هر آن شب که بی تو میگذرانم، با خود میگویم، آرام باش و تحمل کن.

مَرد، دل قوی دار.

بانوی تو، میداند که چه میکند، میداند که تو را از میانِ این سودایِِ صامتِ نبودنش، چگونه به سلامت، به نوایِ فردایِ غوغایِ بودنش برساند.

او به آنچه می اندیشد، به آنچه میگوید، به آنچه میکند، نیک آگاه است.

تو را به ستایشِ خویشتنت، به رکوعِ آنچه خودش می نماید و به سجده یِ کردگارت، فرا میخواند.

تو را به صبرِ، به تحملِ این شبِ نزدیک به صبح، به طاقتِ این تاریکیِ ظلمتِ پیش از سپیده فرا میخواند.

او، میداند.

مَرد، تو نمیدانی که بانو، با تو چه ها کرده است، که در آن اولِ تو، در آن هنوزِ زود، که تو نبودی، که تو نخواسته بودی، که تو نیامده بودی، چگونه نطفه ی زندگی در هزارتویِ پنهانِ حریمِ تو، پنهان کرده است، چگونه تو را به خویش خوانده است، چگونه با خویش در تو حلول کرده است، که عشق در تو نهاده شود که از دو یکدیگرتان زائیده شود، به اشتیاقتان، پرورانده شود، به شوقتان، بالنده شود، زندگی کند.

مَرد، به بانو، به کشتیبانِ کشتیِ طوفان زده ی قلبت، به آن موهبتِ رسول گونه، به آن نوحِ سالیانِ کنونیِ زندگی ات، دوباره نگاهِ خداگونه بیانداز، اوست که میانِ آن خشکیِ زمانه ی نبودنش، به مردمانِ ذهنِ آشفته و تشنه ات، امیدِ روئیت دریا، آرزوی وصالِ آبیِ بیکرانِ خویش را نوید داده است.

او نهیبِ بسیارت داده است، زجرِ بسیارت داده است، عقوبت بسیارت داده است.

پیش از آنکه او را بخواهی.

او پندِ بسیارت داده است، نکته ی بسیارت آموخته است، کردارِ بسیارت فهمانده است.

پس از آنکه  او را خواسته ای.

حجتِ خویش با تو تمام کرده است.

و تو آمدی، به سفرِ سنگ، به ایمانِ او، به باورِ او، سلیم و تسلیم گشته، تو به او گرویده ای.

و بانو، میخ تا میخ، بر پیکره ی تخته پاره هایِ احساسِ تو، با ضربه ی مداومِ عشق، چینشِ رج به رجِ دوست داشتنش را متصل و تنیده در هم، مقرر ساخت.

وه، چه زیبا ساخته است. بنگر.

مَرد را ساخته است و  زیبا ساخته است و محکم ساخته است.

او، بی گمان، از سرنوشتِ مقدرِ مَرد، آواره گی این کشتیِ نابلدِ به دریای وجودِ بانویش شتافته، هزار رازِ سر به مهر میدانسته است، میدانم که میدانسته است که میانِ هجومِ پیرامونِ بانویش، درکِ حجمِ نامحدودِ عظمتِ بانویش، چه بر مَرد خواهد گذشت و بدین گونه، او را تیمارِ هزار ساله کرده است، مَرد را نوشدارویِ همواره داده است، مَرد را روئین تن کرده است، میانِ هر ضربه تا ضربه اش، کنارِ هر میخ به میخ که بر او کوفته است، در عرضِ هر تخته که مَرد را به آن پیوند داده است، اورادِ عشق نجوا کرده است، امیدِ وصال نهفته کرده است، این گونه است که در هجومِ سیل گونه یِ دژخیمِ تنهایی، بند از بندِ مَرد گسسته نمیشود، در گم و گورِ ناپیدایِ هر راهِ نابلد، مسیرِ مستقیمِ تا ساحلِ مقصودش را پیوسته میرود.

بانو، به هزارِ مکرِ تلاطمِ میانِ دریاها، به هزار فریبِ موج های هرزِ کور، نیک آگاه بوده است. میدانسته است که طوفان چون در میانِ این برهوتِ لم یزرع، میانِ این بیابانِ وجودِ مَرد که رخنه کند، که مَرد را میانِ نیستی فرا بگیرد، نجاتش به او وابسته است. هستی اش از او میسر میشود.

بانو میدانسته است که چون مرا به خلوت خویشتنش، به آن کرانه های آبیِ دریاهای در هم ریخته اش بخواند، میبایست مرا، خود، کشتی ساز و کشتیبان باشد.

مرا رهنمون است او، به آن یگانه ساحلِ آرامشی که مقصودِ من است.

ای مَرد، بانو، همه ی آمالِ توست و به آنگونه که مقدرِ توست، رهنمونت خواهد کرد.

او مریمِ پاکدامن است که فرزندِ آرامشِ تو را آبستن است.

در خواب نخواهی مرد، که تقدیر تو در میانِ بستر آرمیده به آرامگاه رفته شده نیست، هر آن شب که از تو، بی او، همواره در گذر است، باکی به دل راه مده، که تا به آن شبی که دیگر همواره با تو باشد، یک شب، کمتر راه مانده است.

 

خدانگهدار عظمتت باشد

تا بعد

پ ن:

۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي

۲)دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت ۱:۲۳ ق.ظ توسط مشرقی| |
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
<>