عشق اکنون مهربانی میکند
جان جان امروز جانی میکند
در شعاع آفتاب معرفت
ذره ذره غیب دانی میکند
پنج روز مانده تا سیزدهمین روز، پنج روز تا آنسوی زندگی، پنج روز تا سی سالگی.
بانو.
تو در ابتدای خط، بنشینی و من بخواهم از تو بگویم.
از تو چه میدانم که بخواهم در نوشته آورم؟
هفت سال، هفت ماه، هفت روز، هفت ساعت، هفت لحظه، حتی هفت آنی هم نبوده است که آنسویِ پرسویِ تو را درک کرده باشم، با تو دیده شده باشم، که با تو نبوده ام، با تو نشنیده ام، با تو نگفته ام، با تو زندگی نکرده ام. چه میتوانم بگویم که اَلکَن نباشد، که مدعی را پرگو نکرده باشم، که دوست نرنجانده باشم، که رقیب خندان نکرده باشم.
حقیقتِ وجودی تو چیست؟ به کدام مذهبی؟ بر کدام عقیده ای؟ به کدام قبله ای؟ در کدام حلقه ای؟
بانو.
مرا که به اندرونیِ تو راهی نبوده است، مرا که به خلوتت نبرده ای، بر دامن پر مهرِ خود که ننشانده ای، در آغوشِ بی مانندِ خویشت نفسگیرم که نکرده ای، دست نوازش بر ابعادم که نکشیده ای، به پیچانِ گیسوانِ سیاهت که زنجیرم نکرده ای، در پسِ پشت مژگانت که اسیرم نکرده ای، به گوشم زمزمه از سر به مهرها که نگفته ای، به بوسه بر دهانم که مهر سکوت ننشانده ای، در پیشِ چشمانم که در رقص نیامده ای، چگونه میتوانم از تو بگویم؟
با تو خویشاوند، با تو نزدیک، با تو نامی نداشته ام که حسبِ رتبه ام، در شناختِ تو صاحب نظر باشم.
از اینها بیشتر هست اما، درست اینگونه در نمیدانم چه ها، من طرحِ خود مینویسم، اینگونه است که میتوانم از آن انتهای آنچه هستی، بهترینِ آنچه میتوانی باشی، سخن بگویم.
من، چون آئینه، آنچه به واقع هستی را، زلال و شفاف و حقیقی میبینم و این برتریِ من است، کمالِ من است.
من اینها، ندیده، درک میکنم، نشنیده، میگویم، نچشیده، مینویسم.
درست آنگونه که در بابِ کردگارِ متعالی، نادیده و نشنیده و نچشیده مینویسم.
من طالبِ مطلوب بودنِ تو ام، من عاشقِ معشوق بودنِ تو ام و من عارفِ معروف بودنِ تو ام.
درست اینگونه است که تو را به حقیقی ترین گونه ای که هستی، میبینم و میتوانم بنویسم.
و بگویم که تو خداوندگونه منی.
و بگویم که من پرستیدگار توام.
که در مسیرِ خالقِ باقی، این مخلوقِ فانی، خداگونه ای در این کوتاهِ پر نشیبِ روزگار است.
در میانِ هر چه مخلوق شده است، معرفتیست از خالقش و در آنچه از تو صفت شده است، موصوفِ تو نهان است.
در اینکه تو که هستی، چه هستی و چه کسی میشوی، نمیتوان نظری قاطع داد و این بی نظری، رهیافتِ بهتری به درونِ خانه ی تو، به محیطِ آشیانه ی تو نصیبم میکند. به عرفه تو میکشاندم، همین که در بابِ دریافتِ همه ی آنچه هستی، دانایی ام لنگ میزند، توانایی ام کم می آورد، پریشانم، سر به ناسامانم. رو به نیسان ام، همین عزم راسخِ مرا برای حلقه ی انگشتری بودنِ نگینی که هستی، به ثمره مطلوب میرساند.
این وادی، هر قدر هم که سرگیجه دارد، سردرگم که باشد، باز طوافِ توست، غرقاب شدن در گردابِ توست، میلِ من است، از امیالِ من است. دلخواهِ من است.
ساحلِ دوری تو، تا به امروز، هرچه من، این موج با بلندایش تا به تو، یک نفس و همواره آمد، سر بر زمینش کوفتی، تن به ماسه زارش انداختی، هر بار، رام و آرام شد و بر ابتدای آستانت، لب بسائید و لب ببست و بازگشت، رفت تا دیگر باره رنجِ تن، زخمِ روح از یاد برده، پر خروش بازگردد.
در این عرفه، به صحرایِ نادیده ی تو بی خویش، در طلبِ تو، عاشق به تو، وارد شده ام، در هر کرانه، عطری از تو میبویم، در پایِ هر سنگ، راهی به تو میجویم، بر هر دانه ی شن، نقشی از تو میبینم. به صفایِ تو روانم، به مَروه یِ تو دوانم.
گاه که به آن بلند جایگاهت میرسم، آنجا که به وقتِ خلقت، به گونه ی خالقِ می نشینی، که آن لحظه که بر بومِ هیچ، از همه، نقش میزنی، جان میبخشی، مشتعل از خواستنت میشوم.
گاه که در ردیفِ انتهای مشتاقانت، پایِ درسِ اخلاقت، گوش به مبانیِ رفتارت میسپارم، خجل از شرمِ بی مقداریِ خود میشوم.
گاه که در معراجِ واژه چینی زبانت، دستانت، چشمانت، به تماشا می ایستم، کافرِ خویش میشوم، به ایمانِ تو میرسم.
میلِ گمراهی ندارم، طاقتِ من بسیار است، تا این خانه بر پاست، من بر جا هستم.
همچنان که تو را، گرداگردِ تو را میچرخم، از آنچه هست، بریده میشوم، معطوفِ تو میشوم، گیج و سرخوش، گم و گور میشوم، متحول میشوم، چشم بر همه میبندم و خاموش و چرخان، حولِ محورِ تو، صعود میکنم، آسمان به آسمان، به عرشِ تو نزدیک میشوم و این سماع، این پرگارِ نقطه ی تو بودن، راهِ عبورِ به سلامتِ من از این وادیست.
میدانم که میبایست این سفر، این منازلِ هفتگانه ی تا تو، طی شود، خدا کند که آدمِ این راه باشم، خدا کند که مردِ این راه بمانم.
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
2) دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
