ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
بانو، به تقدیر، در سفر است.
این آغاز است، این طلیعه است، این نو به نو شدن، این نوروز در مفهوم است. این نمودِ اصالتِ چیستیِ خداگونگی، این مقلب القلوب کردنِ خویشتن است، این تفسیرِ صحیحِ حول حالنا إلى أحسن الحال است. این به فعلیت درآوردنِ عهدنامه است.
این ارتشِ جاودانِ طلایه دارِ توست که به قلب حادثه زده است، به دلِ خطر رفته است، رفته تا از دلِ نادیده ی صحرایِ دور، برای بانویش، جامی از چشمه ی زندگی، جاودانگی، پر کند. بیاورد تا بنوشی و مانی و ابدی شوی.
بانو، یک تنه، ناممکنی را برای خویش، ممکن کرده است، امرِ بزرگی را برای خویش رقم زده است، خلقی را حیران کرده است، مردی را ویلان کرده است، ممکن کرده است رفتن را، به شدن، به مسیرِ بی همتا گشتن، رفته است.
بانو، رفته است تا آنسوی دریاها، که کمندِ کیانی اش را در خمِ بازوانش آورد و چوبِ گزِ پرِّ عقاب نشانِ توانایی اش را در آن کشیده کند و پرّانش کند، در محیط خروشانش کند، رهایش کند تا بر پیشانیِ دورترین آرزوها به نشانیِ رسیدن، زخم بنشاند.
بانو، اراده کرده است تا تَرَک دهد بر این پیله، که دیگرگونه زاده شود،که رها شود از هرچه کرختی، نخوت و سستی، که برون آید از خویش، باز کند بال و پرش، وسعتش را از شرق به غرب برساند، فتنه انگیز شود در هر دو جهان، به این تازه، به این زیبا، به آنچه میشود.
بانو، اگرچه سالها رفته است، تند و کند و خسته و مغرور، اما اینبار، پا را جلوتر نهاده است، از مرزهای خویشتنِ دیروزش، فراتر رفته است، رسیده است به غربت، رفته است در آتش، بی ترسِ سوزش، گام نهاده است بر آن گلسرخ های گُر گرفته، که گذر کند از آن همه رنج ها، وصل شود به این همه امیدها، که به سلامت از آتش رود، به گلستان، شود.
بانو، فوووت کرده است بر آن آتشدان که خاکسترش برود که سرخی اش دیگرباره زندگی را گرم کند، بوسه داده بر آن پیکر تا گرمی اش، حسِ تازه در وجود آورد، نفس داده بر آن محتضر تا زنده بودن را، جانِ تازه ببخشد، خویش را برده است، برون برده است از محیطی که بود، تا در جایی که نبود، خجسته شود، شکفته شود. پیدا شود.
بانو، در انتهایِ هرچه کرده است، خسته و مغموم بوده است، کنده و پرکنده شده است، اما، اراده کرده است، همت، توشه راه کرده است، قوّت اندوخته است، در آغوش گرفته است خویش را، از آن ورطه بیرون کشیده است خود را، کشان کشان برده است و نشانده است پایِ آن آبشارِ ندیده ها، تنش را به آب زلالِ بی خواهش سپرده است، شسته و معطر گشته است، در لفافه ای از حریرِ سبز پیچیده شده است، بر گیسوانش، سرخ ترین گلها را آویزان کرده است، دوباره، آن خودِ فریبا گشته است.
بانو، رفته است تا از هر اجزایش، زندگی بزاید، در راهِ برهوتِ زندگی، چون در مسیری پا برهنه کند، از اثر پایش، لاله ی وحشی و نرگسِ مستی، رستن بیآغازد، از خاکِ سیاه، سبزینه جوانه بزند، از سرودِ لبانش، هَزاران، نغمه ی تازه بخوانند. از تنش، عطرِ بهار نارنج به مشام برساند، در وجودش، کودکی تازه، کودکِ فردا، کودکِ آرزوهایش را بارور شود، صورتِ گل انداخته اش را از پسِ پشتِ زلفِ شب مثالش، چون خورشیدِ فروزان، طلوع دهد، در بالاترین جایِ جهان بنشیند و بدرخشد.
مدامم دلتنگ، لیکن، سَرِ من مستِ جمالت، دل من دامِ خيالت، چشمِ من محوِ نگاهت، دستِ من حلقه به دستانت، شده است، همینقدر دور، چنان منتظرانِ جان به لب رسیده در انتظارِ قائم، که بیایی و از آنچه میخواهی، آرزویِ شدنش را داری، نویدِ تازه بدهی.
بانو، شیرزنِ کُرد نشانِ سیمین ساقِ مه پیکرم، در دورترین جایِ ممکن، میان سیاه چاله های عظیمِ دور، همواره بزرگترین خورشید، نهان است. آن باش،
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) ..... ....
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
