از این حوالی میگذشت، هر روز آفتاب.
از این حوالی میگذشت، هر شب مهتاب.
زیرِ آن برقِ آفتاب، زیرِ این نورِ مهتاب، چیزی به نام زنده بودن، گذرانده میشد.
چیزی به نامِ زندگی کردن، حد فاصلِ نامتناهی هست ها و نیست ها، به هدر میرفت.
چگونه است هر صبح که دلیلِ تو، باعثی چون تو نباشد.
آسمان، عزا گرفته است، از کشیده به دل هزار دردِ سیاه، ابرها را به لجن کشیده است، هوای خانه، غمگین است، حالِ ما، گرفته در گرفتاریست، شهر، اندود از اندوه است و آدمها، دریده خیره به یکدیگرند.
هرچند در انتهایِ پهلو به پهلو شدن از کابوس، از گوشه به گوشه خموده در خویش بودن و پیچیده در هزار لفافه ی ترس، فرار کرده باشم و به هزار خدعه از خواب برخاسته باشم، فریبِ هزار کار نکرده که احاطه کرده باشدم، به چاره جوییِ هزار راه نرفته که دچار شده باشم، هیچکدام آنگونه عمیق نیستند که هجوم بی پروای زندگی به ذهن، درمانده ام میکند، مرا مصادره میکند به نفعِ هیچ، تا به طمعِ پوچ، صدر تا ذیلِ هر چه هست را به گندِ ندامت بکشاند.
صبح را به ظهر میکشانم، به شب می چسبانم و به خواب میرسانم، بیهوده و بیهوده.
هر صبح که دلیلِ تو، باعثی چون تو که باشد، تو که باشی، دیگر جهان به چه کار آید.
هر چه باشد این پیرامون محیطِ کورِ گنگِ بی مقدار، سر به سر خارستان که باشد، به آن نرم نرمک خرامان حسِ بودنِ تو در سرآغازِ آمدنِ صبح، بی گمان غرق در گلستانی از عطر و سرخی و سپیدی می شود.
خودم را در ابتدایِ پلکِ باز، یاد آوری میکنم به شوقِ تو، یادم می افتد، این نفس که تا به این صبح از بازدم نمانده است، دم به دم ادامه داده است به چشم براهیِ تو، به جستجویِ یک آنِ من، یک آنِ تو.
روزِ من در هر سرآغازش، به جایِ یک کلمه سلام، از دوست داشتن تو جمله میسازد، تا از یک خواهشِ خواستنت انباشته شود و به قربان صدقه ات رفعِ صد بلا بکند.
موهبتیست که هر صبح در ابتدایِ راهِ طلوعِ آفتابِ تو، سر پنجه هایم مرا به زیارتِ خوانشِ چشمانت میبرند. و این بی گمانِ فرصتیست هر چند بی تعبیرِ صفتِ دیدنت، اما پر معنی از فعلِ بودنت و ورایِ آن، سخاوتی ست که با پاسخی از سرِ مهر، جویباری از امید در هر روزِ من، از بیکران قطره های گفتارت، جاری میکنی.
بی دریغ می بایست که هر صبح، از هر کجایِ این دوّار، دوان و ویلان تا سر سرایِ حضورت، سراسیمه و مشتاق، انباشته از خواستنت به جان، یک دهانِ کامل از کلامِ دوست داشتن را، می آوردم و در بَر اَت میگرفتم و به سینه می فشردم و در آسمان، چونان ستاره می نشاندمت.
و چون نمیشود و چون دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل و چون مقدارِ ما بی مقدار است، هر روز به سانِ سالی میگذرد، سالِ کبیسه ی هر ساله، با خودم میگویم باز سالهای قحطی آمده است، نیلِ من از خروش افتاده است، توان آن نیست که تا پرچین های مصریِ ابعادت بیایم و سراغ چشمانت تو را از تک تکِ سیاه بردگانِ اسیرِ متوالی بسته به زنجیرِ گیسوانت بگیرم، سر تا به پا، گوش در حلقه ی هر تار به تارِ زلفِ تو بنهم و هزار راه رازِ رسیدن به بلورِ چشمانت را بشنوم و مدد از یکایکِ بافه های مشکینِ تو بگیرم و دست در حلقه ی موهایت تا فتحِ درخشنده سیمایت، یکراست و سر راست بیایم.
و آه از آن بادیه نشینانِ زردگون که بر پیکرِ تو رسته اند، در پهنه ی مستعمراتشان، سخن تا سخن از کوچ نهفته باید کرد، که آنها نسل به نسل، خو به تنِ عزیزِ تو کرده اند، ردیف تا ردیف تو را در بر گرفته اند و جا خوش کرده اند و در لذتِ ابدی اند، تنها می بایست که در خلسه ی آنچنانی که مانده اند، غبطه خورده بمانم و دیده فرو بندم.
و آن کارِ من، انتظار، که کلمه ی بزرگِ من است، روایتِ صحیحِ مصور من است، پیامدِ چگونه بودنِ من است را از ابتدا پی بگیرم، آن کارِ خویش را، صبح تا هر دیگر صبح، ادامه دهم.
در این میان، هر سال تا سال، هر هزار سال، تنها شیارِ موربِ لبانت است که گه گاه، مرا به نامِ کوچکم، صدا میزنند، ضربه ی ناگاهی که قلبِ مرا تپنده میکند و آه از دستانت، دستانی که مرا می خوانند، مرا می فهمند، مرا میشنوند، مرا می خندند، مرا درک میکنند. مرا زنده میکنند، مرا مرده میکنند، قیامِ من اند، قعودِ من اند، قیامت اند، برزخ اند، دوزخ اند، جنّت اند، چه میگویم، دستانِ اوست، رسته از شانه هایِ تو.
بانو، به هر بهانه نظاره ات میکنم، هر جایِ زمان که باشم، کافیست من زنده باشد، هر جایِ مکان که باشم، کافیست تو پیدا باشی، تا من، اورادِ دوستداشتنت بر لب، روی بوم ابعادت، شماره افتادن نفسهایم را بخواهم.
حال ما خوب است، اما تو باور نکن.
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
۲) دوستت دارم
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
