محيط تقديم كردي (و هنوز و هنوز اينگونه اي، ميبينم، ميبينم) و آن سرپنجه ها، از تو ربودند و تا انتها، عصاره اش، رودِ خونِ معطرِ وجودت را نوشيدند و حجم اش، ابعادِ زيبايِ هستي ات را به دندان خراشيدند، و عجب آنكه بازپس ندادند، مچاله اش را به دور انداختند.
تو چه كردي؟ خودت را برداشتي و آواره شدي، دلِ لهيده به خاك غلطيده ات را برداشتي و در گوشه اي دور، بوسه بر آن دادي، در آغوشت گرفتي، در خويشتن، جمع شده، خميده و فشرده شدي، با دلت، سنگ شدي، سرد شدي.
من، كه رها و نفرين شده ي خدايان بودم، آوازه ات شنيدم، رنجورِ اينگونه بودنت شدم،، به تو عاشق شدم، به تو وابسته شدم، گم شده بودم پيدا شدم، ديوانه به ويرانه بودم شيدا به تو شدم. زمانش بود كه به نبردِ ديگري وارد شوم، پنجه به پنجه ي خدايان، سينه به سينه ي اهريمنان بسايم. در سرنوشتم، تقديرِ دلخواهم را رقم بزنم.
من ميبينم، نميتوانم كه نبينم، ميبينم جان و جهانم، هر زمان كه پر ميگيرد، از آشيانه ميرود كه جهان را ببيند، كه الهام بگيرد، هر زماني كه دلش ميگيرد و ميرود كه خدا را در هر آفريده ببيند و ببويد و ببوسد، چه نصيبش ميشود.
آن حجمِ خواستني اش را، آن چه كه خواهانِ آنم، به ذره ذره ي وجودم، در تنهاترين درخواستِ تمامِ عمرم، التماسِ داشتنش را دارم، ميبينم كه زخمي و خون آلود، هر زمان، خودِ باشكوهِ عزيزترين به جهانم را، برايِ تيمار، كشان كشان ميرساند به آن چند وجب در چند وجب جايي كه بي شك زنداني ديگر است، هرچند ميانِ اين همه جهنمِ محيط، بهشت باشد، پر از دلبستگي ها باشد، آشيانه ات باشد، مكانِ خداگونه گي ات باشد، اما براي آنچه تويي، كم است، كافي نيست، ناچيز است، مگر جهان نميبايست بهشت تو باشد، برايِ رهايي ات نشستنگاهِ آرامش باشد، مگر تو برگزيده به جهان نيستي، مگر تو منسوب به خدا نيستي، خداگونه نيستي، حسرتا، من ميدانم كه ميانِ آن ديوارهاي بلند، حصارِ امني ساخته اي كه لاجرم، دلبسته آن شده اي، جمعگاهِ تمامِ خواستني هايت شده است، اما من شهادت ميدهم كه اين تمامِ تو نيست و اين دردِ عظيميست.
من همدردم، اين درد را بر دوش ميكِشم. آمده ام كه براي پايانش، در تلاشِ هميشگي باشم.
اينكه جهان با همه ي وسعت اش، تنگِ تو باشد، دلخواهِ تو نباشد، چگونه ممكن است؟
تويي كه رهايي ذاتِ توست، به گوشه ي امنِ آشيانه ات پناه بياوري؟
اويي كه سيمرغ است، سي مرغ در او جمع اند، هرجا كه ميرود، گستردگيِ بالهايش و فراخيِ عظمتش در چشمِ محيط پيداست و فريبائي اش، خواستني ترينِ ممكن ها است، چگونه است كه جهان، تنگِ بودنش ميشود؟
در پيِ بيشتر دانستن ام، من به اينكه هستي، دلبسته ام اما به آنچه ميبايست بشوي، مشتاق تر هستم. من براي اين آمده ام كه به اعماقِ تاريكِ اين جنگلِ انبوهِ در هم تنيده، وارد شوم، من اراده كرده ام كه به عميقِ تاريكِ اين اقيانوسي كه ردِ هيچ نوري را نديده، برسم، و آن زمان كه به نقطه ي آغازِ درد عظيمي كه سياهي ميزايد و ميپراكند، رسيدم، خويشتنِ را به آتش ميكشانم، نور را ميزايم، اميد را ميپراكنم.
سيزيفِ عمرِ تو، بر دوش، تو را مينهد، از زمين بر ميگيرد كه زمين، خواستگاهِ تو نيست، نشستنگاهِ تو نيست، زخم بر بال داري، خسته جاني، اما نميبايست كه خاطره پرواز را فراموش كني، نميبايست كه پرنده مردني باشد، من نخواهم گذاشت، تو را بر شانه هايم ميگذارم، در باد ميدوم، به قله ها ميرسانم، تا دوباره هوسِ اوج در تو بارور شود، من ميبرمت تا آسمان، سنگت را بر دوش ميگيرم، سيزيف تا قله مي بردت، هر بار هم كه نتواني، هر بار هم كه شكست بخورم، باز از ابتدا مي آيم، هر بار مي آيم، اين دلخواه ترين تقديرِ من است.
و اينگونه تا آن روز كه التيام بگيري، اراده كرده و بال بگشايي و به آسمان عروج كني، حتي سيزيف ات را بگذاري و بروي، دور تا بينهايت، تا دوشادوشِ خدا بروي. ميمانم و ميبرم و ميبرم و نميبُرم. و آنروزِ عاقبت، در لحظه اي كه تو را دست نيافتني ديدم، من، سيزيفِ عمرِ تو، لبخند بر لب، خود را از قله ي كوه، به دره مي اندازم، ميكُشم. افسانه ام را كامل ميكنم.
بانو، مرا ميبايست هر آجر به آجرِ گرداگردت، دشمن بداند، هر حصارِ اطرافت، مرا مرگ خويش بداند، هر دشمنِ تو، دژخيم خود بپندارد، با هر ذره خاك شان مرا تكفير كنند، با تك تكِ اعضايشان به نيستيِ من بكوشند، چرا كه من، سلحشورِ تو ام.
بانو، در گوشم، با تار به تار گيسوانت سرودِ پيروزي را بخوان.
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) ..... ....
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
