میان ترس و غرور، رابطه ی صریحی است.
صراحتش را وقتی میفهمی که خودت را میان رویدادها مرور میکنی، خودت را میسپاری به بادِ وقایع، تا یک به یکِ اتفاق ها میروی و نتیجه اش میشود یکی از دو تایی که شده ای.
هماره در زندگیم، پروایی نداشته ام، چه سرگردان و چه ساکن، چه در خیل مشتاقانم بوده باشم، چه در گوشه ای تنها مانده باشم، بی وقفه در مسیرِ تا به هر کجا، روان میشدم. اگر همواره بی وقفه در عشق ورزیدن میبودم، در تکاپوی بی ایستایی باقی میماندم تا آن زمانی که غرورم، برافراشته میماند.
من، همواره از اهالی امروز بوده ام، هندسه زندگی من، همیشه شکلی موزون از اشکالِ در دسترس بوده است، دایره، نماد من است، گاه آنچنان تنگ که نقطه ای به نام من، تنها در حوالی ام توانِ ماندن داشته است و گاه آنقدر وسیع که در محاط اش، هر ناممکنی، ممکن بوده است.
همواره میشود مرا به آسانی تحلیل کرد، خودم را در حد ساده ی چهار عمل اصلی نگه داشته ام که حدس زدنم آسان باشد، همواره یک گونه رفتار کرده ام که کسی در خم و چم رفتاری من، درگیر نشود.
هرگز نگذاشته ام کسی مشتاقِ من باشد، هرگز شورِ خواستنم را در کسی برانگیخته نکرده ام و هیچگاه کسی را دوستدارِ خود نخواسته ام.
باور من در عطشِ خواستن خلاصه شده است، هر چه را که داشته ام بر سر رسیدن به باورم نهاده ام و ایمانم به موفقیت را تا انتهایِ ممکن، تا لحظه ی بودنم، در یقین محض نگه داشته ام.
من همواره پیروز بوده ام، همواره افسانه بوده ام، شاید در مسیرِ تا مقصودم، بارها شکست خورده باشم اما هر بار پیش از آن، پنهان از دیگران، مقصدم را دیگرگون کرده ام و چون لازمه عبور از آنچه داشته ام، برای رسیدن به آنچه نداشته ام، باختن هر چه داشته ام بوده است، من باخته ام و از معبر، عبور کرده ام.
من هرگز بر غرورم، تنها داشته ی حقیقی ام، تنها آنچه که توانِ هزینه اش را نداشته ام، قمار نکرده ام، هرگز آنگونه که نخواسته ام، زندگی نکرده ام، هیچگاه آنگونه که خواسته اند، زندگی نکرده ام. همواره راهی جسته ام که به سلامت، غرورم از میدان، به در برده شود.
گاهی در امتداد یک خیابان، گاه در مسیر منتهی به یک تقاطع، وقتی در انزوای یک دیوار، زمانی روی دیاگرام امواج، به احترامِ غرورم، سلام من به خدانگهدارِ عمیقی منتهی میشده است. هر بار هم که بازگشتی بوده است، هرگز گذشته را به امروزم، وارد نکرده ام، گذشته، گذشته است، همانگونه که غرور، تنها دستاویزِ من برای او شدن است.
من، گستاخ به هر آنچه بر قامتم دوخته میشده است، شکیبا به هر چه نداشته میبوده است، من رها در هزار باره به هزار رابطه بوده ام، من مرسوم به رسمِ دوست داشتن خود بوده ام، من خواستن را به شیوه خود میخواسته ام. مرا همواره پرستیده اند، نداشته هایم را همواره آنقدر حقیر نگه داشته ام که به چشم نیامده اند، داشته هایم را همواره آنقدر به اوج برده ام که دست نیافتنی باشند.
ترسِ از دست دادن، ترسِ تنهایی اگر چه با من بوده است، اگر چه مرا نگرانِ همواره کرده است اما، چه باک از آن، که غرور مرا میانِ آهنین آغوشِ سردِ خویش گرفته است، چکاچک آهیخته از پیکرش صدایِ ممتد میان گوشم شده است، از خونِ ریزانِ مبتلایانش به من نوشانده است، مرده ی مرا زنده گردانیده است.
و بدین سان، غرور، بقای من بود و من، هر احساسی که زیر هر سیاهه ی پیکرم ریشه دوانده بود از بُن درآورده، رگ به رگ اش را شرحه شرحه میکردم، اگر به چهره ی غرورم، خطی انداخته میشد.
و عاقبت، کناره گرفتی، بیهوده شدم. میانِ آن ناگهانِ بی اراده ات، غرور مرا سلّاخی کردی.
غرورم را زخمی کرده بودی و میبایست عشقی که به تو داشتم را سر میبریدم.
قدم های من به اتمام رسیده بود، زندگی باز ایستاده بود، من، رفته بود. تا آنجا لرزیده بود.
وقت آن بود که رها شوم.
اما، امشب، امروز، وقت آن نبود که من، در حراجِ پشیمانی، به تو، فرصت پریشانی بدهم.
سیزیف، نگاهی به غلطیدن سنگی که از شانه هایش در آن اوجِ قله ای که بود، انداخت، میتوانست خودش را به عادت همیشگی از کوه فرو اندازد و با مرگ اش، به افسانه اش پایان دهد.
سیزیف این بار، تأملی کرد، تحمل کرد، روی برگرداند و تا ابتدا، دوباره آمد، دوباره و دوباره، آمد تا بماند، دوباره سنگ بر دوش، دوباره سفرِ سنگ از نو آغاز کند، عاقبتش را دوباره بخواهد.
براستی، چه بر سر من آمده است، این ضربه چه هولناک بوده است، این سیل چقدر ویرانگر بوده است.
این بانو، چگونه زادی بوده است.
من چگونه میتواند دیگر آنگونه چون همواره نباشد؟
چرا نمیتوانم بروم، چرا پای رفتنم، شل شده است، چرا دندان به این گره نمیرسانم، چرا من، چون همواره، نمیتوانم رفتار کنم.
دوست داشتن، چگونه در من، اینگونه به تکامل نزدیک شده است.
من چگونه توانسته است تو را بخواهد آنقدر که هستی، تو را بخواهد اینقدر که نیستی، چگونه توانسته است تنها تو را بخواهد بی آنکه تو بخواهی، چگونه توانسته است خود را، نخواهد آنگونه که تو، خود را میخواهی.
من، این بار غرورش را، شکانده است، دوباره کنارِ هم نشانده است و نردبانی ساخته است، شاید این بار دست نیازِ زمینِ او به دستِ استجابتِ آسمانِ تو برسد.
من، به هزار حیلت عاشقانه، به یک دلیلِ واضح دوست داشتن، هر بار، خود را میکشاند تا به کوی شوق تو، تا به سر منزل اشتیاق دیدنت، گاهی که بار عام میدهی، ادعیه مقصود دیدارت را که مستجاب میکنی، خودش را میتکاند و میگذارد آن بیرون و تهی از خود وارد میشود، ناپیدا، نسیمی میشود که آرام بیاید در کناره ابعاد تو، که نامعلوم بوسه بارانت کند، که خاموش نوازشت کند، که بی نشان طواف جانِ تو کند، که خواب آرام تو آشفته نکند، که زندگی آرام تو آشوب نکند. سیاحت تو که تمام میشود، از در که بیرون میرود، طوفان میشود، تندباد در دشت میوزد، خودش را دوباره میپوشد، به سنگلاخ دنیا میکشاند، به در و دیوار تنهایی میکوبد، درمانده شده است، خودش را خسته و آزرده میکند.
مرا از تو گریزی نیست.
کدام مخلوق است که همچنان که تمردِ گاه و بیگاهش را دارد، از اطاعت خالق اش به تنگ آمده باشد، کدام بنده است که همچنان که رویای آزادی میبیند، واقعیتش را دوست نداشته باشد. کدام ملازم است که همچنان که امیری آرزو میکند، تیمارِ بانویش را رها کرده باشد.
چنان به میان من رسوخ کرده ای، چنان میانِ هر زاویه ی من جا خوش کرده ای، چنان در هر کرانه من نشسته ای که مرا از تو کناره نیست.
که من ایستاده ام و ابعادم رکوع به تو را میطلبند، که من در رکوع ام و ابعادم سجده به تو را می طلبند، که من در سجده ام و ابعادم غلطیده به خاک تو را میطلبند.
چنان میکنی که در دوان به دوان بودنم به سویِ تو، بند از بند من گشوده میشود، نفس از نفسم در مسیر تو بریده میشود، تاب از کف رفته و حوصله سر میرود، صبر تمام میشود.
آیا زمان آن سفرِ بی پایان به بی انتهای آرزوها، به مقصدِ زندگی خواهد رسید؟
آیا عاقبت مسافرِ به غبار آلوده ی احساسِ من، رحل اقامت در وادی تو، خواهد گزید؟
آیا میانِ آغوشِ تو مرد میشوم؟
آیا میانِ بازوانِ تو پیر میشوم؟
خدانگهدار عظمتت باشد
تا بعد
پ ن:
۱) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُ.س.ْر.ًي
۲) دوستت دارمwww.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir
