گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو

ور نشــــانی مختصـــر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راهی اگــر نزدیکــتر داری بگو

 

یک روز مانده تا سیزدهمین روز، یک روز تا آنسوی زندگی، یک روز تا سی سالگی.

خدایِ من،

باز ما دو تن، ما دو خرسِ پشت به هم سائیده، که به رویِ هم چنگ میزنیم، که طاقتِ دوری از هم نداریم، که چشمِ دیدنِ هم نداریم، ما دو گرفتارِ یکدیگر، من به کثرت رفته و تو به وحدت آمده ای.

ای خودآیِ من،

تا امروز، میدانم که هر نفس از شراره ی پلیدی ام، به جوارحِ خود، پاره های آتش کشیده ام، که خراش به خراشِ از دوری ات، از دوری ام، زخم به خود زده ام، میدانم که چه کرده ام، میدانم که چه نکرده ای، میدانم، میدانم.

خدایِ من،

میدانم چه کسی بوده ام، که کدام افعالِ حرام از من گذشته است، به کدام شرحِ حرام بوده ام، در ردیفِ کدام حرامی بوده ام، به کدام کیفرت واجبم، میدانم، هر لحظه بوده ای، که گاه از شرمِ تو از باده کناره گرفته ام، گاه در حضورِ تو، نادیده تو را، هزار باده در خجالت آورده ام.

خدایِ من،

ای قهارِ رحمانم، ای جبار رحیمم، تو را به جست و جو آمدم، تو را از همان وادیِ ابتدا، به همانگونه که در گذشته ها، یکبار آمدم، اما تنها آمده بودم، که بی هوا آمده بودم، با خود آمده بودم، که می بایست بی خود می آمدم، کنجکاو نیامده بودم، در وادی ها نگشته بودم، که راهِ درست نیامده بودم، که خلقِ درست نیافته بودم، که همراه و یاورِ راست نجسته بودم.

خدایِ من،

یادت هست؟ طرحی از خدا را که در آن بد شبِ سالیانِ پیش، نوشته بودم؟

یادت هست؟ به رضایِ تو متوسل بودم که رضایتِ تو برآورد، همتی که به من دادی و آن کارِ دیگری که کردی؟

یادت هست؟ به مقدّرِ تو تن دادم، به ندادنِ تو سکوت کردم، که زبان به کام گرفتم و دهانم به مُهرِ حکمتت دوختم؟ به تقدیرت گردن نهادم و به کرامتت چشم دوختم

این بار هم، من اینجایم، من آنجایی که میبایست، ایستاده ام. یک قدم تا اویی که به نامش، تقدیر قرار داده ای، بشارت نهاده ای، قسم خورده ای.

این بار هم، به عاشقی آمده ام، امید که به دوست داشتن برسانی ام.

از فردا، بیست سال است که من خواستارِ خلقتی دیگر، خلعتی دیگرگونم، که آنسویِ نادیده ی بودنِ یک الهامِ بی تمام، یک دلیلِ بی پایان، یک همراهِ مدام را ببینم، که با چون اویی که میخواهم، باشم.

خودآیِ من، زود مرا به عاشقی نشاندی، دیرشده است و مرا به دوست داشتن نرسانده ای.

هر بار که به زمینم زدی، که خالی از خوشی، پر از اندوهم کردی، یادم داده ای که چگونه برخیزم، که چگونه به رزم آیم که بزمِ تازه بسازم، به راهِ بهتری کشانده ای مرا، به خلقِ بهتری شناسانده ای مرا، سالهاست که در سفرم، شهر به شهر، اقلیم تا اقلیم، فرد به فرد، حرف به حرف، زبان تا زبان، کدام خطه است که من عاشقِ یک تن اش نشده باشم، خوب میدانی، به تعدادِ کثیری ندادی، مرا به تنهایی دادی، در امتحانت، زیر و رو کرده ای. این فقرِ تو بوده است، این همان فنایِ تو بوده است، که مرا نفر به نفر گردانده ای و هربار در زمانِ خودش، عزیزترینت را نشانم داده ای و چشانده ای و گرفته ای و تشنه تر کرده ای و میکنی.

میدانم که از تو کناره ندارم، که جز تو چاره ندارم، میدانم که با همه ی آنچه در تو کمالِ مطلق است، به بنده ی ناقص ات عاشقی، میدانم که چشم از جهاتِ ناپسندم برداشته ای، که هنوز به توبه های گاه و بیگاهم دلبسته ای. میدانم که در آن دور بودنم و این نزدیک بودنت، مستوجبِ شدائدم.

خود به من آموختی که عشق را به جان خریدار باشم، خودت در من حلول کردی که جز به عشق زنده نباشم که پاکبازِ عشق باشم که خواهشِ بزرگ، که درخواستِ بسیار، که التماسِ نهایتِ من از برایِ خواستنِ کسی باشد، تو مرا تنها نمیخواهی، که نزدِ تو تنها که آمدم، از خویش راندی، که در مُزوّج آمدنِ من رستگاری نهاده ای، امروز، میدانم عاشق چه کسی شده ام، میدانم اویی که دوستش دارم، چگونه است. میدانم که در ابتدای داشتنش، چگونه باید بود، میخواهم در این وقتِ باقی، زندگی را آنگونه که تو از من و او میخواهی بسازم،

نیمی از عمرِ مفیدم را گذرانده ام، نمیدانم نیمِ دیگر را چگونه خواهم بود یا حتی، آیا خواهم بود؟

بانو،

اشتیاقم، تلاشم بر این است که با تو باشم، به دلیلِ انجامش آمده ام، به جان و تن، مشتاقِ داشتنِ توام.

از فقرِ تو به فنایم، میدانم که استغنایِ من در غنایِ توست، باش تا به حقیقتِ کمالِ وصل برسم، که وصالِ تو، وصول به کردگار است.

در آستانه ی سی سالگی ام، امشب که از نیمه بگذرد، در او ورود میکنم، از تجربه و خطا گذشته ام، به داشته هایم، به خانواده ام، به اینگونه که زندگی میکنم، محتاجم، و از نداشته هایم، یکِ داشتنِ وسیع مانده است تا دارنده و برازنده شوم، تو، یک تنه که باشی، تو را که داشته باشم، از این قله ی آخرِ نداشتن که به سلامت عبور کنم، که بروم در دشت، تا بی نهایت، بروم و بروم و بروم، میدانم که بهترِ خود، مفیدترِ خود، عمیقترِ خود میشوم.

ایمانی دارد این خواستنت، باوری هست مرا از آنچه میخواهم. میدانم کیستم، میدانم تو را چگونه میخواهم، میدانم با تو چگونه میخواهم باشم، این راهِ تا تو را آمده ام، راهِ با مرا بیا.

میدانم که میبایست این سفر، این منازلِ هفتگانه ی تا تو، طی میکردم، خدا کند که آدمِ این راه بوده باشم، خدا کند که مردِ این راه بمانم. خدا کند که تو را داشته باشم در همه ی سی سالِ پیشِ رو.

 

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

1) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

2) دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>