معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
چگونه ممکن است که هرچه در من است سر از سازش بردارد.
چگونه ممکن است که این به سامان آمدنِ ابعادم، ناگهان نا به سامان شوند.
این اجتماعِ میانِ اراده و همت و تلاش، این خوانشِ همگونِ جامعه ی وجودم در وصول به تو، چگونه به پراکندگانِ ناهمگونِ تبدیل شده اند. این رهروانِ پیوسته، چگونه هر یک به بیراهِ خویش میروند.
چگونه ممکن است که عناصرم به فرمانم نباشند، که هر یک به کوکِ هنر خویش باشند.
چگونه ممکن است که هر چه هست، به کارِ خویش، جداگانه، به تنهایی در تکاپویِ نیل به هدف یکسانِ خویش باشند.
این، چگونه رهبریست که هر قبیله از سپاهش در تدارکِ غنائمِ بیشترند، که وحدتشان به آشفتگی مبدل شده است، پیادگان به سوارگان چشمِ طمع دوخته اند، سوارگان، پیادگانِ مطیع میطلبند، کمانداران، قلبِ سپاه را نشانه رفته اند، نیزه داران، به جانِ هم افتاده اند. هر که با خویش، عازمِ پیکار است، یمین و یسارِ لشکریان، بر هم تاخته اند.
این فتنه از توست.
تار به تارِ گیسوانت، نردبانی به آسمان اند، به آنجا که ستاره ی منورِ چهره ات، در عمقِ این سیاهیِ محیط، در درخشش است، گیرایی اش، آنگونه خیره کننده است که هر چشمِ بنی آدم فریفته ی بی وقفه ات میشود. گریزی از تو نیست، به عدد بی نهایت، در انبوهِ گیسوانت، تا آن قرصِ مهتابِ کاملِ صورتت، راه پنهان است که لاجرم هر موجودی به صرافتِ رسیدن طمع میکند. همتِ راهِ تا به چهره ات هم که در او نباشد، باز به هوایِ عطرِ گیسویِ به باد سپرده ات، از هر کجا که هست، به راه می افتد تا باقیِ عمرش را، مست از خنکایِ معطرِ زلفِ تو، در سایه سارِ تو باشد.
آنها که بر پیشانیِ ماه بوسه زده اند، حرف به حرف، نقل کرده اند که چگونه یک خوشبختیِ سپیدِ بی انتها، نورِ لطیفِ کدام خورشید، وجودشان را گرم، قلبشان را تپیده کرده است. همین راویان، شهر به شهر رفته اند، واژه پراکنده اند، این همه آتشِ شوقِ روئیتِ تو را در دلِ مشتاقانت، شعله ور کرده اند، از افسانه ای که هستی، شعرها سروده اند، در مدحِ تو نثرها نوشته اند، به گوشِ کودکانِ هر کجا، لالاییِ نامِ تو را نجوا میکنند، پیران به برنایان، از گنجی که هستی، وصیت ها کرده اند.
همین چینشِ فریبایِ کمندِ ابروان و خدنگِ مژگان و عسلِ چشمانِ توست که کُشته ها پُشته کرده است، که ابروی تو، تیرِ مژگانت را به هر لحظه بی وقفه بر سینه ی لختِ خواستارانت، به هر طرف نشانه میرود، به راستی کدام نگاهبانی اینگونه همه را به حسرتِ پناه آورده اش دچار میکند، این چه حالت است، این چه وادی ست که ساخته اند، این چه سیاه چاهِ ژرفیست که ابرو و مژگانت، بر سرِ راهِ عالمیان کنده اند، همه را به سویِ تو میخوانند، تا به روئیت تو میکشانند، که عاقبت در اینسویِ حصارِ آهنینِ مژگانِ سیاهت، در زندانِ تلاقیِ نگاهت، اسیرِ چشمانت کنند.
چگونه میتوانی این صفوفِ طویلِ راویان و کاتبان را هر روز، هر شب، اینگونه تشنه ی کلامت، گوش تا گوش، قلم به قلم، منتظرِ بیانت نگه داری تا شاید دمی کوتاه رخصت دهی تا از بحرِ گسترده ی واژگانت، زلالِ آبیِ اندیشه ات، پیاله ای بنوشند و تا شاید به سویِ قومِ خود، به رسالتِ شناخت تو، مبعوثشان کنی، که بندگانِ تازه به محرابِ خواستنت، غرق در سجده ی داشتنت ببینی.
من نیز، روزی سروش قدسی روایتِ تو را شنیدم که به بودنت عاشق شدم، خواستنت را مشتاق شدم و دوستدارِ داشتنت شدم، داشته هایم یک کاسه کردم، کرانه ها در نوردیدم، به حرفِ تمایلت به ادامه ی راه به تنهایی، حریفِ من نشدی، هزار بار راندی و باز جَلدِ تو بازگشتم، به سنگ زدی، به دوش کشیدم، که سیزیفِ تو باشم، به شوقِ تو، هفت وادی گذر کردم، که به جان درخواستِ تو داشتم، تا کنون که در انتهایِ این همهمه ی خواستارانت، انتهاترین مردِ مشتاقِ تو در طویل صفِ رسیدگان به تو، ایستاده ام.
کاش مرا به تو راهی بود، کاش مرا به خویش میخواندی، در حریمِ تو، محرم میشدم، به وصلِ تو واصل میشدم، به درکِ تو نائل میشدم، از کلامِ تو مینوشیدم، از فهمِ تو مفهوم میشدم، از آنچه هستی، نیستم میکردی، از آنچه در آرزوی آنی، آگاهم میکردی.
کاش شانه به شانه تو میسائیدم تا در من، بزرگی مشاهده شود، کاش زانو به زانویِ تو مینشستم تا در من، ادب نهادینه شود. کاش آغوش به آغوشِ تو میپیوستم تا در من، جاودانگی همیشگی شود.
کاش مرا به تو راهی بود.
اما مرا به تو راهی نیست، از آن رو که، آنها که در خدمتم بودند، به یاری من آمده بودند، که در رکابِ من، در محدوده ی تسخیرِ من بودند. مُسخّرِحکمِ من بودند، که توشه ی من برای رسیدن به انتهایی این بیابانِ تنهایی بودند، در اندیشه ی خیانتند.
در غارتِ این همه از خود، خویشاوندِ خود، چگونه میتوانم به تو برسم، این چه سهمگین سپاهیانِ در سایه ایست که به این نبرد گسیل داشته ای، این چه تبِ گسترده ایست که همه را بیمارِ خود کرده ای، این چه انصاف است، به کدام عدالت است، این رویارویی، منصفانه نیست.
اگرچه هیچ تقصیرِ تو نیست که این سست عناصرِ پیکرم، پراکنده و هر یک به کاری اند.
که چشم به چشمِ تو عاشق است، که جز تو نمیبیند، که جز تو نمیخواهد، که هیچ حواسش به محیط نیست.
که زبان، به کامِ تو عاشق است که به ثنایِ تو مشغول است، که به شکرِ تو شاکر است، که هیچ گفته اش سود نیست.
که دست، به دستِ تو عاشق است، که پیوسته، تنیده به تو را خواهان است که به لمسِ تو مشتاق است، که هیچ کرده اش مطلوب نیست.
نمیبایست اینگونه میشدم، این وحدتِ عظیمی که از آغاز به سویِ تو روان شد، چشمی که به تو خیره بود که در هماهنگیِ کامل با زبانش به مدحِ دیده هایش مشغول بود، آن دست که در کارِ رسیدن به تو دستگیرِ اعضایم بود، آن اراده ای که به این همکاریِ عناصر دلبسته بود، میبایست دیگر باره یکپارچه شوند.
داشته هایِ من، سخنی با شما دارم، به همتِ شمایان است که من اینجا ایستاده ام، شاکرِ بودنتانم، از عمقِ خواستنتان است که بانو، میداند که دوستش داریم و این، پیروزیِ همه ی شماست. اما اینگونه، اینجا، این زمان که تنها چند ضربه ی شمشیر تا فتح باقی ست، زمانِ سهم خواهی نیست، غنیمت ما در داشتن کلیتِ اوست، در داشتنِ تمامِ بانویی ست که شما هریک مشتاقِ جزئی از اوئید، یارانِ من، آنچه که به آن عاشقید، در این مجزایی که هستید به دست نیاید. در این تنافری که دچارید، به تناظرِ او نمیرسید.
هم تبارانِ من، بانویی که دوستش میدارید، در حضورِ انبوهِ مشتاقانِ یکپارچه است که نمایان میشود، که به دست آورده میشود.
زمانی به شما متمایل است که در عینِ متنافر بودن، عناصرِ پیوسته ی یک جوهر باشید، زمانی به او میرسید که به تمامِ جان به او دلسپرده باشید، به یک زبان از مطلوبِ کاملِ خویش سخن بگوئید.
زمانی او را خواهید داشت که تمام و کمالش را دوست بدارید، تمام حجمِ آنچه هست را باور کرده باشید، اصل و فرعش را پذیرفته باشید.
آن زمان از حجابِ نادیدن، از حریمِ خویش بیرون می آید که گرداگردش را محرمانِ یک دل احاطه کرده باشند. که از او، در خیلِ مریدانش، یک صدایِ واحدِ خواستنش، یک اندیشه ی پاکِ داشتنش، یک با هم بودنِ صمیمانه درخواست کنند.
ایدون باد.
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
۲) ..... ....
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
