گفتي اسرار در ميان آور

كو ميان اندرين ميان كه منم

كي شود اين روان من ساكن

اينچنين ساكن روان كه منم

دو روز مانده تا سیزدهمین روز، دو روز تا آنسوی زندگی، دو روز تا سی سالگی.

در آنچه بودی، مطلوبِ عالی که بودی، در مطلبِ تو آمدم، به معشوق بودنت متمایل شدم، به شناختِ تو اقدام کردم، از غیرِ تو بریدم و به غنای تو رسیدم، به بی همتاییِ متعالیِ کردگار گرویدیم، وقت آن رسیده است که به حیرتِ ذاتش دچار شوم. به در واقعِ آنچه هستی، واقف شوم.

اینک در یک سویِ پر سویِ جهان ایستاده ایم.

دست به دست، شانه به شانه، دل به دل، شاد و آرام، تو، خویش را دیگرباره جسته ای و من، تو را یافته ام، و اینک، چون دو یکدیگرِ به توحیدِ کردگار ایمان آورده، روان به بی مکان، به جهان رفته ایم که صورتِ نادیده ی خدا را در هرچه موجود، ببینیم.

چون تو را یافته ام از این همه وادی، کنارم، قدم به قدم، می آیی. دستِ من کشان کشان، پایِ من دوان دوان، شوقِ من روان روان، به دنبالِ خود میکشانی که به حیرت ام بیفزایی، تو نشانیِ هر گنجِ پنهان میدانی، تو نردبانی به آسمان کشیده ای، تو راهِ هر بهشت میشناسی، کنون که آشناترینِ من، رهنمایِ من، تمامِ هستِ من شدی، محرمِ تو شده ام، مرا به حریم میبری، چشم دلم باز میکنی. نشانم میدهی که در قابِ هر موجود، رخِ حضرتِ متعالی پیداست، یادم میدهی که در برابر عظمتِ رفیعش، از بی چیزی سرافکنده باشم..

تو، چون قطره به آغوشِ دریایِ مادر بازگشته ای، و همراهت، مرا آورده ای، شوقِ تو میبینم، به هر گوشه که مینگرم، میبینم که خداگونه به خداوند مانند است، میفهمم که راه را درست آمده ام.

این چه جهان است که به هیچ جهان مانند نیست، این بی مکان که هر چه در آن است، در فغان است، به نیاز است، به نماز است، که یکصدا واصل است، براستی کجاست؟

من بی تو نمیدانستم، نمیفهمیدم، نمیتوانستم تا به این وادی بیایم. میانِ این خیلِ ندانم ها، نمیدانم ها گرفتار شوم. هر لحظه در شگفتی، در حیرت. متحیر شوم.

این چه جهان است که هر لحظه دستخوشِ تغییر میشود، در آن، انقلابِ دمادم است، دگرگونیِ لحظه یست. نو به نو شدنِ همیشگیست.

لحظه ای نیست که موجی نیاید و آرامشِ این سواحل را، خوابِ ساکتِ محیط را آشفته نکند، که قرارِ ما بی قرار کند، که ماسه زارِ ما با خودش ببرَد و به قعرِ ماورایِ دیده ها برساند.

مرا به درِ آتشگاه نبرده ای، آتش به خانه ام آورده ای، این سوز و گداز از توست. این سوختن را مسبب تویی. نام و ننگ آورده ای، میل و حسرت آورده ای.

بانو،

ببین به کجا برده ای مرا، تا خدا آورده ای مرا، محو شده ام در صنایعِ حکمتش، در منابعِ رحمتش، در مصادیقِ کرامتش، که در هرچه مینگرم، مخزنِ اسرارِ نهفته میبینم، علمِ عظیم میبینم، عالمِ بی حجاب میبینم. مستور نیست، آنچه در جهان است، نقاب برداشته اند و تکلم میکنند و بهتِ مرا بر می انگیزند.

بانو،

بیش از آنچه در محیط میبینم، در اواسطِ آنچه در هر نگاه مینگرم، چشم به تو دارم، به سویِ تو متمایل ام، که تو، مخلوقِ خداگونه ای که این افعال، صادره از مصدرِ توست، چه میگویم، این مصادر از فعلِ تو صادر شده اند.

تو نبودی و من بودم، که جهان به تناسبِ فهم، گنگ و بیهوده بود، که زنده بودم و زنده بود، گاه رجوعی به اشارت های کبریایی بود اما به رگه ی ناگهانِ نورِ شهابی در سیاهیِ شبی بی ماه می مانست، گذرا و بی توان، نمیدانستم که هزار بارش شهابِ مداوم، به فروغِ ماهِ تو نمی ارزد، ندیده بودم و زان شب که دیدم، که افروخته شدی، که برافروخته شدم از گلسارِ مهتابت، عزمِ تو کردم، به سویِ تو آمدم و در راه بودم که اول بار، از نظر غائب شدی، که در صور دمیدی که مشتاقِ تنها رفتنی، که بر لب از آه، مُهر زدم، نمیدانستم پیش از طلوعی، نمیدانستم به احسن الخالقین، مبدل میشوی، نمیدانستم که آنچه دیدم، اینسویِ پرده بود، و از آنسوی پرده، خورشیدِ تو در راه است، خوب شد که ماندم، خوب شد که خواستمت و سیزیفِ مرده ام را به پایِ آن سنگِ بلندای تو کشاندم که از کوهِ رفیعِ تو بالا بیاید که فروزانِ تو، این رویِ دیگرِ شگفتِ تو را شاهد باشد، که ماورایِ انسانی تو را، خداگونه گی ات را آئینه باشد، چه خوب است که من، روزِ تو را دیدم، که آفتابِ تو بر من تابید که سردی مرا گرمای تو پایان داد. که اینک، مرا به این سفرِ سنگ آورده ای، که به انتهای جهان آورده ای، که به آسمان رسانده ای، که مرا بنده کرده ای، به خدا متوسل کرده ای.

در تحیرم، میدانستم که تو خداگونه ای، میدانستم که اینکه دوستش دارم، درست آن کسی ست که میبایست دوستش داشته باشم، که میبایست به رسالتت ایمان آورم، به ارشادت، مرید باشم، به اندرزت، شنوا باشم، که در درسِ خارجِ فقه تو، تلمّز کنم، که به دو زانوی ادب نشسته در انتهایِ صفِ مشتاقانت به مکاتبِ  چهل گانه ات، توانا و بینا شوم.

این وادی، مرا جاودان میکند، که بعد از این روز نخواهم مرد، که تو به کامِ من از آن آبِ حیات، بیناییِ به ذاتِ کردگارم، قطره قطره چکانده ای، به حریم رسانده ای، چون خودت، جاودان کرده ای.

میدانم که میبایست این سفر، این منازلِ هفتگانه ی تا تو، طی شود، خدا کند که آدمِ این راه باشم، خدا کند که مردِ این راه بمانم.

 

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

2) دوستت دارم

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت ۹:۵ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>